رمان تهیونگ
نام رمان :اتاق شماری 7
نام اینگلیسی :روم نامبر سِوِن
[ROO Number seven]
(پارت هيجدهم)
__________________________
در آسانسور باز شد تهیونگ دستمو محکم تر گرفت و از آسانسور خارج شدیم طبقه تقریبا خلوت بود هتل زیادی شیک بود نه از اون شیکیهایی که توی ذوق بزنه یه شیکِ آروم و خونسرد نور زردِ لوسترها روی دیوارهای تیره افتاده بود و سکوتش وسط اون همه تجمل بیشتر از هر چیزی به چشم میاومد
همین جور در حال راه رفتن بودیم که تهیونگ وایساد
نگاهمو به جایی که تهیونگ خیره بود دادم
روبه روی در مشکی تهیونگ نگاهشو بهم داد
"_ا/ت قوانین یادت نره
" _وارد اتاق که شدیم منو بابا صدا میکنی باشه؟
"+باشه
تهیونگ دستشو روی سرم کشید
" _آفرین
بعد حرفش دسشو سمت دستگیره در برد و کشید در اتاق باز شد تهیونگ دستمو کشید و باهم وارد اتاق شدیم
همون اول چشمم به فضای بزرگ و مرتب اتاق افتاد. چند قدمی جلوتر یه میز بزرگ با سطح سنگی روشن کنار پنجره قرار داشت و صندلیهای شیک و راحتی دورش چیده شده بود صبحونه هم روی میز آماده بود و نور ملایم صبح از لای پردههای بلند میافتاد توی اتاق
چند لحظه همونجا ایستادم و نگاهم رو توی اتاق چرخوندم واقعا جایی شیکی بود که یهو صدا رو شنیدم
____________________________
مامان ته:تهیونگ پسرم خوش اومدی
"_ممنون مامان
مامان ته:پسرم این کیه؟
خواهر ته سورا:تهیونگ دوست دختره هست؟
" _نه دخترمه
مامان ته:چی... دخترته تو از کجا دختر آوردی
به تهیونگ خیره و خنده ای داخل دلم کردم
"_آره مامان دیروز دختر به دنیا آورد تنهایی
مامان ته:خب بگو از کجا آوردی
آروم نزدیک تهیونگ شدم و زدم به دستش تهیونگ خم شد
" _چیزی شده..؟
"+من گشنمه (آروم)
تهیونگ لبخندی زد
" _مامان بعدا حرف میزنیم دخترم گشنشه
مامان تهیونگ بهم نگاه کرد از خجالت سرمو انداختم پایین
مامان ته:بفرمایید بشینید
منو تهیونگ رفتیم سمت صندلی
تهیونگ صندلی عقب کشید آروم. روی صندلی نشستم و تهیونگم کنارم نشست
و شروع کردیم به صبحونه خوردن خانواده تهیونگ داشتن باهم حرف میزدن ولی من سکوت کره بودم و فقط داشتم غذا میخوردم
فلش یک به 40 دقیقه بعد
___________________________
خب ملکه هام ببخشید پارت نزاشتم
بچه هاااا امروز رفتم کتاب کلاس 8 برداشتم چند روز دیگه مدرسه هست😭
من میترسم پارت بزارم کسی نخونه بخاطر مدرسه😩😞
نام اینگلیسی :روم نامبر سِوِن
[ROO Number seven]
(پارت هيجدهم)
__________________________
در آسانسور باز شد تهیونگ دستمو محکم تر گرفت و از آسانسور خارج شدیم طبقه تقریبا خلوت بود هتل زیادی شیک بود نه از اون شیکیهایی که توی ذوق بزنه یه شیکِ آروم و خونسرد نور زردِ لوسترها روی دیوارهای تیره افتاده بود و سکوتش وسط اون همه تجمل بیشتر از هر چیزی به چشم میاومد
همین جور در حال راه رفتن بودیم که تهیونگ وایساد
نگاهمو به جایی که تهیونگ خیره بود دادم
روبه روی در مشکی تهیونگ نگاهشو بهم داد
"_ا/ت قوانین یادت نره
" _وارد اتاق که شدیم منو بابا صدا میکنی باشه؟
"+باشه
تهیونگ دستشو روی سرم کشید
" _آفرین
بعد حرفش دسشو سمت دستگیره در برد و کشید در اتاق باز شد تهیونگ دستمو کشید و باهم وارد اتاق شدیم
همون اول چشمم به فضای بزرگ و مرتب اتاق افتاد. چند قدمی جلوتر یه میز بزرگ با سطح سنگی روشن کنار پنجره قرار داشت و صندلیهای شیک و راحتی دورش چیده شده بود صبحونه هم روی میز آماده بود و نور ملایم صبح از لای پردههای بلند میافتاد توی اتاق
چند لحظه همونجا ایستادم و نگاهم رو توی اتاق چرخوندم واقعا جایی شیکی بود که یهو صدا رو شنیدم
____________________________
مامان ته:تهیونگ پسرم خوش اومدی
"_ممنون مامان
مامان ته:پسرم این کیه؟
خواهر ته سورا:تهیونگ دوست دختره هست؟
" _نه دخترمه
مامان ته:چی... دخترته تو از کجا دختر آوردی
به تهیونگ خیره و خنده ای داخل دلم کردم
"_آره مامان دیروز دختر به دنیا آورد تنهایی
مامان ته:خب بگو از کجا آوردی
آروم نزدیک تهیونگ شدم و زدم به دستش تهیونگ خم شد
" _چیزی شده..؟
"+من گشنمه (آروم)
تهیونگ لبخندی زد
" _مامان بعدا حرف میزنیم دخترم گشنشه
مامان تهیونگ بهم نگاه کرد از خجالت سرمو انداختم پایین
مامان ته:بفرمایید بشینید
منو تهیونگ رفتیم سمت صندلی
تهیونگ صندلی عقب کشید آروم. روی صندلی نشستم و تهیونگم کنارم نشست
و شروع کردیم به صبحونه خوردن خانواده تهیونگ داشتن باهم حرف میزدن ولی من سکوت کره بودم و فقط داشتم غذا میخوردم
فلش یک به 40 دقیقه بعد
___________________________
خب ملکه هام ببخشید پارت نزاشتم
بچه هاااا امروز رفتم کتاب کلاس 8 برداشتم چند روز دیگه مدرسه هست😭
من میترسم پارت بزارم کسی نخونه بخاطر مدرسه😩😞
- ۳.۶k
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط