پارت
#پارت15
همان طور که در پاساژ قدم می زدنند ، عاطفه گفت : کاش گفته بودی میخوای لباس بگیری!
+ خب مثلا گفته بودم چه فرقی میکرد .
عاطی روبروی مرجان قرار گرفت و عقب عقب راه رفت .
-تنها نمی اومدم .
مرجان نگاهِ چپی به عاطی انداخت .
+اوه ، خدای من ! مثلا کی باهات می اومد؟
-مهرنوش!
رادار مرجان فعال شد .
"مهرنوش"
+همون که اون دفعه خونتون بودم ، زنگ زد.
-آره . اگه اون بود ، هم حوصله ی من سر نمی رفت ، همم می تونست به تو نظر بده.
مرجان در دلش آهی کشید .
خیلی دلش می خواست مهرنوش را ببیند.
یعنی او چه طور دختری بود که عاطفه در کنارش حوصله اش سر نمی رفت ؟!
سرش را تکان داد و گفت :
+اشکال نداره . دفعه دیگ حتما با خودت بیارش. انقد مهرنوش مهرنوش کردی ، دلم خواست ببینمش .
عاطی لبخند دندان نمایی زد .
-مهرنوش گله گل ! ببینیش ، عاشقش میشی .
مرجان به ذوق بچگانه اش خندید.
+عه ! عاطی سرم گیج رفت ! انقد عقب عقبی راه نرو .
عاطی ابروهایش را تکان داد و گفت : دوست دارم...
+به درک تا بخوری زمین
و نگاهش را روی ویترین های مغازه ها چرخاند .
عاطفه هم روبرویش عقب عقب راه می رفت که به کسی برخورد کرد و کیف گوشی اش از دستش افتاد
بااخم چرخید ،
و به مردی که به او برخورد کرده بود نگاه کرد .
مرد کلاه لبه دارش را پایین تر کشید .
دستش را روی بینی اش گذاشت .
+ هیس هیس . تروخدا شلوغش نکن،
الان خودم همش رو جمع میکنم.
و خم شد و کیف و گوشی عاطفه را برداشت و به سمتش گرفت .
صدایش برایش آشنا بود اما تا چهره اش را ندید ، متوجه نشد چه کسی روبرویش است.
+یکی منو اینجا بشناسه کارم تمومه!
عاطفه نفسش بند آمده و
نگاهش در چشمان مرد قفل شده بود.
باید این اتفاق را می گذاشت پای خوش شانسی اش ، یا لطف مرجان ؟
دهانش را باز کرد و عمیق نفس کشید.
عطر مرد زیر بینی اش زد .
چشمانش را باز و بسته کرد.
مرد گفت : باید ببخشین !
+ نه نه من داشتم .
دهانش باز و بسته میشد اما نمی دانست چه بگوید .
دستان یخ کرده اش را به هم فشرد و گفت :
خدا ببخشه !
مرد خندید و گفت : کسی نفهمه باشه؟
عاطی سر تکان داد .
+ با اجازه ، خدانگهدار.
عاطفه چرخید و با چشمانی خمار به رفتن فرشید نگاه کرد .
در خلسه ای شیرین فرو رفته بود.
آنقدر شیرین و خوب که متوجه ی مرجان نشد.
- بیا عاطی ! یه لباس پیدا کردم . به چی نگاه می کنی بیا دیگ .
یاد حرفش افتاد.
"کسی نفهمه باشه؟"
به طرف مرجان چرخید .
چه قدر ممون خدا بود که لحظه ی برخوردش مرجان در مغازه بود .
+ اومدم !
-بیا میخوام بپوشمش باید نظر بدی .
سری تکان داد .
هنوز هم ضربان قلبش بالا بود و کل بدنش مور مور می شد.
لبخند عمیقی زد و به طرف مرجان رفت .
....
همان طور که در پاساژ قدم می زدنند ، عاطفه گفت : کاش گفته بودی میخوای لباس بگیری!
+ خب مثلا گفته بودم چه فرقی میکرد .
عاطی روبروی مرجان قرار گرفت و عقب عقب راه رفت .
-تنها نمی اومدم .
مرجان نگاهِ چپی به عاطی انداخت .
+اوه ، خدای من ! مثلا کی باهات می اومد؟
-مهرنوش!
رادار مرجان فعال شد .
"مهرنوش"
+همون که اون دفعه خونتون بودم ، زنگ زد.
-آره . اگه اون بود ، هم حوصله ی من سر نمی رفت ، همم می تونست به تو نظر بده.
مرجان در دلش آهی کشید .
خیلی دلش می خواست مهرنوش را ببیند.
یعنی او چه طور دختری بود که عاطفه در کنارش حوصله اش سر نمی رفت ؟!
سرش را تکان داد و گفت :
+اشکال نداره . دفعه دیگ حتما با خودت بیارش. انقد مهرنوش مهرنوش کردی ، دلم خواست ببینمش .
عاطی لبخند دندان نمایی زد .
-مهرنوش گله گل ! ببینیش ، عاشقش میشی .
مرجان به ذوق بچگانه اش خندید.
+عه ! عاطی سرم گیج رفت ! انقد عقب عقبی راه نرو .
عاطی ابروهایش را تکان داد و گفت : دوست دارم...
+به درک تا بخوری زمین
و نگاهش را روی ویترین های مغازه ها چرخاند .
عاطفه هم روبرویش عقب عقب راه می رفت که به کسی برخورد کرد و کیف گوشی اش از دستش افتاد
بااخم چرخید ،
و به مردی که به او برخورد کرده بود نگاه کرد .
مرد کلاه لبه دارش را پایین تر کشید .
دستش را روی بینی اش گذاشت .
+ هیس هیس . تروخدا شلوغش نکن،
الان خودم همش رو جمع میکنم.
و خم شد و کیف و گوشی عاطفه را برداشت و به سمتش گرفت .
صدایش برایش آشنا بود اما تا چهره اش را ندید ، متوجه نشد چه کسی روبرویش است.
+یکی منو اینجا بشناسه کارم تمومه!
عاطفه نفسش بند آمده و
نگاهش در چشمان مرد قفل شده بود.
باید این اتفاق را می گذاشت پای خوش شانسی اش ، یا لطف مرجان ؟
دهانش را باز کرد و عمیق نفس کشید.
عطر مرد زیر بینی اش زد .
چشمانش را باز و بسته کرد.
مرد گفت : باید ببخشین !
+ نه نه من داشتم .
دهانش باز و بسته میشد اما نمی دانست چه بگوید .
دستان یخ کرده اش را به هم فشرد و گفت :
خدا ببخشه !
مرد خندید و گفت : کسی نفهمه باشه؟
عاطی سر تکان داد .
+ با اجازه ، خدانگهدار.
عاطفه چرخید و با چشمانی خمار به رفتن فرشید نگاه کرد .
در خلسه ای شیرین فرو رفته بود.
آنقدر شیرین و خوب که متوجه ی مرجان نشد.
- بیا عاطی ! یه لباس پیدا کردم . به چی نگاه می کنی بیا دیگ .
یاد حرفش افتاد.
"کسی نفهمه باشه؟"
به طرف مرجان چرخید .
چه قدر ممون خدا بود که لحظه ی برخوردش مرجان در مغازه بود .
+ اومدم !
-بیا میخوام بپوشمش باید نظر بدی .
سری تکان داد .
هنوز هم ضربان قلبش بالا بود و کل بدنش مور مور می شد.
لبخند عمیقی زد و به طرف مرجان رفت .
....
- ۱.۷k
- ۱۵ مرداد ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط