سال گذشت و اکتبر فرا رسید
𝑴𝒚 𝑳𝒐𝒗𝒆
سال گذشت و اکتبر فرا رسید
جونگکوک خسته از سر کار برای روز خاص به خونه میرفت
𝟐𝟐اکتبر روز اشنایی اون دو بود
درسته اجباری بود ولی خب ...
الیس به گوشی جواب نمیداد
چندین بار چندین بار دگر
حداقل بیست بار شد که جونگکوک گوشی رو پرت کرد
+یعنی حتی یادش نیست؟
جونگکوک به خونه رفت و از ترس همسر خود دوان به سمت در خونه ی خود رفت
_قربونت برم پسرم... معلومه غذاتو دوست داری؟ اره مامانی؟
جونگکوک تعجب کرد و کلید در را چرخاند
وارد خونه شد و با صدای گربه ای مواجه شد
+سلـام( عصبی )
_سـ... سلـام... چی شده اخمات تو همه؟
+قربون کی میرفتی
الیس گربه ای بزرگ اورد
_این جیمه گربه ی الما
جونگکوک با دیدن اون گربه ی لوس پوزخندی عصبی زد
+برای همین جواب گوشیم رو نمیدادی؟ ( عصبی )
_پسرم مریض بود خب..
جونگکوک شکست... در یک لحظه
+امروز... امروز رو یادت نیست؟
_نه یه روز عادی دیگه... اها راستی داره بارون میاد
گربه طوری به پاهای الیس میپیچید که پسرک تحملی نداشت و میخواست گردن گربه را از بدن جدا کند
شب شد و الیس به حمام رفت
گربه به روی پسر پرید و چنگی به صورتش زد
صورت پسر زخمی گرفت که خون از او میومد
الیس از حمام بیرون امد
_چیکارش کردی جونگکوک؟
+تا الـان این به من کار داشت
_ناراحتش نکن !
+فراموشی گرفتی؟ زده به سرت؟ سنگ خورده وسط کلت؟ امروز چندمه الیس ها؟
الیس با خود عدد هایی میشمرد و به عدد 𝟐𝟐اکتبر رسید
_ای وای!
پسرک متکای خود را برداشت
+هوم... چه روز عادی بود... من میرم پیش جیم قشنگت بخواب
پسرک روی مبل بدون پتویی که گرمش کند خوابید
الیس شبانه پتویی روی پسرک انداخت
پسرک اروم چشم باز کرد
+برو پیش جیم... به حر حال من بمیرم مهم ظرف خاکشه!
_جونگکوک یه روز ساده بود
+نمیدونی چقدر حرف خوردم بخاطر اینکه زودتر اومدم خونه! نه نمیدونی؟ نمیدونی دارم مثل سگ جون میدم تو اون شرکت جهنمی؟( داد )
_نه! ( بلند )
سال گذشت و اکتبر فرا رسید
جونگکوک خسته از سر کار برای روز خاص به خونه میرفت
𝟐𝟐اکتبر روز اشنایی اون دو بود
درسته اجباری بود ولی خب ...
الیس به گوشی جواب نمیداد
چندین بار چندین بار دگر
حداقل بیست بار شد که جونگکوک گوشی رو پرت کرد
+یعنی حتی یادش نیست؟
جونگکوک به خونه رفت و از ترس همسر خود دوان به سمت در خونه ی خود رفت
_قربونت برم پسرم... معلومه غذاتو دوست داری؟ اره مامانی؟
جونگکوک تعجب کرد و کلید در را چرخاند
وارد خونه شد و با صدای گربه ای مواجه شد
+سلـام( عصبی )
_سـ... سلـام... چی شده اخمات تو همه؟
+قربون کی میرفتی
الیس گربه ای بزرگ اورد
_این جیمه گربه ی الما
جونگکوک با دیدن اون گربه ی لوس پوزخندی عصبی زد
+برای همین جواب گوشیم رو نمیدادی؟ ( عصبی )
_پسرم مریض بود خب..
جونگکوک شکست... در یک لحظه
+امروز... امروز رو یادت نیست؟
_نه یه روز عادی دیگه... اها راستی داره بارون میاد
گربه طوری به پاهای الیس میپیچید که پسرک تحملی نداشت و میخواست گردن گربه را از بدن جدا کند
شب شد و الیس به حمام رفت
گربه به روی پسر پرید و چنگی به صورتش زد
صورت پسر زخمی گرفت که خون از او میومد
الیس از حمام بیرون امد
_چیکارش کردی جونگکوک؟
+تا الـان این به من کار داشت
_ناراحتش نکن !
+فراموشی گرفتی؟ زده به سرت؟ سنگ خورده وسط کلت؟ امروز چندمه الیس ها؟
الیس با خود عدد هایی میشمرد و به عدد 𝟐𝟐اکتبر رسید
_ای وای!
پسرک متکای خود را برداشت
+هوم... چه روز عادی بود... من میرم پیش جیم قشنگت بخواب
پسرک روی مبل بدون پتویی که گرمش کند خوابید
الیس شبانه پتویی روی پسرک انداخت
پسرک اروم چشم باز کرد
+برو پیش جیم... به حر حال من بمیرم مهم ظرف خاکشه!
_جونگکوک یه روز ساده بود
+نمیدونی چقدر حرف خوردم بخاطر اینکه زودتر اومدم خونه! نه نمیدونی؟ نمیدونی دارم مثل سگ جون میدم تو اون شرکت جهنمی؟( داد )
_نه! ( بلند )
- ۱۷۲
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط