{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

برادر من part5

برادر من part5

یونا: عامم داداش... میشه بیام پایین؟؟

فلیکس: چی ؟؟ تو چرا اومدی بیرون؟؟!!(کمی عصبی)

یونا: فلیکس لطفا حوصله ام سر رفته..☹☹

فلیکس :اه خیل خب فقط باید پیش من بشینی

یونا:اخ جونننن😊😊
یونا رفت پایین و کنار فلیکس نشست و کمی با رفیقای فلیکس حرف زد . توی این چند ساعت که یونا پایین بود فلیکس خیلی خودشو کنترل میکرد چون دیگه کنترلش دست خودش نبود و میخواست یونا رو مال خودش کنه که سونگمین با حالتی مست شروع کرد به حرف زدن

سونگمین: هه..یونا راستی فلیکس گفت مامان و بابات چرا دیگه نمیان دیدنت؟؟
فلیکس چشماش چهار تا شد و با چشم به سونگمین اشاره داد که ساکت بشه

یونا: اره گفته بود..خب اونا رفتن فرانسه دیگه خم برنمیگردن اما من دام میخواد ببینمشون ولی نمیشه

سونگمین : چیی فرانسه ؟؟نگو که فلیکس_

فلیکس : سونگمین بهتره خفه شی اون نباید چیزی بفهمه😡😡 ( با داد)

یونا: چی رو نباید بفهمم . فلیکس چی رو داری ازم قایم میکنی؟؟

فلیکس: عاا...ه..هیچی فقط یه بحث کوچیک بود بهتره شما هام برین خونه هاتون!!
رفیقاش بی حوصله رفتن و یونا و فلیکس تنها موندن که یونا شروع کرد به حرف زدن

یونا: عامم..فلیکس ..سونگمین داشت چی میگفت ؟؟منظورش چی بود؟؟

فلیکس: هیچی بیخیالش شو . دختر من که نباید انقدر به حرف بقیه توجه کنه😏😏

یونا: دختر تو؟؟

فلیکس : اره دیگع تو مال منی. از این به بعد من برات یچیز بیشتر از برادر میشم

یونا: فلیکس نکنه تو هم مست کردی؟؟
رفت جلوش و لباساشو بو کرد اما بوی الکل نمیداد هیچ بویی نمیداد جز عطر تلخی که همیشه میزنه

یونا: باز چرتو پرت گفتی ؟؟ اصن حالت خوبه؟؟
فلیکس اومد جلو و یونا هم همش میرفت عقب که خورد به اپن(حالا نمیدونم چجوری نوشته میشه شما به بزرگی خودتون ببخشین) و یونا کمی ترسید

یونا: چیکار میکنی برو کنار فلیکس..

فلیکس میخوای بفهمس منظورم چیه؟؟

یونا:.........

فلیکس : اینو به عنوان اره در نظر میگرم فقط یادت باشه الان که جواب مثبت دادی هیچوقت نمیزارم که بری

یونا:چی_

ویو یونا
هنوز حرفم کامل نشده بود که گرمای لباش
رو روی لبام حس کردم .
نمیدونم چرا مقاومت نمیکردم حتی همراهیشم نمیکردم چون یبار دیگع تو اتاقم
اینکارو کرد تعجب نکردمو کمی بعدش دستامو دور گردنش حلقه کردم .
خواستم منم مثل فلیک لباشو ببوسم امابلد نبودمو گذاشتم فلیکس کارشو بکنه که بلندم کرد و منو برد تو اتاقش و منو انداخت رو تختش رو درو قفل کرد...( بچه ها اینجا اسماته هرکی خواست بگه تا براش بفرستم)

ویو یونا
صبح ساعت ۹ بیدار شدم و دلم مثل سگ درد داشت نمیدونستم چیکار کنم نشستم رو تخت و از درد گریه کردم که یادم افتاد مدرسه رو نرفتمو خواب موندم پس فلیکسو بیدار کردم تا زودتر بیدار شه و منو ببره

یونا: فلیکس...فلیکس بیدار شو مدرسم دیر شد

فلیکس: اهه...خواب بودم ها!!

_باید برم مدرسه!!

_ ول کن بگیر بخواب

_ ینی چی من امروز امتحان دارم

_ دیشب به مدیرت پیام دادم که امروز نمیری حالا میزاری بخوابم؟؟




بیاین پایین😁😁



























































































پایین تر😂😂

































































فک کنم دیگع زیادی کرم ریختم همینجا تمومش میکنم😂😂اینم پارت ۵ بیاین پایین


















































































حمایتا یادتون نره😁😁😁همینو خواستم بگم😊😊😂😂
دیدگاه ها (۸)

عشق منpart 8دکتر: همراه خانم پارک شمایین؟؟هیسونگ: بله..چیشده...

عشق من part 7لیا: عامم من برم پایین ببینم کتبمو کجا جا گذاشت...

بچه ها واقعا یه سوال کی گذارش داده الکی؟؟ مگه چیز بدی توی پا...

برادر من part 3وفتی که رفتن داخل خونه یونا جلوتر از فلکس رفت...

برادر من part 4فلیکس : عامم...اره میدونم راز دار خوبی هستی ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط