ادامه پارت ۳...
ادامه پارت ۳...
در دلش گفت: این ازدواج نیست. این حبس ابد با پنجره است.
اما بلند چیزی نگفت.
فقط سرش را پایین انداخت و گذاشت دستهای سرد تهیونگ و جونگکوک و دست گرم اون وو را لمس کند.
───
یک ماه بعد.
ویلا دیگر شبیه زندان نبود. ات اتاق خودش را داشت — بزرگ، با پنجرهای رو به باغ. لباسهای معمولی میپوشید. غذا میخورد سر یک میز با سه مرد.
اما شبها...
هر شب با یکی از آنها میخوابید. گاهی تهیونگ — که سردترین بود اما در سکوت شب، موهای ات را نوازش میکرد. گاهی جونگکوک — که هنوز خشن بود ولی دیگر اثر سیلی روی صورت ات نبود. گاهی اون وو — که آرامترین بود و همیشه قبل از هر چیزی میپرسید
٪اجازه دارم؟
ات هرگز «بله» نگفت. اما «نه» هم نمیگفت. یاد گرفته بود که در این خانه، سکوت بهترین دفاع است.
یک غروب، هر سه کنار استخر نشسته بودند. ات وسط، تهیونگ و جونگکوک دو طرف، اون وو روبرو.
تهیونگ حلقهای به دست ات کرد. نه طلا. پلاتین. ساده. بدون سنگ.
=این نماد تعهد ماست،» گفت. «به تو. نه به عنوان کالا. به عنوان... همسر.
جونگکوک حرف زد:
_میدونم از ما متنفری. حق داری. ولی دیگه نمیذاریم کسی بهت آسیب بزنه. حتی خودمون.اون وو لیوانش را بلند کرد.
٪به آینده. هرچند جور که بشه.
ات به حلقه نگاه کرد. بعد به آسمون. بعد به سه سایهای که دورش جمع شده بودند.
لبخند نزد. گریه نکرد. حرف نزد.
فقط ماند.
چون دیگر جایی برای رفتن نداشت.
───
در دلش گفت: این ازدواج نیست. این حبس ابد با پنجره است.
اما بلند چیزی نگفت.
فقط سرش را پایین انداخت و گذاشت دستهای سرد تهیونگ و جونگکوک و دست گرم اون وو را لمس کند.
───
یک ماه بعد.
ویلا دیگر شبیه زندان نبود. ات اتاق خودش را داشت — بزرگ، با پنجرهای رو به باغ. لباسهای معمولی میپوشید. غذا میخورد سر یک میز با سه مرد.
اما شبها...
هر شب با یکی از آنها میخوابید. گاهی تهیونگ — که سردترین بود اما در سکوت شب، موهای ات را نوازش میکرد. گاهی جونگکوک — که هنوز خشن بود ولی دیگر اثر سیلی روی صورت ات نبود. گاهی اون وو — که آرامترین بود و همیشه قبل از هر چیزی میپرسید
٪اجازه دارم؟
ات هرگز «بله» نگفت. اما «نه» هم نمیگفت. یاد گرفته بود که در این خانه، سکوت بهترین دفاع است.
یک غروب، هر سه کنار استخر نشسته بودند. ات وسط، تهیونگ و جونگکوک دو طرف، اون وو روبرو.
تهیونگ حلقهای به دست ات کرد. نه طلا. پلاتین. ساده. بدون سنگ.
=این نماد تعهد ماست،» گفت. «به تو. نه به عنوان کالا. به عنوان... همسر.
جونگکوک حرف زد:
_میدونم از ما متنفری. حق داری. ولی دیگه نمیذاریم کسی بهت آسیب بزنه. حتی خودمون.اون وو لیوانش را بلند کرد.
٪به آینده. هرچند جور که بشه.
ات به حلقه نگاه کرد. بعد به آسمون. بعد به سه سایهای که دورش جمع شده بودند.
لبخند نزد. گریه نکرد. حرف نزد.
فقط ماند.
چون دیگر جایی برای رفتن نداشت.
───
- ۲۰۴
- ۲۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط