{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حکایت آن مرد را شنیده ای؟ که نزد روانپزشک رفت، و از غم بز

حکایت آن مرد را شنیده ای؟ که نزد روانپزشک رفت، و از غم بزرگی که در دل داشت گفت، دکتر گفت :به فلان سیرک برو آنجا دلقکی هست، آنقدر میخنداندت تا غمت را فراموش کنی. مرد لبخند تلخی زد و گفت :من همان دلقکم‎
دیدگاه ها (۱)

اسباب بازیهایش راجمع کردم، ماتم برد...... وقتی دلم رامیان آن...

زحمت دارد... آدم بودن را میگویم!این را میشود از مترسک ها آمو...

چوبی ب آستینم کرد روزگارک معنای سکوت مترسک را حالا میفهمم......

اگه روزی داستانم را نقل کردی بگو:بی کس بود اما کسی را بی کس ...

࣪˖ ִֶָ🍊شاید عشق واقعی، آن کسی نباشد که زندگی را برایت آسان م...

داستان عاشقانه جدید

ا🌑 وارث سایه‌ها — پارت ۲۶«پدر»ات هنوز به درِ سیاه خیره مانده...

𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐏𝐀𝐂𝐓Part 10فضای رستوران در سکوت فرو رفت.سه مرد با قدم‌...

ولی من دخترت بودم، بابا... 🥀باران شدیدی می‌بارید.دختر جوان پ...

😏🖤 اینجا دیگه راز «وارث» جدی‌تر میشه و یه سورپرایز هم برای ا...

🦢 پارت هفتم | مرد غریبهظهر، زنگ آخر مهدکودک خورد.بچه‌ها یکی‌...

سکوت🖤🥀𓆩 پــارت چــهــاردهــم 𓆪 🖤🥀اسما ماتش برده بود.«دلیل زن...

فاصله یک لبخند تا جنون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط