{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🌑 وارث سایه‌ها — پارت ۲۸

🌑 وارث سایه‌ها — پارت ۲۸

«آخرین نبرد»

پدر ات اسلحه را بالا گرفته بود.

— فکر کردید می‌تونید همه‌چیز رو تموم کنید؟

جونگ‌کوک آرام جلو رفت.

— آره.

مرد خندید.

— با چند نفر آدم؟

جونگ‌کوک نگاهی به اطراف انداخت.

اعضای گروهش یکی‌یکی کنار او ایستاده بودند.

جیمین اسلحه‌اش را بالا آورد و گفت:

— خب... ما چند نفریم؟ 😐

یکی از بچه‌ها جواب داد:

— زیاد.

جیمین لبخند زد.

— عالیه. چون من اصلاً برای مردن آماده نیستم. 😂

ات خنده‌اش گرفت.

جونگ‌کوک بدون اینکه نگاهش کند گفت:

— جیمین، تمرکز.

— دارم تمرکز می‌کنم رئیس! 😭

ناگهان صدای شلیک بلند شد.

درگیری شروع شد.

ات خودش را پشت دیوار پناه داد و جونگ‌کوک در مقابلش ایستاد.

— ات، همون‌جا بمون!

— نه!

— ات!

— گفتم نه! 😤

جونگ‌کوک وسط درگیری برگشت.

— تو چرا هیچ‌وقت حرف گوش نمی‌دی؟

ات جواب داد:

— چون تو زیادی دستور می‌دی!

— الان وقت بحثه؟

— خودت شروع کردی! 😂

جونگ‌کوک با وجود شرایط سخت، خندید.

اما ناگهان پدر ات از فرصت استفاده کرد و خودش را به سمت ات رساند.

— تو باید با من بیای.

ات عقب رفت.

— هیچ‌جا با تو نمیام.

مرد دستش را گرفت.

قبل از اینکه بتواند کاری کند، جونگ‌کوک خودش را رساند.

— دستت رو ازش بردار.

مرد لبخند زد.

— هنوز هم به خاطرش می‌جنگی؟

جونگ‌کوک بدون مکث گفت:

— برای اون، با تمام دنیا می‌جنگم.

ات برای لحظه‌ای خیره ماند.

قلبش تند زد. ❤️‍🔥

مرد با عصبانیت حمله کرد.

جونگ‌کوک جلوی ات ایستاد.

درگیری چند لحظه بیشتر طول نکشید.

سرانجام مرد روی زمین افتاد.

سکوت.

ات نفس راحتی کشید.

— تموم شد؟

جونگ‌کوک به او نگاه کرد.

— فکر کنم.

جیمین از دور فریاد زد:

— بالاخره! من می‌تونم برگردم خونه؟! 😂

همه خندیدند.

اما ناگهان صدای آژیر پلیس از دور شنیده شد.

جونگ‌کوک به افرادش نگاه کرد.

— مدارکی که جمع کردیم رو تحویل بدید.

ات با تعجب پرسید:

— یعنی دیگه نمی‌خوای رئیس مافیا باشی؟

جونگ‌کوک به او نزدیک شد.

— دیگه نمی‌خوام زندگی‌مون با ترس اداره بشه.

ات لبخند زد.

— زندگی‌مون؟

جونگ‌کوک مکث کرد.

بعد آرام گفت:

— آره... زندگی‌مون.

ات گونه‌هایش سرخ شد.

— خیلی پررو شدی‌ها. 😳

جونگ‌کوک خندید.

— تازه شروعشه.

چند ساعت بعد، وقتی همه‌چیز تمام شد، جونگ‌کوک ات را به همان خانه قدیمی برد.

جایی که تمام این کابوس از آنجا شروع شده بود.

او دست ات را گرفت.

— از امروز، اینجا دیگه جای خاطرات بد نیست.

ات پرسید:

— پس چیه؟

جونگ‌کوک لبخند زد.

— جایی که آینده‌مون رو از نو می‌سازیم.

ات سرش را روی شانه‌اش گذاشت.

و برای اولین بار...

هیچ سایه‌ای پشت سرشان نبود.

فقط یک آینده روشن.

اما جونگ‌کوک هنوز یک راز کوچک برای فردا نگه داشته بود... 💍

🌑🖤
دیدگاه ها (۰)

🌑 وارث سایه‌ها — پارت ۲۷«انتخاب»ات به پدرش خیره شده بود.— من...

ا🌑 وارث سایه‌ها — پارت ۲۶«پدر»ات هنوز به درِ سیاه خیره مانده...

🌑 وارث سایه‌ها — پارت ۲۲«رازِ وارث»صدای قدم‌های مرد ناشناس د...

😏🖤 اینجا دیگه راز «وارث» جدی‌تر میشه و یه سورپرایز هم برای ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط