آرورا دستش را در هوا تکان داد و ناگهان، ذراتِ نورانیِ آبی
آرورا دستش را در هوا تکان داد و ناگهان، ذراتِ نورانیِ آبیرنگی در فضا چرخیدند و در یک چشمبههمزدن، شمشیرهایِ نیچیرینِ هر کدام از آنها در دستانشان ظاهر شد. سنگینیِ آشنایِ دستهیِ شمشیر، تپشِ قلبِ هاشیراها را به زمانِ قدیم برگرداند.
رنگوکو با همان لبخندِ همیشگی و در حالی که به شمشیرِ قرمزِ خودش خیره شده بود، سرش را بالا آورد و گفت: «منظورت اینه که بجنگیم؟»
آرورا با لبخندی مرموز سرش را تکان داد: «آره، بجنگیم. من شیاطینِ خیالی درست میکنم و شماها برایِ امتحان و تست با اونا بجنگید تا ببینم هنوز اون جنگجوهایِ قویِ گذشته هستید یا نه.»
با این جمله، میتسوری شمشیرِ منعطفِ خودش را از غلاف بیرون کشید. دیدنِ دوبارهیِ آن شمشیرِ منحصربهفرد، چنان موجی از شادی در او ایجاد کرد که برای لحظهای فراموش کرد کجاست و شروع کرد به بالا و پایین پریدن. اما اوبانای، در حالی که نگاهش را با دقت به اطراف میچرخاند، در دلش فقط یک چیز را تکرار میکرد: *«باید از میتسوری محافظت کنم... هر اتفاقی هم که بیفته، نمیذارم دوباره اتفاقی براش بیفته.»*
در حالی که همه آمادهیِ نبرد میشدند، خندهیِ میتسوری کمکم رویِ لبانش محو شد و نگاهش به افقِ دشت خیره ماند. آرورا که متوجهِ تغییرِ حالِ او شده بود، با لحنی طعنهآمیز گفت: «چی شده خانم صورتیِ خوشبین؟ چرا ناراحتی؟»
میتسوری اخمِ بامزهای کرد و با ناراحتی گفت: «اسمم میتسوریههههه!»
آرورا شانهای بالا انداخت و خندید: «باشه، حالا چرا ناراحتی؟»
میتسوری نگاهی به بقیهیِ دوستانش انداخت که هر کدام با جدیتِ تمام در حال بررسیِ شمشیرهایشان بودند و بعد با صدایِ آرامی گفت: «یعنی... یعنی نمیتونیم تویِ این دنیا زندگیِ عادی مثلِ مردمِ معمولی داشته باشیم؟ پس... پس آرزوهامون چی میشه؟ من دلم میخواست...» حرفش را نیمهکاره گذاشت و سرش را پایین انداخت.
آرورا لحظهای مکث کرد، نگاهی به چهرهیِ غمگینِ میتسوری انداخت و بعد با خندهای شیطنتآمیز و کشدار گفت: «آخخییی عزیزممم! عیب نداره، اونم بهوقتش درست میشه!»
سانمی که حوصلهاش سر رفته بود، با عصبانیت فریاد زد: «تمومش کنید! آرورا! شیاطین رو بفرست تا ببینیم چی تو چنته داری!»
آرورا بشکنی زد و در یک لحظه، زمین زیرِ پایِ آنها لرزید. از دلِ خاک، سایههایِ سیاه و کریهالمنظری شروع به جوشیدن کردند؛ موجوداتی که هرچند خیالی بودند، اما بویِ تعفن و حسِ مرگِ واقعی داشتند.
**حالا نبرد شروع شده است!**
۱
رنگوکو با همان لبخندِ همیشگی و در حالی که به شمشیرِ قرمزِ خودش خیره شده بود، سرش را بالا آورد و گفت: «منظورت اینه که بجنگیم؟»
آرورا با لبخندی مرموز سرش را تکان داد: «آره، بجنگیم. من شیاطینِ خیالی درست میکنم و شماها برایِ امتحان و تست با اونا بجنگید تا ببینم هنوز اون جنگجوهایِ قویِ گذشته هستید یا نه.»
با این جمله، میتسوری شمشیرِ منعطفِ خودش را از غلاف بیرون کشید. دیدنِ دوبارهیِ آن شمشیرِ منحصربهفرد، چنان موجی از شادی در او ایجاد کرد که برای لحظهای فراموش کرد کجاست و شروع کرد به بالا و پایین پریدن. اما اوبانای، در حالی که نگاهش را با دقت به اطراف میچرخاند، در دلش فقط یک چیز را تکرار میکرد: *«باید از میتسوری محافظت کنم... هر اتفاقی هم که بیفته، نمیذارم دوباره اتفاقی براش بیفته.»*
در حالی که همه آمادهیِ نبرد میشدند، خندهیِ میتسوری کمکم رویِ لبانش محو شد و نگاهش به افقِ دشت خیره ماند. آرورا که متوجهِ تغییرِ حالِ او شده بود، با لحنی طعنهآمیز گفت: «چی شده خانم صورتیِ خوشبین؟ چرا ناراحتی؟»
میتسوری اخمِ بامزهای کرد و با ناراحتی گفت: «اسمم میتسوریههههه!»
آرورا شانهای بالا انداخت و خندید: «باشه، حالا چرا ناراحتی؟»
میتسوری نگاهی به بقیهیِ دوستانش انداخت که هر کدام با جدیتِ تمام در حال بررسیِ شمشیرهایشان بودند و بعد با صدایِ آرامی گفت: «یعنی... یعنی نمیتونیم تویِ این دنیا زندگیِ عادی مثلِ مردمِ معمولی داشته باشیم؟ پس... پس آرزوهامون چی میشه؟ من دلم میخواست...» حرفش را نیمهکاره گذاشت و سرش را پایین انداخت.
آرورا لحظهای مکث کرد، نگاهی به چهرهیِ غمگینِ میتسوری انداخت و بعد با خندهای شیطنتآمیز و کشدار گفت: «آخخییی عزیزممم! عیب نداره، اونم بهوقتش درست میشه!»
سانمی که حوصلهاش سر رفته بود، با عصبانیت فریاد زد: «تمومش کنید! آرورا! شیاطین رو بفرست تا ببینیم چی تو چنته داری!»
آرورا بشکنی زد و در یک لحظه، زمین زیرِ پایِ آنها لرزید. از دلِ خاک، سایههایِ سیاه و کریهالمنظری شروع به جوشیدن کردند؛ موجوداتی که هرچند خیالی بودند، اما بویِ تعفن و حسِ مرگِ واقعی داشتند.
**حالا نبرد شروع شده است!**
۱
- ۲۸
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط