پارت
#پارت17
ماشین را پارک کرد و گفت :
+بپر پایین خانومه تاجی!
مهری با همین یک کلمه تمام بی حوصلگی هایش را فراموش کرد و با خنده از ماشین بیرون رفت .
مهسا همیشه از اینکه مهری این قدر راحت خستگی هایش را با اسم فوتبال و استقلال فراموش میکرد ، حیرت زده میشد .
با اینکه کاملا به این رفتارش عادت داشت.
وارد خانه شدند.
هردو بلند سلام دادند.
خانوم جان به استقبالشان آمد .
+ سلام دخترای گلم ، خسته نباشید ، بشینید براتون شربت بیارم گلوتون خنک شه .
مهری از جا پرید و گفت :
_نه خانوم جون شما بشین من خودم میارم .
+خسته ای مادر جان .
_خانوم جون این از صبح تاحالا کاری نکرده ، الانم واسه خود شیرینی این کارا رو میکنه ، شما بیا بشین قربونت برم .
خانوم بزرگ با خنده کنار مهسا مینشیند.
مهسا خیلی یواشکی برای مهری زبان در می آورد ....
شربت ها را روی میز می گذارد و روبروی مهسا و خانوم جان مینشیند .
_آقا بزرگ کجاس؟
+با شاهرخ رفتن لباس بگیرن .
مهسا دست دور گردنش می اندازد.
-میگم خانوم جون ، نکنه خبریه ؟؟؟
نکنه دست شاهرخ و یه جا بند کردید و میخواید غافلگیرمون کنید؟؟
مهری که به شدت روی شاهرخش حساس بود به مهسا تشر زد :
_عمو شاهرخ بی ادب
نشنوم بگی شاهرخ ، کشمشم دم داره.
مهسا که از حرص خوردن مهری لذت می برد گفت :
شاهرخ ، شاهرخ ، شاهرخ ...
خانوم جان که از شیطنت مهری و مهسا به خنده افتاده بود ...
مهری کوسن مبل را بر میدارد که به سمت مهسا پرتاب کند کند ، ....
+هوم کی صدام زد ؟؟
هر سه به سمت شاهرخ برمیگردند .
مهسا_اسمش بیار یه چوب بگیر دستت.
اما مهری بلند شد و عمویش را بغل گرفت :
_سلام عمو، خوبی؟؟
شاهرخ مهری را از خودش جدا کرد و گفت : چه عجب جغله ، این اطراف پیدات شد ؟
اقا بزرگ نشست و گفت : نه که تو همیشه هستی !
شاهرخ سرش را خاراند و گفت :
هووووم ؟؟؟ چی میگید؟؟
مهسا خندید و گفت : بیخیال داداش شاهرخ .فشار به مغزت نیار .
خانوم بزرگ _ سر به سرش نزارید بشین مادر .
مهساگفت : اقا بزرگ اومدیم بگیم ، اوامرتون اجرا شد ، فردا صبح سفارشا میرسه منو مهری هم ظهر میایم واسه کارای آخر .
بلند شد و به مهری هم اشاره زد :
+بریم .
خانوم و جان و شاهرخ اصرار کردنند که ناهار را بمانند اما هردو کلی کار شخصی داشتند و باید برای فردا آماده می شدند .
اقا بزرگ از هردو تشکر کرد .
بچه ها بعد از خداحافظی از خونه بیرون زدند .
...
ماشین را پارک کرد و گفت :
+بپر پایین خانومه تاجی!
مهری با همین یک کلمه تمام بی حوصلگی هایش را فراموش کرد و با خنده از ماشین بیرون رفت .
مهسا همیشه از اینکه مهری این قدر راحت خستگی هایش را با اسم فوتبال و استقلال فراموش میکرد ، حیرت زده میشد .
با اینکه کاملا به این رفتارش عادت داشت.
وارد خانه شدند.
هردو بلند سلام دادند.
خانوم جان به استقبالشان آمد .
+ سلام دخترای گلم ، خسته نباشید ، بشینید براتون شربت بیارم گلوتون خنک شه .
مهری از جا پرید و گفت :
_نه خانوم جون شما بشین من خودم میارم .
+خسته ای مادر جان .
_خانوم جون این از صبح تاحالا کاری نکرده ، الانم واسه خود شیرینی این کارا رو میکنه ، شما بیا بشین قربونت برم .
خانوم بزرگ با خنده کنار مهسا مینشیند.
مهسا خیلی یواشکی برای مهری زبان در می آورد ....
شربت ها را روی میز می گذارد و روبروی مهسا و خانوم جان مینشیند .
_آقا بزرگ کجاس؟
+با شاهرخ رفتن لباس بگیرن .
مهسا دست دور گردنش می اندازد.
-میگم خانوم جون ، نکنه خبریه ؟؟؟
نکنه دست شاهرخ و یه جا بند کردید و میخواید غافلگیرمون کنید؟؟
مهری که به شدت روی شاهرخش حساس بود به مهسا تشر زد :
_عمو شاهرخ بی ادب
نشنوم بگی شاهرخ ، کشمشم دم داره.
مهسا که از حرص خوردن مهری لذت می برد گفت :
شاهرخ ، شاهرخ ، شاهرخ ...
خانوم جان که از شیطنت مهری و مهسا به خنده افتاده بود ...
مهری کوسن مبل را بر میدارد که به سمت مهسا پرتاب کند کند ، ....
+هوم کی صدام زد ؟؟
هر سه به سمت شاهرخ برمیگردند .
مهسا_اسمش بیار یه چوب بگیر دستت.
اما مهری بلند شد و عمویش را بغل گرفت :
_سلام عمو، خوبی؟؟
شاهرخ مهری را از خودش جدا کرد و گفت : چه عجب جغله ، این اطراف پیدات شد ؟
اقا بزرگ نشست و گفت : نه که تو همیشه هستی !
شاهرخ سرش را خاراند و گفت :
هووووم ؟؟؟ چی میگید؟؟
مهسا خندید و گفت : بیخیال داداش شاهرخ .فشار به مغزت نیار .
خانوم بزرگ _ سر به سرش نزارید بشین مادر .
مهساگفت : اقا بزرگ اومدیم بگیم ، اوامرتون اجرا شد ، فردا صبح سفارشا میرسه منو مهری هم ظهر میایم واسه کارای آخر .
بلند شد و به مهری هم اشاره زد :
+بریم .
خانوم و جان و شاهرخ اصرار کردنند که ناهار را بمانند اما هردو کلی کار شخصی داشتند و باید برای فردا آماده می شدند .
اقا بزرگ از هردو تشکر کرد .
بچه ها بعد از خداحافظی از خونه بیرون زدند .
...
- ۱.۸k
- ۱۶ مرداد ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط