خون در رگهای رها یخ زد. عکس را چرخاند. پشت آن با خطی لرز
خون در رگهای رها یخ زد. عکس را چرخاند. پشت آن با خطی لرزان نوشته شده بود: «او دارد تماشا میکند. به آینه نگاه نکن.»
سرمای عجیبی در اتاق پیچید. رها ناخودآگاه به سمت آینه چرخید. تصویر خودش در آینه نبود! در عوض، دختری با چشمهای سیاه و گودرفته، از پشتِ شیشه به او خیره شده بود و لبخندی میزد که انگار دهانش بیش از حدِ معمول کشیده شده بود.
صدایی ضعیف، نه از توی اتاق، بلکه انگار از تویِ مغزِ رها شنیده شد:
«خوش اومدی… همزادِ من.»
رها با وحشت عقب رفت، پایش به پایهی تخت خورد و روی زمین افتاد. درِ اتاق ناگهان با شدت بسته شد. قفلِ در، خودبهخود چرخید. او حالا در اتاق شماره ۱۳ حبس شده بود و آینه… آینه دیگر یک شیء عادی نبود؛ دریچهای بود که به آرامی داشت باز میشد.
سرمای عجیبی در اتاق پیچید. رها ناخودآگاه به سمت آینه چرخید. تصویر خودش در آینه نبود! در عوض، دختری با چشمهای سیاه و گودرفته، از پشتِ شیشه به او خیره شده بود و لبخندی میزد که انگار دهانش بیش از حدِ معمول کشیده شده بود.
صدایی ضعیف، نه از توی اتاق، بلکه انگار از تویِ مغزِ رها شنیده شد:
«خوش اومدی… همزادِ من.»
رها با وحشت عقب رفت، پایش به پایهی تخت خورد و روی زمین افتاد. درِ اتاق ناگهان با شدت بسته شد. قفلِ در، خودبهخود چرخید. او حالا در اتاق شماره ۱۳ حبس شده بود و آینه… آینه دیگر یک شیء عادی نبود؛ دریچهای بود که به آرامی داشت باز میشد.
- ۷۱
- ۱۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط