{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

"𝐃𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫𝐨𝐮𝐬"

"𝐃𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫𝐨𝐮𝐬"
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:𝟏
𝐏𝐚𝐫𝐭:۹۶



سوار ماشین شدن و جونگکوک حرکت کرد.

_قبلش بزار غذا بگیرم..ضعیف شده بدنت
دیار به جونگکوک نگاه کرد و فکری به ذهنش رسید.
امشب باید جونگکوک رو به خونشون دعوت میکرد.

ولی اگه پدرو مادرش عصبانی میشدن چی؟

تصمیم گرفت این ریسکو بکنه.
به اطراف ماشین نگاه کرد و کیفشو صندلی پشت پیدا کرد.

برداشتشو گوشیشو از توش درآورد.

تقریبا صدتا تماس از پدرومادش و مایا داشت.
حتما خیلی نگران شدن.
چون دیار تقریبا دو روز به خونه نرفته بود.

رفت سر کاری که اول میخواست انجام بده.
تو یادداشت های گوشیش چیزی نوشت و به جونگکوک نشونش داد.

«لطفا راجب بیمارستان اومدن و مریض شدنم چیزی نگو..و شام رو به خونه ما بیا»

_دیار اونا پدرو مادرتن حق دارن بدونن..اگه ندونن چطوری باید اجازه بدن تو به سئول بیای؟

دیار نگاهشو ازش گرفت و فکر کرد.
جونگکوک راست می‌گفت ولی دیار هم نمی‌خواست پدرومادرش نگرانش باشن.
مجبورا قبول کرد.


بعد چند مین رسیدن و باهم پیاده شدن.

قفس خرگوشا رو برداشت و با دو به سمت خونه رفت.
زنگ رو زد و منتظر موند.
چند دقیقه بعد سایه جونگکوک پشت سرش احساس کرد.

برگشت و نگاه کوتاهی بهش کرد.
سپس به خرگوشا نگاه کرد و دلش براشون ضعف رفت.
انگاری خوابیده بودن.

روی هم خوابیده بودن و خیلی کیوت به نظر می رسیدن.

در باز شد و وارد شدن.
دیدگاه ها (۱۱)

"𝐃𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫𝐨𝐮𝐬"𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:𝟏𝐏𝐚𝐫𝐭:۹۷دیار جلوتر حرکت کرد و در خونه رو ...

"𝐃𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫𝐨𝐮𝐬"𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:𝟏𝐏𝐚𝐫𝐭:۹۸جونگکوک سرفه‌ای کرد.دیار به پدرش ...

"𝐃𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫𝐨𝐮𝐬"𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:𝟏𝐏𝐚𝐫𝐭:۹۵دلش میخواست موهای زردشو بگیره بکو...

"𝐃𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫𝐨𝐮𝐬"𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:𝟏𝐏𝐚𝐫𝐭:۹۴_بده بزارمشون تو قفس دیار مقاومت ...

"𝐃𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫𝐨𝐮𝐬"𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:𝟏𝐏𝐚𝐫𝐭:۸۴_فردا صبح آماده باش می‌خوام ببرمت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط