به یاد ندارم ...
به یاد ندارم ...
روزی را که در آغوش خدا متولد شدم
زمانی را که سوالم کرد و بله گفتم
شبی را که مرا از خانه ام به اینجا فرستاد
و گریه ها و بی قراری های بعد از جدایی را
فقط می دانم که
روز به روز گریه ها و بی قراری هایم
کم و کمتر شد
لذت در خانه بودن
آغوش مهربانش
همه و همه را
از یاد بردم !!!
نمی دانم چرا و چگونه زندگی کرده ام
که به خانه برگشتن
برایم هولناک است
و انگار فراموشی
همه ی چیزای خوب را از یادم برده
کاش بیدار شوم ...
روزی را که در آغوش خدا متولد شدم
زمانی را که سوالم کرد و بله گفتم
شبی را که مرا از خانه ام به اینجا فرستاد
و گریه ها و بی قراری های بعد از جدایی را
فقط می دانم که
روز به روز گریه ها و بی قراری هایم
کم و کمتر شد
لذت در خانه بودن
آغوش مهربانش
همه و همه را
از یاد بردم !!!
نمی دانم چرا و چگونه زندگی کرده ام
که به خانه برگشتن
برایم هولناک است
و انگار فراموشی
همه ی چیزای خوب را از یادم برده
کاش بیدار شوم ...
- ۱.۳k
- ۲۹ دی ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط