{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ای کاش مهم بودم ):

ای کاش مهم بودم ):

پارت آخر

در همین لحظه شوگا و نامجون به سمت پوشه ای که روی تخت بود میروند و پوشه را بر میدارند کلارا راست می‌گفت این سند ها الکی است خون جلوی چشمانشان را گرفت نامجون و شوگا به مرد که توسط بقیه پسرا محاصره شده بود نگاه کردند
نامجون : ما چه اشتباهی کردیم
¥ : شما خودتون راه را برای من باز کردید.....شما بهش اعتماد نکردید پس من هم بهش اعتماد نکردم
شوگا اسلحه را به طرف مرد گرفت و در کسری از ثانیه صدای شلیک گلوله توی اتاق پیچید مرد روی زمین افتاد و خونش روی فرش اتاق ریخت اما این خون نشانه پاک شدن لکه بود لکه ای که فکر می‌کردند کلارا آن را به وجود آورده بود کلارا به دیوار تکیه داده بود و لرزش بدن خود را کنترل میکرد و به جنازه نگاه کرد و سپس به پوشه ها همان پوشه هایی که باعث شده بود برادرانش تنها کسانی که قرار بود تکیه گاه او باشند ولی دشمن او شدند
کلارا : اون....اون همان سایه ای بود که به من پیام میداد....اون می‌خواست کاری کنه که من رو از بین ببره تا شما رو از هم جدا کنه اون با مهره ها و تاریخ های غلط من رو دشمن خودتون کنه و باعث نابودی تان بشه
هر کلمه ای که کلارا می‌گفت مثل خنجری وارد قلب پسرا میشد آنها به پوشه نگاه کردند حالا برایشان ثابت شده بود که کلارا راست می‌گوید همه چیز برنامه ریزی شده بود آنها نه تنها نتوانستند از کلارا محافظت کنند بلکه کاری را که دشمن می‌خواست را انجام دادند« نابود کردن او »
کلارا به پسرا نگاه کردند توی چهره همه آنها چیزی جز پشیمانی نبود و بعد به شوگا که اسلحه هنوز در دستش بود
کلارا : شما.... به من شک کردید....زمانی که داشتم از درد میمردم زمانی که داشتم با تنهایی دست و پنجه نرم میکردم به جای اینکه دست مرا بگیرید دنبال گوشی من گشتید تا جایی کنید من خیانتکارم
جین : ما فقط می‌خواستیم ازت محافظت کنیم
کلارا : محافظت ؟ این کارتون محافظت کردن نیست کنترل کردن است حالا هم که همچی معلوم شده فهمیدید که اشتباه تان چی بوده
پسرا خواستند چیزی بگوید ولی هیچکس نمی‌دانست چی بگه عذرخواهی کنند...برای کارشان دلیل بیاورند....هیچی...هیچی نمی‌توانستند بگوید پس تصمیم گرفتند از اتاق بروند بیرون همه از اتاق خارج میشوند و کلارا را تنها گذاشتند اون شب فقط اون مرد نمرد بلکه اعتمادی که کلارا به پسرا داشت هم مرد خانه خانواده بزرگ از درون فرو ریخته بود برادر ها با حقیقت رو به رو شده بودند ولی کلارا همان شبی که نامجون شکنجه اش کرد و گوشی را از زیر بالشت او بیرون آورد اعتمادش را کلا از دست داد
« چندین هفته بعد »
خانه با گذشت چندین هفته از آن شب پر تنش هنوز هم داخل سکوت بود کلارا که از اتاق به ندرت بیرون می آمد و پسرا تمام وقتشان را صرف نابودن کردن دشمنشان کردند همان دشمنی که باعث این اتفاق ها شده بود وقتی آخرین نفر از دشمن به دست پسرا ها کشته شد پسرا ارام گرفتند بالاخره عدالت برقرار شد ولی هنوز یه چیز مونده بود کلارا باید از دل کلارا هم بیرون می آوردند باید بخاطر تمام رنج و سختی که بهش داده بودند عذر خواهی می‌کردند پس یه بعد از ظهر پسرا نزدیک اتاق کلارا وایساده بودند هیچ کدام جرئت اینکه به چشمای کلارا نگاه میکرد را نداشت ولی باید این کار را می‌کردند پس در را به آرامی باز کردند کلارا روی تخت نشسته بود و به پنجره خیره شده پسرا به اما اتاق آمدند
جونگ کوک : ما نابودشان کردیم همه کسایی که باعث این اتفاقات شده بودند
جیمین : ما می‌دونیم که هیچ کلمه ای نمی‌تواند اون روز ها را جبران کند شک ما زخم عمیقی بهت زد زخمی که هیچوقت یادت نمی‌رود
تهیونگ : فقط ازت عذر خواهی کنیم ما متأسفیم به جای اینکه تکیه گاهت باشیم باعث ترس خودت شدیم ما واقعا متاسفیم
کلارا به برادرانش نگاه کرد توی چهره شان پشیمانی بود و نمی‌توانستند به چشمای کلارا نگاه کنندکلارا قطره ای اشک از چشمانش جاری شد نقش عمیقی کشید میخواست چیزی بگوید ولی به جای کلمه بلند شد و به سمت پسرا رفت و آنها را بغل کرد پسرا اولش شوکه شده بودند ولی همه همدیگر را بغل کردند کلارا فهمید که همه چیز تمام شده است و خانه به آرامش رسید

«پایان»


اینم از پایان فیک امیدوارم که خوشتون آمده باشه و حمایت فراموش نشود
دیدگاه ها (۱)

ای کاش مهم بودم ):پارت ۱۶ ویو ادمین :کلارا چیزی نگفت که خشم ...

ای کاش مهم بودم ):پارت 15ویو ادمین :نامجون درحالی که سعی می‌...

ای کاش مهم بودم ):پارت ۷:یهو کلارا با یاد آوری خاطرات میزنه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط