ات با دیدن آن صحنه به جای اینکه شوکه شود خندهی کوتاهی

ات با دیدن آن صحنه، به جای اینکه شوکه شود، خنده‌ی کوتاهی کرد که باعث شد جیمین چشمانش را باز کند. نگاه جیمین که خسته و درمانده بود، با دیدن لبخند ات ناگهان رنگ دیگری به خود گرفت. نور آفتاب عصر از پنجره‌های بلند عمارت به موهای ات می‌تابید و او در نظر جیمین، در میان آن هیاهو، شبیه به یک فرشته‌ی نجات به نظر می‌رسید.
ات جلو رفت و مچ دست سو-جون را که ماژیک قرمز به دست داشت، آرام گرفت. «اووه... شوالیه کوچک! داری چیکار می‌کنی؟ می‌خوای صورت پادشاه رو رنگ کنی؟»
سو-جون با بدجنسی خندید: «بابا باید شبیه هیولا بشه!»
ات در حالی که به جیمین نزدیک‌تر می‌شد تا طناب‌های اسباب‌بازی را از دور پاهایش باز کند، در چشم‌های او زل زد. فاصله آن‌ها حالا خیلی کم شده بود؛ جیمین می‌توانست بوی ملایم عطر گل‌های یاس را از تن ات حس کند. ات در حالی که گره‌ها را باز می‌کرد، زیر لب گفت: «فکر کنم پادشاه به جای هیولا شدن، نیاز به یکم استراحت داره، مگه نه آقای پارک؟»
جیمین در حالی که به چشمان براق ات خیره شده بود، با صدایی که کمی دورگه شده بود جواب داد: «این پادشاه اگه تو رو نداشت، تا الان توسط شوالیه‌هاش خورده شده بود.»
ات برای لحظه‌ای دستش روی زانوی جیمین ماند و گرمای عجیبی در دلش پیچید. اما بلافاصله به خودش آمد و رو به سه قلوها کرد: «بسیار خب! مینو، جی‌هو، سو-جون! اگه همین الان برید و توی اتاق بازی قایم بشید، من و بابا جیمین میایم دنبالتون. هر کسی که دیرتر پیدا بشه، اجازه داره شب نیم ساعت بیشتر بیدار بمونه و با من داستان بخونه!»
بچه‌ها با شنیدن اسم بازی و جایزه، فریادی از شادی کشیدند و مثل باد به سمت طبقه بالا دویدند. حالا سالن بزرگ در سکوتی ناگهانی فرو رفته بود.
جیمین از روی صندلی بلند شد و لباسش را صاف کرد. او نگاهی به ات انداخت و لبخندی زد. «روش جالبی داری... بچه‌ها هیچ‌وقت به این راحتی حرف کسی رو گوش نمی‌دادن. تو... چطور این کار رو می‌کنی؟»
ات لبخندی زد و گفت: «باید با اونا مثل خودشون رفتار کرد. اونا فقط توجه می‌خوان.»
در همان لحظه، صدای فریاد مینو از طبقه بالا بلند شد: «ما قایم شدیم! زود بیاید دیگهههه!»
دیدگاه ها (۱)

جیمین آهی کشید و با لبخندی کج گفت: «انگار شوالیه‌ها برای خلو...

جیمین که حالا خنده‌اش از ته دل بود، نگاهی به «ات» انداخت و گ...

شیر سرد از روی پیش‌بند ات سرازیر شد و روی کفش‌هایش ریخت. سو-...

ات» نفس عمیقی کشید و نگاهش را از توپ‌های رنگی که روی زمین پخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط