ای کاش مهم بودم ):
ای کاش مهم بودم ):
پارت ۱۶
ویو ادمین :
کلارا چیزی نگفت که خشم نامجون را بیشتر کرد نامجون به جیمین نگاه کرد و جیمین منظور نامجون را گرفت و سریع به سمت کلارا رفت و بازو هایش را گرفت و به تاج تخت چسباند
کلارا : ولم کن
نامجون : فکر میکنی میتونی با پنهان کاری ما رو دور بزنی ولی یادت رفته هر دروغی تاوانی داره خانم کلارا
یهو صدای برخورد کف دست نامجون با صورت کلارا توی اتاق پیچید سر کلارا بخاطر محکم بودن ضربه به یه طرف پرتاب شد و درد بدی داشت ولی دوباره نامجون یه سیلی محکم تر به کلارا زد
نامجون : کی بهت اجازه داده دروغ بگی
کلارا میخواست تکان بخورد ولی با هر بار تلاش جیمین او را محکم تر میگرفت در همین لحظه نامجون به مشت قوی به سینه کلارا زد صدای خش خش دنده های شکسته توی کل اتاق پخش شد کلارا جیغ بلندی کشید
کلارا : اه......نه.....خواهش میکنم
کلارا میخواست با دستی که داخل گچ بود جیمین را پس بزند ولی باز هم جیمین او را ول نمی کرد نامجون که با دیدن وضع کلارا اصلا نرم نشده بود گفت :
ببین این نتیجه لجبازی خودته این مدل برخورد ما با دشمنه
جیمین بازو های کلارا را ول کرد کلارا توی خودش جمع شد با هر نفس درد زیادی را حس میکرد
نامجون به سمت در رفت رفت و به لحظه ایستاد و بدون اینکه نگاه کند گفت :
از این به بعد تو اینجا زندانی هستی هیچ صدا و هیچ پیامی نباید شنیده شود اگر دوباره بفهمیم با کسی در ارتباطی اینبار با سیلی تمام نمی شود
نامجون به بقیه پسرا اشاره کرد و همه بدون توجه به حال کلارا به هر لحظه بدتر میشود از اتاق خارج شدند و جونگ کوک در را قفل کرد آن روز اعتمادی به پسرا به کلارا داشتند برای همیشه از بین رفت
«پرش زمانی به چند روز بعد »
خانه که نماد قدرت و بزرگ بود از آن روز به زندانی سرد برای کلارا تبدیل شده بود کلارا علاوهبر درد جسمی درد تنهایی را هم تحمل میکرد پسرا به جای اینکه بخاطر آسیب زدن به او عذرخواهی کنند با دیدن پیام شک و تردید آنها بیشتر شد و آنها فکر میکنند کلارا با دشمن بیرونی در ارتباط است فقط اجوما و خدمتکار ها برای آوردن غذا به آنجا می رفتند کلارا تمام روز داخل اتاق بود و هیچ صدایی را از خود ایجاد نمی کرد به طوری که بعضی وقتها اجوما و خدمتکارا فکر میکردند کلارا لال شده است ناگهان سکوت خانه با صدای انفجار و برخورد سنگین به در اصلی عمارت از بین رفت صدای شلیک گلوله و قدم های تند در راهرو پیچید کلارا ترسید از تخت پایین آمد کمی درد دنده های شکسته اش را حس میکرد ولی اهمیت نمیداد نزدیک در شد یهو در با شتاب باز شد و به مرد با ماسک سیاه وارد اتاق شد کلارا ترسید
کلارا : تو کی هستی
مرد ماسک خود را بیرون آورد و چند تا پوشه روی تخت انداخت ( مرد را با ¥ نشان میدهم )
¥ : من همون فرد ناشناس هستم که بهت پیام میداد......این مدارک را ببین تا بفهمی برادران میخواهند با تو چیکار کردند
کلارا پوشه را برداشت و باز کرد اسناد وبرگه هایی که ثابت میکرد برادرانش درحال برنامه ریزی برای ازبین بردن او و به دست گرفتن قدرت و ارث خاندان هستند کلارا به برگه ها خیره شد
¥ باید سریع از اینجا برویم
کلارا خواست برگه را کنار بگذارد که ناگهان چیزی توجهش را جلب کرد مهری که روی برگه بود مربوط به سال های قبل بود و با تاریخ روی برگه همخونی نداشت قلبش فرو ریخت
¥ : بیا دیگه
کلارا : تو دروغ میگی
¥ : منظورت چیه
کلارا : تو بهم دروغ گفتی این سند ها الکی هستند تو منو بازی دادی
او مرد که فهمید لو رفته است پوزخند زد و اسلحه اش را بیرون آورد و روی سر کلارا گذاشت کلارا ترسید
¥ : دیر فهمیدی کوچولو
کلارا با چشمانی که از ترس معلوم بود که مرد نگاه کرد و مرد انگشتش را روی ماشه گذاشت که به جای صدای شلیک اسلحه صدای دیگری آمد ویهو در با چنان قدرتی باز شد نزدیک بود از جا کنده شود نامجون و بقیه پسرا اسلحه به دست وارد اتاق شدند توی چهره آنها خشم موج میزد مرد در حالی که اسلحه را روی سر کلارا نگه داشته بود با پوزخند گفت :
دیر رسیدید
شوگا : اسلحه را از روی سرش بردار ( داد و عصبانیت )
شوگا با قدم های سریع به سمت مرد رفت ولی چشمش روی کلارا بود تا مطمئن شود زنده است کلارا که ترسیده بود با تمام توان فریاد زد :
داداش ببین
و به پوشه روی تخت اشاره کرد
کلارا : این ها همش دروغ است.....نگاه کن ببین چیکار کردند
مرد سعی کرد با فشار اسلحه کلارا را ساکت کند اما جیهوپ یک تیر به دست مرد زد و اسلحه با صدای بلندی روی زمین افتاد در همین لحظه
ادامه دارد.....
پارت ۱۶
ویو ادمین :
کلارا چیزی نگفت که خشم نامجون را بیشتر کرد نامجون به جیمین نگاه کرد و جیمین منظور نامجون را گرفت و سریع به سمت کلارا رفت و بازو هایش را گرفت و به تاج تخت چسباند
کلارا : ولم کن
نامجون : فکر میکنی میتونی با پنهان کاری ما رو دور بزنی ولی یادت رفته هر دروغی تاوانی داره خانم کلارا
یهو صدای برخورد کف دست نامجون با صورت کلارا توی اتاق پیچید سر کلارا بخاطر محکم بودن ضربه به یه طرف پرتاب شد و درد بدی داشت ولی دوباره نامجون یه سیلی محکم تر به کلارا زد
نامجون : کی بهت اجازه داده دروغ بگی
کلارا میخواست تکان بخورد ولی با هر بار تلاش جیمین او را محکم تر میگرفت در همین لحظه نامجون به مشت قوی به سینه کلارا زد صدای خش خش دنده های شکسته توی کل اتاق پخش شد کلارا جیغ بلندی کشید
کلارا : اه......نه.....خواهش میکنم
کلارا میخواست با دستی که داخل گچ بود جیمین را پس بزند ولی باز هم جیمین او را ول نمی کرد نامجون که با دیدن وضع کلارا اصلا نرم نشده بود گفت :
ببین این نتیجه لجبازی خودته این مدل برخورد ما با دشمنه
جیمین بازو های کلارا را ول کرد کلارا توی خودش جمع شد با هر نفس درد زیادی را حس میکرد
نامجون به سمت در رفت رفت و به لحظه ایستاد و بدون اینکه نگاه کند گفت :
از این به بعد تو اینجا زندانی هستی هیچ صدا و هیچ پیامی نباید شنیده شود اگر دوباره بفهمیم با کسی در ارتباطی اینبار با سیلی تمام نمی شود
نامجون به بقیه پسرا اشاره کرد و همه بدون توجه به حال کلارا به هر لحظه بدتر میشود از اتاق خارج شدند و جونگ کوک در را قفل کرد آن روز اعتمادی به پسرا به کلارا داشتند برای همیشه از بین رفت
«پرش زمانی به چند روز بعد »
خانه که نماد قدرت و بزرگ بود از آن روز به زندانی سرد برای کلارا تبدیل شده بود کلارا علاوهبر درد جسمی درد تنهایی را هم تحمل میکرد پسرا به جای اینکه بخاطر آسیب زدن به او عذرخواهی کنند با دیدن پیام شک و تردید آنها بیشتر شد و آنها فکر میکنند کلارا با دشمن بیرونی در ارتباط است فقط اجوما و خدمتکار ها برای آوردن غذا به آنجا می رفتند کلارا تمام روز داخل اتاق بود و هیچ صدایی را از خود ایجاد نمی کرد به طوری که بعضی وقتها اجوما و خدمتکارا فکر میکردند کلارا لال شده است ناگهان سکوت خانه با صدای انفجار و برخورد سنگین به در اصلی عمارت از بین رفت صدای شلیک گلوله و قدم های تند در راهرو پیچید کلارا ترسید از تخت پایین آمد کمی درد دنده های شکسته اش را حس میکرد ولی اهمیت نمیداد نزدیک در شد یهو در با شتاب باز شد و به مرد با ماسک سیاه وارد اتاق شد کلارا ترسید
کلارا : تو کی هستی
مرد ماسک خود را بیرون آورد و چند تا پوشه روی تخت انداخت ( مرد را با ¥ نشان میدهم )
¥ : من همون فرد ناشناس هستم که بهت پیام میداد......این مدارک را ببین تا بفهمی برادران میخواهند با تو چیکار کردند
کلارا پوشه را برداشت و باز کرد اسناد وبرگه هایی که ثابت میکرد برادرانش درحال برنامه ریزی برای ازبین بردن او و به دست گرفتن قدرت و ارث خاندان هستند کلارا به برگه ها خیره شد
¥ باید سریع از اینجا برویم
کلارا خواست برگه را کنار بگذارد که ناگهان چیزی توجهش را جلب کرد مهری که روی برگه بود مربوط به سال های قبل بود و با تاریخ روی برگه همخونی نداشت قلبش فرو ریخت
¥ : بیا دیگه
کلارا : تو دروغ میگی
¥ : منظورت چیه
کلارا : تو بهم دروغ گفتی این سند ها الکی هستند تو منو بازی دادی
او مرد که فهمید لو رفته است پوزخند زد و اسلحه اش را بیرون آورد و روی سر کلارا گذاشت کلارا ترسید
¥ : دیر فهمیدی کوچولو
کلارا با چشمانی که از ترس معلوم بود که مرد نگاه کرد و مرد انگشتش را روی ماشه گذاشت که به جای صدای شلیک اسلحه صدای دیگری آمد ویهو در با چنان قدرتی باز شد نزدیک بود از جا کنده شود نامجون و بقیه پسرا اسلحه به دست وارد اتاق شدند توی چهره آنها خشم موج میزد مرد در حالی که اسلحه را روی سر کلارا نگه داشته بود با پوزخند گفت :
دیر رسیدید
شوگا : اسلحه را از روی سرش بردار ( داد و عصبانیت )
شوگا با قدم های سریع به سمت مرد رفت ولی چشمش روی کلارا بود تا مطمئن شود زنده است کلارا که ترسیده بود با تمام توان فریاد زد :
داداش ببین
و به پوشه روی تخت اشاره کرد
کلارا : این ها همش دروغ است.....نگاه کن ببین چیکار کردند
مرد سعی کرد با فشار اسلحه کلارا را ساکت کند اما جیهوپ یک تیر به دست مرد زد و اسلحه با صدای بلندی روی زمین افتاد در همین لحظه
ادامه دارد.....
- ۱.۸k
- ۰۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط