{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشق را آموختم از بلبلی

عشق را آموختم از بلبلی
چون بدیدم رسم عشقش با گلی

پر گشود و دور گل میگشت ناز
نغمه میزد، نغمه های دلنواز

خار گل چندی به پایش زد خراش
دم فرو بست و نکرد این نکته فاش

چون نسیم عشق بر گل می وزید
آشیانی در کنارش برگزید

غرق شد در عشق بازی باگلش
گل شد او را صاحب جان و دلش

اندکی از راز دل با گل بگفت
تا که شب شد در کنار گل بخفت

صبح دم گشت و ز خواب خوش پرید
لیکن از عشقش نشانی را ندید

دست بی رحمی گلش را چید و برد
چشم خود بست و از این دل غصه مرد.
دیدگاه ها (۳)

گاهی حجم دلتنگیهایم آنقدر زیاد میشودکه. . . . دنیا با تمام و...

امشب افتــاده به جانـــم تب یادت ، چه کنم؟من نــدارم به غم ه...

آغوشی باشو مرا به اندازه ی تمام اشتباهاتم بغل کنبدون آنکه حر...

محبت مانند سکه است که تو قُلک دل هر کسی بیندازیدیگه نمیتونی ...

عشق را آموختم از بلبلیچون بدیدم رسم عشقش با گلیپر گشود و دور...

عشق را آموختم از بلبلیچون بدیدم رسم عشقش با گلیپر گشود و دور...

عشق را آموختم از بلبلیچون بدیدم رسم عشقش با گلیپر گشود و دور...

عشق را آموختم از بلبلیچون بدیدم رسم عشقش با گلیپر گشود و دور...

عشق را آموختم از بلبلیچون بدیدم رسم عشقش با گلیپر گشو...

عشق را آموختم از بلبلیچون بدیدم رسم عشقش با گلیپر گشود و دور...

@JanJiyar❣ عشق را آموختم از بلبلیچون بدیدم رسم عشقش با گلیپر...

عشق را آموختم از بلبلیچون بدیدم رسم عشقش با گلیپر گشود و دور...

عشق را آموختم از بلبلیچون بدیدم رسم عشقش با گلیپر گشود و دور...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط