{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』
𝙋𝙖𝙧𝙩 : ³⁹

هوا کاملاً تاریک شده بود و نور زرد چراغ‌های اسکله روی کانتینرهای فلزی افتاده بود. جونگکوک بی‌حرکت پشت یکی از کانتینرها نشسته بود و نگاهش فقط روی لوکا بود. چند کامیون یکی‌یکی وارد محوطه شدند. افراد مسلح اطرافشان را بررسی می‌کردند. لوکا با آرامش سیگاری روشن کرد ، انگار مطمئن بود هیچ‌کس جرئت نزدیک شدن به او را ندارد. جونگکوک اسلحه رو بالا آورد و انگشتش روی ماشه قرار گرفت. فقط کافی بود... یک گلوله شلیک کند و همه‌چیز تمام می‌شد.

........

تهیونگ از سمت دیگر اسکله وارد شد . در تاریکی، بی‌صدا میان کانتینرها حرکت می‌کرد. از دور...لوکا را دید و چند متر آن‌طرف‌تر...جونگکوک پشت یک کانتینر ایستاده بود . قلبش تندتر زد. جونگکوک هنوز متوجه حضور او نشده بود. تهیونگ نگاهش را به اطراف چرخاند ؛ تعداد افراد لوکا خیلی بیشتر از چیزی بود که تصور می‌کرد ، اگر جونگکوک همین حالا حمله می‌کرد...هیچ شانسی نداشت.
یکی از افراد لوکا ناگهان فریاد زد
_ اونجا رو بگردین!
چراغ‌قوه‌ها به سمت کانتینرها چرخیدند. جونگکوک آرام عقب رفت اما پایش به زنجیر فلزی گیر کرد و به کانتینر برخورد کرد وصدای فلز در محوطه پیچید. همه برگشتند.
_ یه چیزی اونجاست!
جونگکوک دیگر فرصتی برای مخفی شدن نداشت از پشت کانتینر بیرون پرید و شروع به دویدن کرد. صدای گلوله‌ها پشت سرش بلند شد. گلوله‌ها به کانتینرها می‌خوردند و جرقه به هوا می‌پاشید. جونگکوک پشت یکی از کامیون‌ها پناه گرفت. نفسش سنگین شده بود. خشاب اسلحه را نگاه کرد ، دو گلوله...فقط دو گلوله. افراد لوکا آرام دورش را محاصره می‌کردند. یکی از آن‌ها خندید.
_ راه فراری نداری!
جونگکوک اسلحه رو بالا آورد. حتی اگر آخرین نفسش بود...تسلیم نمی‌شد. همون لحظه...بنگ ! و یکی از افراد لوکا روی زمین افتاد. همه با تعجب برگشتند.
بنگ ! و مرد دیگری نقش زمین شد
لوکا اخم کرد
لوکا : این دیگه چه کوفتیه؟!
تهیونگ از پشت کانتینر بیرون آمد. نه لباس پلیس به تن داشت...نه جلیقه‌ی ضدگلوله ؛ فقط یک اسلحه در دستش بود و نگاهش...مستقیم روی لوکا بود. لوکا با دیدنش پوزخندی زد.
لوکا : میبینم که هردوتون اینجایین
تهیونگ درحالی که اسلحه رو به سمت لوکا نشونه گرفته بود نزدیک تر آمد .جونگکوک با ناباوری نگاهش کرد اما تهیونگ تمام تمرکزش روی لوکا بود
تهیونگ : بعداً...هرچقدر خواستی ازم متنفر باش...ولی الان...اول باید زنده از اینجا بمونیم
درحالی که هنوز به لوکا خیره شده بود زیر لب به جونگکوک گفت
چند ثانیه سکوت شد ، جونگکوک هیچ جوابی نداد اما...برای اولین بار بعد از آن خیانت...پشت تهیونگ رو خالی نکرد. درست همون لحظه، افراد لوکا دوباره حمله کردند .جونگکوک و تهیونگ همزمان پشت یک کانتینر پناه گرفتند. بدون اینکه به هم نگاه کنند...بدون اینکه حتی یک کلمه‌ی دیگر بگویند...دوباره...در یک سمت ایستاده بودند.

.....ادامه دارد
دیدگاه ها (۳)

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ¹صدای آژیر، سکوت سرد سحرگاه را در هم...

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ⁴⁰گلوله‌ها بی‌وقفه به بدنه...

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ³⁸صبح...جونگ‌سو با پاکتی د...

آن سوی مرز 𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫بعضی جنگ‌ها برای تصاحب سرزمین شر...

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ³⁵افراد لوکا اسلحه‌ هایشان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط