شماره آزمایشگاه
شماره ۷ آزمایشگاه
فصل۲ پارت۹
ویو دامیان فردا صبح در مدرسه
دامیان:سلام آنیا!
آنیا:سلام پسر دوم(با خوابالودگی)
دامیان:چیزی شده خسته بنظر میرسی؟!
آنیا:ها؟نه،دیشب خوب نخوابیدم
دامیان:چرا؟
آنیا:خب راستش....
فلش بک به دیشب خونه ی فورجر ها
یوری:خب من میگم که باید برین!!
یور:یوری!!!
لوید:نه یور،حق با یوریه باید بریم!
یور:ولی پس انیا چی؟
یوری:من خودم مراقبشم شما برین!!
یور:باشه پس حتما فردا بیا!
یوری:حتما قرل از اینکه این لوتی(لقبیه که یوری به لوید داده)از خواب پاشه من اینجام!
یور:عه،یوری
و خلاصه انیا تو اتاقش
آنیا تو ذهنش{یعنی قدرتی وجود داره اینارو لال کنه؟}
خلاصه انیا نتونست خوب بخوابه
ویو زمان حال دامیان
بعداز اینکه ماجرا رو تعریف کرد رفتیم سمت کلاس که موقع عبور از سالن ازش پرسیدم
دامیان:مامان بابات کجا میخوان برن؟
آنیا:یه سفر دو نفری و داییم هم قراره ازم مراقبت کنه!
دامیان:کی برمیگردن
انیا:آخر هفته
دامیان رفت تو فکر
ذهن دامیان{ولی اخه اخر هفته تولدمه!}
انیا ذهنشو میخونه
ذهن انیا{باید براش تولد بگیرم و موقع تولد احساساتم رو بهش بگم}
رفتن کلاس و زنگ اخر شد و رفتن خونه
شب خونه ی فورجر ها
انیا:انیا اومد
یور:سلام انیا جان خوش اومدی!
لوید:انیا ما داریم میریم ایستگاه قطار یوری هم نیم ساعت دیگه میاد برات غذا هم نگه داشتیم بردار بخور!
انیا:باشه
یور و لوید خداحافظی کردن و رفتن و فقط انیا موند.
باند و هم پیش فرانکی بود چون تو یکی از مامورت هایی که همراه لوید رفت زخمی شد و فرانکی اونو برده درمانگاه و قراره چند روز بعد بیارتش
انیا رفت و غذا رو برداشت و خورد.
همینکه رفت اتاقش یچیزی محکم خورد سرش و بیهوش شد
بمونید تو خماری:)
شرطا
۷تا لایک
۳تا کامنت
فصل۲ پارت۹
ویو دامیان فردا صبح در مدرسه
دامیان:سلام آنیا!
آنیا:سلام پسر دوم(با خوابالودگی)
دامیان:چیزی شده خسته بنظر میرسی؟!
آنیا:ها؟نه،دیشب خوب نخوابیدم
دامیان:چرا؟
آنیا:خب راستش....
فلش بک به دیشب خونه ی فورجر ها
یوری:خب من میگم که باید برین!!
یور:یوری!!!
لوید:نه یور،حق با یوریه باید بریم!
یور:ولی پس انیا چی؟
یوری:من خودم مراقبشم شما برین!!
یور:باشه پس حتما فردا بیا!
یوری:حتما قرل از اینکه این لوتی(لقبیه که یوری به لوید داده)از خواب پاشه من اینجام!
یور:عه،یوری
و خلاصه انیا تو اتاقش
آنیا تو ذهنش{یعنی قدرتی وجود داره اینارو لال کنه؟}
خلاصه انیا نتونست خوب بخوابه
ویو زمان حال دامیان
بعداز اینکه ماجرا رو تعریف کرد رفتیم سمت کلاس که موقع عبور از سالن ازش پرسیدم
دامیان:مامان بابات کجا میخوان برن؟
آنیا:یه سفر دو نفری و داییم هم قراره ازم مراقبت کنه!
دامیان:کی برمیگردن
انیا:آخر هفته
دامیان رفت تو فکر
ذهن دامیان{ولی اخه اخر هفته تولدمه!}
انیا ذهنشو میخونه
ذهن انیا{باید براش تولد بگیرم و موقع تولد احساساتم رو بهش بگم}
رفتن کلاس و زنگ اخر شد و رفتن خونه
شب خونه ی فورجر ها
انیا:انیا اومد
یور:سلام انیا جان خوش اومدی!
لوید:انیا ما داریم میریم ایستگاه قطار یوری هم نیم ساعت دیگه میاد برات غذا هم نگه داشتیم بردار بخور!
انیا:باشه
یور و لوید خداحافظی کردن و رفتن و فقط انیا موند.
باند و هم پیش فرانکی بود چون تو یکی از مامورت هایی که همراه لوید رفت زخمی شد و فرانکی اونو برده درمانگاه و قراره چند روز بعد بیارتش
انیا رفت و غذا رو برداشت و خورد.
همینکه رفت اتاقش یچیزی محکم خورد سرش و بیهوش شد
بمونید تو خماری:)
شرطا
۷تا لایک
۳تا کامنت
- ۳.۲k
- ۲۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط