پارت ۱۳ 🖤
پارت ۱۳ 🖤
مرد روبهرو خندید و گفت:
— «فکر کردین با این چند نفر میتونین منو شکست بدین؟»
جیمین جلو رفت: — «اومدیم برای جنگ نیومدیم. اومدیم حقیقت رو بفهمیم.»
مرد لحظهای ساکت شد.
تهیونگ آرام به جونگکوک گفت: — «یه چیزی درست نیست.»
جونگکوک سرش رو تکون داد.
همون لحظه درهای انبار پشت سرمون قفل شد.
جینا با نگرانی گفت: — «ات... ما گیر افتادیم.»
جونگکوک سریع سمت من اومد و گفت: — «کنار من بمون.»
مرد لبخند زد.
— «بالاخره فهمیدین؟ اینجا اصلاً برای معامله نیست.»
جیمین پرسید: — «پس برای چیه؟»
مرد به من نگاه کرد و گفت:
— «برای اینه که بفهمین چه کسی واقعاً بهتون خیانت کرده.»
همه به هم نگاه کردیم.
جونگکوک اخم کرد.
— «خیانتکار بین ماست؟»
مرد فقط خندید.
— «دقیقاً.» 🖤
مرد روبهرو خندید و گفت:
— «فکر کردین با این چند نفر میتونین منو شکست بدین؟»
جیمین جلو رفت: — «اومدیم برای جنگ نیومدیم. اومدیم حقیقت رو بفهمیم.»
مرد لحظهای ساکت شد.
تهیونگ آرام به جونگکوک گفت: — «یه چیزی درست نیست.»
جونگکوک سرش رو تکون داد.
همون لحظه درهای انبار پشت سرمون قفل شد.
جینا با نگرانی گفت: — «ات... ما گیر افتادیم.»
جونگکوک سریع سمت من اومد و گفت: — «کنار من بمون.»
مرد لبخند زد.
— «بالاخره فهمیدین؟ اینجا اصلاً برای معامله نیست.»
جیمین پرسید: — «پس برای چیه؟»
مرد به من نگاه کرد و گفت:
— «برای اینه که بفهمین چه کسی واقعاً بهتون خیانت کرده.»
همه به هم نگاه کردیم.
جونگکوک اخم کرد.
— «خیانتکار بین ماست؟»
مرد فقط خندید.
— «دقیقاً.» 🖤
- ۱۹۴
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط