{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشق را آموختم از بلبلی

عشق را آموختم از بلبلی
چون بدیدم رسم عشقش با گلی

پر گشود و دور گل میگشت ناز
نغمه میزد، نغمه های دلنواز

خار گل چندی به پایش زد خراش
دم فرو بست و نکرد این نکته فاش

چون نسیم عشق بر گل می وزید
آشیانی در کنارش برگزید

غرق شد در عشق بازی باگلش
گل شد او را صاحب جان و دلش

اندکی از راز دل با گل بگفت
تا که شب شد در کنار گل بخفت

صبح دم گشت و ز خواب خوش پرید
لیکن از عشقش نشانی را ندید

دست بی رحمی گلش را چید و برد
چشم خود بست و از این دل غصه مرد...
دیدگاه ها (۵)

"صبح"یعنی آغاز؛آغاز یک عبورودریچه یک"سلام" ...گوش کن! ...در ...

رُز نمی خواهم، مرا ارکیده ای از لب ببخشبر دلم پس لرزه هایی م...

دوست دارم در شب دیدارِ ماه با تو بنشینم لبالب ، گاه گاهدوست ...

عشق را آموختم از بلبلےچون بدیدم رسم عشقش با گلےپر گشود و دور...

عشق را آموختم از بلبلیچون بدیدم رسم عشقش با گلیپر گشود و دور...

عشق را آموختم از بلبلیچون بدیدم رسم عشقش با گلیپر گشود و دور...

عشق را آموختم از بلبلیچون بدیدم رسم عشقش با گلیپر گشود و دور...

عشق را آموختم از بلبلیچون بدیدم رسم عشقش با گلیپر گشود و دور...

عشق را آموختم از بلبلیچون بدیدم رسم عشقش با گلیپر گشود و دور...

عشق را آموختم از بلبلیچون بدیدم رسم عشقش با گلیپر گشود و دور...

عشق را آموختم از بلبلیچون بدیدم رسم عشقش با گلیپر گشود و دور...

عشق را آموختم از بلبلیچون بدیدم رسم عشقش با گلیپر گشود و دور...

عشق را آموختم از بلبلیچون بدیدم رسم عشقش با گلیپر گشود و دور...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط