جیمین که حالا خندهاش از ته دل بود نگاهی به ات انداخت

جیمین که حالا خنده‌اش از ته دل بود، نگاهی به «ات» انداخت و گفت: «مثل اینکه چاره‌ای نیست، باید وارد جبهه جنگ بشیم!»
قبل از اینکه ات حرفی بزند، جیمین دست او را گرفت و هر دو پشت کاناپه‌ی بزرگی که در راهرو بود پناه گرفتند. حس لمس دست‌های گرم جیمین، قلب ات را به تپش انداخت. در همین لحظه، بارانی از بالش‌های پرقو توسط مینو و جی‌هو به سمت آن‌ها پرتاب شد.
«حملهههه!» سو‌-جون در حالی که یک کلاه پلاستیکی روی سرش گذاشته بود، فریاد می‌زد و بالش کوچکش را مثل پتک در هوا می‌چرخاند.
جیمین در حالی که سعی می‌کرد جلوی بالش‌ها را بگیرد تا به ات نخورند، با شیطنت گفت: «ات، تو از سمت راست دورشون بزن، من از روبرو حواسشون رو پرت می‌کنم. این یه عملیات سریه!»
ات با هیجان خندید و در حالی که روی زمین می‌خزید تا از دید بچه‌ها پنهان بماند، خودش را به پشت قلعه‌ی بالشی رساند. جیمین با صدای بلند شروع کرد به شمردن: «یک... دو... سه!»
جیمین بلند شد و با بالش بزرگی به سمت مینو و جی‌هو رفت و آن‌ها را با شوخی و خنده روی تپه‌ی بالش‌ها انداخت. صدای قهقهه‌ی بچه‌ها کل عمارت را پر کرده بود. ات هم از پشت سر، سو-جون را غافلگیر کرد و او را بلند کرد.
بازی با خنده و هیجان ادامه پیدا کرد تا اینکه جیمین گفت: «خب شجاع‌دلهای من! وقت حمامه. هر کی زودتر بره، داستان امشب طولانی‌تر میشه!»
بچه‌ها با جیغ و فریاد به سمت حمام دویدند. جیمین به ات نگاه کرد و با لبخند گفت: «ممنون که اومدی ات. بچه‌ها خیلی خوشحال شدن.»
ات هم لبخندی زد.
دیدگاه ها (۱)

بعد از حمام، فضای خانه کمی آرام‌تر شده بود. جیمین برای تماس ...

ات» جعبه‌ی بازی فکری را از قفسه برداشت و به سمت تخت برگشت. س...

جیمین آهی کشید و با لبخندی کج گفت: «انگار شوالیه‌ها برای خلو...

ات با دیدن آن صحنه، به جای اینکه شوکه شود، خنده‌ی کوتاهی کرد...

نام فیک: عشق مخفیPart: 54ویو جیمین*بعد از چند دقیقه نفسش جا ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط