{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب²²
جونگ‌کوک بدون اینکه نگاهش رو از پنجره برداره گفت:بیا داخل
یکی از محافظ‌ها وارد شد،سرش رو خم کرد و گفت:سایه..مهمونتون رسید
جونگ کوک آروم سرشو تکون داد.
نگاهی به من انداخت،به سمت در اتاق قدم برداشت و بعد خارج شد.
مهمون؟
یعنی مهمونش کیه؟
چند ثانیه به در بسته خیره موندم.
بعد آه آرومی کشیدم و نگاهمو به قفسه‌های کتاب دوختم.
بعد از حدود یه ساعت مطالعه،سرم از حجم اطلاعات سنگین شده بود.
بیشتر قوانین،در ظاهر ساده بودن.
اما پشت هر کدومشون،بوی خون و خیانت می‌اومد..
خیلی گشنه‌م بود،بهتره برگردم اتاقم و یه چیزی بخورم.
کتاب رو بستم و از کتابخونه خارج شدم..
بعد از خوردن نهار مشغول مرور کردن اطلاعاتی شدم که کای برام فرستاده بود.
نقشه عمارت..
جای به جای این عمارت رو نشون میداد.
اما یه جای مشکوک توی نقشه دیده میشه.
زیرزمین..
انتهای راهروی غربی..
اتاقی بدون اسم.
کای کنار نقشه فقط یه جمله نوشته بود:هیچ تصویری از داخل این اتاق وجود نداره
اخم کردم.
یعنی حتی کای هم نتونسته به دوربین‌ها نفوذ کنه؟
همین موضوع،اون اتاق رو خطرناک‌تر می‌کرد.
گوشی رو کنار گذاشتم.
فعلاً برای نزدیک شدن به اونجا عجله‌ای نداشتم.
توی این عمارت،هر قدم اشتباه می‌تونست آخرین قدم باشه.
تا به خودم اومدم دیدم ساعت چهار عصره.
نسیم خنکی که از پنجره راهی اتاق شده بود تمام خستگی رو از تنم بیرون میکشید.
چشمهامو بستم و روی تخت دراز کشیدم.
کم‌کم پلک‌هام سنگین شد.
اما درست همون لحظه..
«مشتاقم فردا باهم چای عصرانه بنوشیم و بیشتر باهم آشنا بشیم»
چشم‌هام با سرعت باز شد.
جیان..
آروم از جام بلند شدم و به ساعت روی دیوار نگاه کردم.
چهار و بیست دقیقه.
اگه بیشتر می‌موندم،دیر می‌شد.
هوف کوتاهی کشیدم و به سمت کمد رفتم.
لباس ساده اما شیکی انتخاب کردم؛پیراهنی سیاه رنگ،مدلی کوتاه با دامن پف‌دار که روی شونه‌هاش پاپیون بزرگی از پارچه‌ی سفید نشسته بود.(لباس اسلاید دوم)
موهامو مرتب کردم و فقط یه گیره‌ی ظریف بین تارهای مشکی موهام گذاشتم.
نگاهم برای لحظه‌ای به تصویر خودم توی آینه افتاد.
لبخند خیلی کم‌رنگی زدم.
فقط یه چای عصرونه‌ست..
اما خودم بهتر از هرکسی می‌دونستم توی عمارت دود سیاه،حتی نوشیدن یه فنجون چای هم می‌تونه تبدیل به یه بازجویی یا شروع یه بازی جدید بشه.
بعد از پوشیدن کفشم دستگیره درو گرفتم و از اتاق بیرون اومدم.(کفش اسلاید سوم)
راهرو مثل همیشه ساکت بود.
فقط صدای تق‌تق کفش‌های پاشنه‌بلندم روی سنگ مرمر توی فضا می‌پیچید...

#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
دیدگاه ها (۳۶)

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب²³فقط صدای تق‌تق کفش‌های پاشنه‌بلندم رو...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب²¹چشمهاشو بست و نفس عمیقی کشید.نفسمو آر...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب²⁰همه تقریباً همزمان سرشون رو پایین آور...

‌──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب²هنوز گیج نگاهم میکرد.موهامو از توی صو...

P5

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط