:
:
***
تاریکیِ مطلق، جای خود را به سرمایِ ملایمِ شب داد. صدایِ وزشِ باد میانِ درختها و سکوتِ سنگینِ مزارستان، تنها چیزهایی بودند که به گوش میرسیدند. در میانهیِ آرامستانِ هاشیراها، جایی که ماهِ نیمهرو به آسمانِ سیاه چشم دوخته بود، میتسوری و اوبانای، در حالی که هنوز از آن خوابِ پرالتهاب و رؤیایی بیدار میشدند، چشمهایشان را باز کردند.
میتسوری با دستپاچگی نشست، لباسهایش را مرتب کرد و به محض اینکه نگاهش به اطراف افتاد و متوجه شد کجاست، با وحشت فریاد زد: «خاک به سرممممم! ساعت ۱۰ شده؟! من باید ساعت ۸ خونه میبودممممم!»
او با اضطرابِ تمام، شروع کرد به چک کردنِ ساعت و لرزیدن از ترسِ واکنشِ پدر و مادرش. اوبانای که با وجودِ گیجیِ ناشی از بیدار شدن، هنوز در فکرِ مبارزه با شیاطین بود، وقتی دید میتسوری در این وضعیتِ آشفته است، بلافاصله واکنش نشان داد. او بدونِ معطلی، گوشیاش را از جیب درآورد و با سرعتِ تمام، یک «اسنپ» گرفت. در حالی که منتظرِ ماشین میشدند، اوبانای با آرامشِ خاصی سعی میکرد میتسوری را آرام کند، اما میتسوری هنوز داشت با خود زمزمه میکرد: «وای، مامان و بابام حتماً منتظرم بودن... حتماً عصبانیان!»
به محض اینکه ماشین رسید، اوبانای میتسوری را رساند. میتسوری با عجله و با سرعتِ تمام، به سمتِ خانهی خود دوید. وقتی وارد شد، با صحنهای روبرو شد که دقیقاً همان چیزی بود که از آنها انتظار داشت: مامان و بابای میتسوری، هر دو با چهرهای جدی و دستهایشان را به نشانهیِ اعتراض یا انتظار، دستبهسینه، جلویِ راه ایستاده بودند و با نگاهی سنگین و خیره، به او چشم دوخته بودند.
ساعتِ شام، مثلِ یک میدانِ جنگِ کوچک اما بامزه بود. دورِ میز نشسته بودند و یک دعوایِ طولانی شروع شد. از اینکه چرا دیر کرده بود گرفته تا اینکه چطور توانسته بود بدونِ خبر دادن، بیرون بماند. دعوایی که در عینِ جدی بودن، به دلیلِ شخصیتِ میتسوری و واکنشهایِ خانوادهاش، جنبهای بسیار بامزه و خانوادگی داشت. بحثها بالا میرفت و پایین میآمد، اما هیچکدام از آنها کوتاه نمیآمدند.
میتسوری که از شدتِ خستگی و فشارِ روانیِ آن همه مبارزه در رؤیا و حالا هم این دعوایِ طولانی، دیگر طاقتِ نداشت، بدونِ هیچِ صبر و حوصلهیِ اضافهای، صندلیاش را عقب کشید. او دیگر نمیتوانست حتی یک کلمهیِ دیگر بشنود. با بیحوصلگی بلند شد و در حالی که داشت به سمتِ اتاقش میرفت، گفت: «من حسابی خوابم میاد... برم بخوابم... شب بخییرررر!»
میتسوری در حالی که داشت در اتاقش پناه میگرفت، صدایِ مادرش را شنید که از پشتِ در، با لحنی که هم نگرانی داشت و هم بازخواست، پرسید: «ببینم میتسوری، مشقات رو نوشتی؟»
میتسوری، در حالی که داشت پتو را روی خودش میکشید و چشمهایش از شدتِ خستگی داشت بسته میشد، با بیحوصلگیِ تمام جواب داد: «نـنـوشـتـم! توی مدرسه مینویسم، حالا!»
و در همان لحظه، سکوتِ اتاق و سنگینیِ خواب، دوباره بر او چیره شد...
***
***
تاریکیِ مطلق، جای خود را به سرمایِ ملایمِ شب داد. صدایِ وزشِ باد میانِ درختها و سکوتِ سنگینِ مزارستان، تنها چیزهایی بودند که به گوش میرسیدند. در میانهیِ آرامستانِ هاشیراها، جایی که ماهِ نیمهرو به آسمانِ سیاه چشم دوخته بود، میتسوری و اوبانای، در حالی که هنوز از آن خوابِ پرالتهاب و رؤیایی بیدار میشدند، چشمهایشان را باز کردند.
میتسوری با دستپاچگی نشست، لباسهایش را مرتب کرد و به محض اینکه نگاهش به اطراف افتاد و متوجه شد کجاست، با وحشت فریاد زد: «خاک به سرممممم! ساعت ۱۰ شده؟! من باید ساعت ۸ خونه میبودممممم!»
او با اضطرابِ تمام، شروع کرد به چک کردنِ ساعت و لرزیدن از ترسِ واکنشِ پدر و مادرش. اوبانای که با وجودِ گیجیِ ناشی از بیدار شدن، هنوز در فکرِ مبارزه با شیاطین بود، وقتی دید میتسوری در این وضعیتِ آشفته است، بلافاصله واکنش نشان داد. او بدونِ معطلی، گوشیاش را از جیب درآورد و با سرعتِ تمام، یک «اسنپ» گرفت. در حالی که منتظرِ ماشین میشدند، اوبانای با آرامشِ خاصی سعی میکرد میتسوری را آرام کند، اما میتسوری هنوز داشت با خود زمزمه میکرد: «وای، مامان و بابام حتماً منتظرم بودن... حتماً عصبانیان!»
به محض اینکه ماشین رسید، اوبانای میتسوری را رساند. میتسوری با عجله و با سرعتِ تمام، به سمتِ خانهی خود دوید. وقتی وارد شد، با صحنهای روبرو شد که دقیقاً همان چیزی بود که از آنها انتظار داشت: مامان و بابای میتسوری، هر دو با چهرهای جدی و دستهایشان را به نشانهیِ اعتراض یا انتظار، دستبهسینه، جلویِ راه ایستاده بودند و با نگاهی سنگین و خیره، به او چشم دوخته بودند.
ساعتِ شام، مثلِ یک میدانِ جنگِ کوچک اما بامزه بود. دورِ میز نشسته بودند و یک دعوایِ طولانی شروع شد. از اینکه چرا دیر کرده بود گرفته تا اینکه چطور توانسته بود بدونِ خبر دادن، بیرون بماند. دعوایی که در عینِ جدی بودن، به دلیلِ شخصیتِ میتسوری و واکنشهایِ خانوادهاش، جنبهای بسیار بامزه و خانوادگی داشت. بحثها بالا میرفت و پایین میآمد، اما هیچکدام از آنها کوتاه نمیآمدند.
میتسوری که از شدتِ خستگی و فشارِ روانیِ آن همه مبارزه در رؤیا و حالا هم این دعوایِ طولانی، دیگر طاقتِ نداشت، بدونِ هیچِ صبر و حوصلهیِ اضافهای، صندلیاش را عقب کشید. او دیگر نمیتوانست حتی یک کلمهیِ دیگر بشنود. با بیحوصلگی بلند شد و در حالی که داشت به سمتِ اتاقش میرفت، گفت: «من حسابی خوابم میاد... برم بخوابم... شب بخییرررر!»
میتسوری در حالی که داشت در اتاقش پناه میگرفت، صدایِ مادرش را شنید که از پشتِ در، با لحنی که هم نگرانی داشت و هم بازخواست، پرسید: «ببینم میتسوری، مشقات رو نوشتی؟»
میتسوری، در حالی که داشت پتو را روی خودش میکشید و چشمهایش از شدتِ خستگی داشت بسته میشد، با بیحوصلگیِ تمام جواب داد: «نـنـوشـتـم! توی مدرسه مینویسم، حالا!»
و در همان لحظه، سکوتِ اتاق و سنگینیِ خواب، دوباره بر او چیره شد...
***
- ۳۳
- ۱۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط