{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمـᩘـان:: گنگׄـــꨭ᪤ـستر دردᩘسر سا^᪲ز مـ𑄽୧ـن🫐

رمـᩘـان:: گنگׄـــꨭ᪤ـستر دردᩘسر سا^᪲ز مـ𑄽୧ـن🫐
(پـ꩜ـارت بـیـׄ ۪۪ ـꨭ᪤ـسـت و هـشᩘـتـم)
صبح روز بعد، هوا کمی گرفته بود، انگار که آسمون هم از اتفاقات دیروز بی‌خبر نبود. من و اِمی طبق معمول داشتیم به سمت مدرسه می‌رفتیم. هنوز چند قدم با ورودی مدرسه فاصله داشتیم که صدای آشنای همهمه و بعدش، صدای بلند و خشن دعوا به گوشمون رسید. بچه‌ها انگار که برای تماشای یک صحنه دراماتیک جمع شده باشن، دور چیزی حلقه زده بودن.
قلبم یه جوری ریخت. ناخودآگاه دست اِمی رو فشردم و بدون هیچ حرفی، با سرعت به سمت جمعیت دویدم. اِمی هم با تعجب دنبالم اومد.
وقتی خودم رو به جمعیت رسوندم، نفس توی سینه‌ام حبس شد. کای بود. کای با یه نفر که تا حالا ندیده بودمش، داشت گلاویز می‌شد. مشت‌های کای سریع و خشمگین حرکت می‌کرد و طرف مقابلش سعی می‌کرد دفاع کنه، ولی مشخص بود که کم میاره. رنگ صورت کای از عصبانیت پریده بود و چشم‌هاش مثل دو تا آتیش شعله می‌کشید.
یه لحظه دلم لرزید. انگار فراموش کرده بودم که همین دیروز، چقدر از حرف‌هاش ناراحت شده بودم و چقدر دلم می‌خواست ازش فاصله بگیرم. ولی دیدن این صحنه، اون حس تنهایی و عصبانیت رو توی وجودم دوباره زنده کرد. اون قول«من نمی‌ذارم تنها بمونی» ولی الان داشت تنها می‌شد؟ یا داشت منو تنها می‌ذاشت؟
قبل از اینکه حتی بفهمم چیکار دارم می‌کنم، جلو رفتم و سعی کردم خودم رو بینشون بندازم:«کای! بس کن!»
با صدایی که سعی می‌کردم محکم باشه ولی لرزشش معلوم بود، فریاد زدم:«دیگه کافیه!»
ولی انگار کای توی اون لحظه اصلاً صدایی جز خشم خودش نمی‌شنید. چشمش به من افتاد، ولی نه اون نگاه آشنای همیشگی. یه نگاه سرد و پر از انزجار. یهو با دستش منو هل داد.
نیروی هول دادنش اونقدر زیاد بود که کنترل پام رو از دست دادم و چند قدمی عقب رفتم. اِمی که کنارم بود، با وحشت دستش رو به سمتم دراز کرد تا نیفتم.
«تو خفه شو!» کای با صدایی که انگار از ته چاه درمی‌اومد، غرید. نگاهش هنوز هم روی من بود، ولی انگار که داشت به یک مزاحم بی‌ارزش نگاه می‌کرد:«این الان مال تو نیست!»
همون‌طور که سعی می‌کردم تعادلم رو حفظ کنم و نفسم رو بالا بیارم، به چشم‌های کای خیره شدم. اون عصبانیت، اون خشونت… این کایِ من نبود. یا شایدم، این همون روی پنهانش بود که وقتی باهاش قهر بودم، خودش رو نشون می‌داد؟
صدای قدم‌های بیشتری شنیده شد. این بار نه از سمت بچه‌ها، بلکه از سمت در اصلی مدرسه. همه برگشتیم. مدیر مدرسه، آقای پارک، با چهره‌ای جدی و اخمو، درست وسط جمعیت ظاهر شد. سکوت مطلق حکم‌فرما شد. حتی صدای نفس کشیدن هم به سختی شنیده می‌شد.
چشم‌های آقای پارک اول از همه روی کای و اون پسری که هنوز رد عصبانیت روی صورتش بود، ثابت موند. بعد نگاهش چرخید و به من که هنوز کمی گیج و با چهره‌ای رنگ‌پریده کنار اِمی ایستاده بودم، افتاد. نگاهش برای لحظه‌ای مکث کرد، انگار که داشت سعی می‌کرد بفهمه چه اتفاقی افتاده.
«اینجا چه خبره؟» صداش مثل همیشه، قاطع و کمی بلند بود و سکوت سنگین رو شکست. «چرا مدرسه رو تبدیل به میدون جنگ کردین؟»
نگاهش دوباره به سمت کای برگشت:«کای، تو چرا دوباره داری دردسر درست می‌کنی؟» لحنش دیگه فقط جدی نبود، کمی هم خستگی و ناامیدی توش موج می‌زد. انگار که از دست کای، بارها و بارها کلافه شده بود.
کای که انگار تازه متوجه حضور مدیر شده بود، دستش رو پایین آورد. عصبانیتش هنوز توی نفس‌هاش بود، ولی یه جور تسلیم اجباری هم توش دیده می‌شد. سرش رو کمی خم کرد، ولی حرفی نزد.
آقای پارک نفس عمیقی کشید و نگاهش رو بین کای و اون پسر رد و بدل کرد.:«تو،» خطاب به پسره گفت، «برو دفترت. بعداً باهات صحبت می‌کنم. تو،» و نگاهش دوباره به کای افتاد:«تو هم همینطور. منتظر شما دو نفر توی دفترم هستم.»
بعد نگاهش رو به سمت من و اِمی انداخت: «شما دو نفر هم، دیگه وقت این شوخی‌ها تموم شده. برید سر کلاس‌هاتون.»
اِمی سریع دستم رو گرفت و کشید:«بیا بریم.»
زیر لب گفت، ولی هنوزم می‌شد ترس رو توی صداش شنید.
من آخرین نگاه رو به کای انداختم. توی اون لحظه، توی چشم‌هاش نه عصبانیت بود و نه خشم. فقط یه جور سردرگمی و شاید… یه جور استیصال. انگار که از اینکه من اونجا بودم و شاهد این ماجرا بودم، ناراحت بود. و من، با تمام قهر و دلخوری که داشتم، نمی‌تونستم اون حس نگرانی رو که دوباره توی وجودم شکل گرفته بود، نادیده بگیرم.
وقتی از کنارشون رد شدیم تا بریم سر کلاس، سعی کردم عادی رفتار کنم، ولی تمام وجودم پر بود از سوال. چرا کای اونقدر عصبانی بود؟ اون پسر کی بود؟ و چرا مدیر مدرسه، آقای پارک، اینقدر راحت از “دردسر درست کردن” کای حرف زد؟ انگار که این اتفاق، اولین بار نبود. و قهر من با کای، الان پیچیده‌تر از قبل شده بود.
دیدگاه ها (۰)

رمـᩘـان:: گنگׄـــꨭ᪤ـستر دردᩘسر سا^᪲ز مـ𑄽୧ـن🫐(پـ꩜ـارت بـیـׄ ۪...

رمـᩘـان:: گنگׄـــꨭ᪤ـستر دردᩘسر سا^᪲ز مـ𑄽୧ـن🫐(‌پـ꩜ـارت بـیـׄ ...

رمـᩘـان:: گنگׄـــꨭ᪤ـستر دردᩘسر سا^᪲ز مـ𑄽୧ـن🫐(پـ꩜ـارت هـفـᩘتـ...

رمـᩘـان:: گنگׄـــꨭ᪤ـستر دردᩘسر سا^᪲ز مـ𑄽୧ـن🫐(پـ꩜ـارت دهׄـ ۪۪...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط