Illegal marriage
╭╌┄
Illegal marriage┄┉✿┉┄ 37
ایزابلا خندید و گفت«ببخشید، خب راست میگم»
آنا هم لابه لا گریه اش زد زیر خنده و بعدش که روی مبل نشستن ایزابلا پرسید «پاکت چی توش بود»
آنا«ندیدم.... فقط میدونم به بابام مربوطه چون مهر گرگ سیاه رو داره، این مهر مخصوص بابامه ولی روی پاکت نوشته برای آنجل.... نمیدونم آنجل کیه ولی چند بار شنیدم بابا اسمشو گفته.... »
چند لحظه سکوت حاکم شد و ایزابلا آب دهنشو قورت داد، آنجل، اسمی که مرد سایه باهاش ایزابلا رو صدا کرد، یعنی این پاکت مال اون بود
آنا حس کرد رنگ ایزابلا پریده و با نگرانی پرسید«ایزابلا خوبی؟ »
ایزابلا سرشو به نشونه آره تکون داد و تو همین حین در باز شد و مایکل امد تو
مایکل«خانوم آنا یه لحظه بیاین»
آنا«الان نه مایکل»
مایکل«واجبه آنا »
لحن مایکل چند ثانیه صمیمی تر شد و ایزابلا با گیجی به آنا و مایکل نگاه میکرد و وقتی آنا بلند شد و رفت بیرون و مایکل خواست درو ببنده ایزابلا توی انگشت حلقه مایکل یه حلقه ازدواج دید که براش آشنا بود
اون حلقه دقیقا عین حلقه ازدواج آنا بود
ایزابلا پوزخندی زد وبا خودش گفت«پس نامزد خانوم، جناب مایکل بد ترکیبه »
بعد که اون دوتا رفتن بیرون، نگاه ایزابلا به پاکت قرمز خیره شد
بعد کلنجار رفتن با خودش نتونست تحمل کنه و پاک رو ورداشت وب ازش کرد
توی پاک یه عکس بود، یه عکس از دوتا بچه... یه دختر بچه، یه پسر بچه صورت پسر بچه معلوم نبود چون عکس خیلی قدیمی بود و جای صورت پسره توی عکس پاره شده بود ولی چهره دختره برا ایزابلا آشنا بود....قبلا این دختر رو توی یه آلبوم های خونه خودش دیده بود ولی هر چی فکر میکرد یادش نمیومد بچه کیه
ولی روی دست چپ اون دختر یه جای محو ماه گرفتگی بود.....
ایزابلا به دست چپ خودش نگاه کرد دقیقا همون جای یکه توی عکس ماه گرفتی داشت دختره، ایزابلا هم داشت
بعد کلی فکر ایزابلا یادش افتاد این عکس رو توی آلبوم ی که از مهد خودش داشت دیده بود.... اون دختر بچه خودش بود ولی اون پسره کنارش کی بود؟.......
پشت عکس یه یاداشت بود که خطش برا ایزابلا آشنا بود
ایزابلا متن رو توی ذهنش خوند
ذهن داشت منفجر میشد، این امکان نداشت
یعنی میشه؟
نه نه امکان نداشت این واقعی باشه
ایزابلا دوباره به عکس خیره شد و ناخوداگاه قطره اشکی از چشمش جاری شد و یه تصاویری تو ذهنش امد، تصاویری که خیلی وقت بود یادش رفته بود و الان داشت اون تصاویر یکی یکی یادش میومد.......
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
پارت دوم رو شب میزارم ✨
Illegal marriage┄┉✿┉┄ 37
ایزابلا خندید و گفت«ببخشید، خب راست میگم»
آنا هم لابه لا گریه اش زد زیر خنده و بعدش که روی مبل نشستن ایزابلا پرسید «پاکت چی توش بود»
آنا«ندیدم.... فقط میدونم به بابام مربوطه چون مهر گرگ سیاه رو داره، این مهر مخصوص بابامه ولی روی پاکت نوشته برای آنجل.... نمیدونم آنجل کیه ولی چند بار شنیدم بابا اسمشو گفته.... »
چند لحظه سکوت حاکم شد و ایزابلا آب دهنشو قورت داد، آنجل، اسمی که مرد سایه باهاش ایزابلا رو صدا کرد، یعنی این پاکت مال اون بود
آنا حس کرد رنگ ایزابلا پریده و با نگرانی پرسید«ایزابلا خوبی؟ »
ایزابلا سرشو به نشونه آره تکون داد و تو همین حین در باز شد و مایکل امد تو
مایکل«خانوم آنا یه لحظه بیاین»
آنا«الان نه مایکل»
مایکل«واجبه آنا »
لحن مایکل چند ثانیه صمیمی تر شد و ایزابلا با گیجی به آنا و مایکل نگاه میکرد و وقتی آنا بلند شد و رفت بیرون و مایکل خواست درو ببنده ایزابلا توی انگشت حلقه مایکل یه حلقه ازدواج دید که براش آشنا بود
اون حلقه دقیقا عین حلقه ازدواج آنا بود
ایزابلا پوزخندی زد وبا خودش گفت«پس نامزد خانوم، جناب مایکل بد ترکیبه »
بعد که اون دوتا رفتن بیرون، نگاه ایزابلا به پاکت قرمز خیره شد
بعد کلنجار رفتن با خودش نتونست تحمل کنه و پاک رو ورداشت وب ازش کرد
توی پاک یه عکس بود، یه عکس از دوتا بچه... یه دختر بچه، یه پسر بچه صورت پسر بچه معلوم نبود چون عکس خیلی قدیمی بود و جای صورت پسره توی عکس پاره شده بود ولی چهره دختره برا ایزابلا آشنا بود....قبلا این دختر رو توی یه آلبوم های خونه خودش دیده بود ولی هر چی فکر میکرد یادش نمیومد بچه کیه
ولی روی دست چپ اون دختر یه جای محو ماه گرفتگی بود.....
ایزابلا به دست چپ خودش نگاه کرد دقیقا همون جای یکه توی عکس ماه گرفتی داشت دختره، ایزابلا هم داشت
بعد کلی فکر ایزابلا یادش افتاد این عکس رو توی آلبوم ی که از مهد خودش داشت دیده بود.... اون دختر بچه خودش بود ولی اون پسره کنارش کی بود؟.......
پشت عکس یه یاداشت بود که خطش برا ایزابلا آشنا بود
ایزابلا متن رو توی ذهنش خوند
ذهن داشت منفجر میشد، این امکان نداشت
یعنی میشه؟
نه نه امکان نداشت این واقعی باشه
ایزابلا دوباره به عکس خیره شد و ناخوداگاه قطره اشکی از چشمش جاری شد و یه تصاویری تو ذهنش امد، تصاویری که خیلی وقت بود یادش رفته بود و الان داشت اون تصاویر یکی یکی یادش میومد.......
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
پارت دوم رو شب میزارم ✨
- ۵.۱k
- ۳۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط