{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Illegal marriage

╭╌┄
Illegal marriage┄┉✿┉┄ 38

...فلش بک به بیست و دو سال پیش...
ایزابلا تنها چهار یا پنج سال داشت که به خاطر شغل پدر و مادرش مجبور شد بیشتر عمرش رو توی مهد کودک بگذرونه
اون همیشه توی مهد کودک میخندید و با بقیه شوخی میکرد ولی وقت هایی که تنها میشد یه گوشه توی خودش جمع میشد و گریه میکرد، با اینکه همیشه دور ورش پر دوست و همبازی بود ولی همیشه تنها بود چون هیچ وقت پدر و مادرش پیشش نبودن
یه روز که داشت گریه میکرد یه پسر بچه که حدود چهار سال ازش بزرگ تر بود امد کنارش نشست، پسر بچه هیچی نگفت هیچ واکنشی نشون نداد که باعث شد ایزابلا گریه اش بند بیاد و بپرسه«تو...کی؟.. اینجا ندیدمت تا حالا»
پسر بچه جواب داد«چون اولین باره میام اینحا»
با اینکه بچه بودم ولی صداش سر و خشک بود
ایزابلا چهار ساله پرسید«تو کی هستی؟ »
پسر بچه شونه هاشو بالا انداخت و گفت«خودم نمیدونم....شاید پسر رئیس شایدم نه»
ایزابلا با گیجی بچگونه به پسر بچه خیره شد و پرسید«منظورت چیه؟ »
پسر بچه«نمیدونم... فقط میدونم بابام صاحب اینجاست یا شاید صاحب کل روسیه»
ایزابلا چهار ساله خندید. «آدم مگه میتونه مالک کل روسیه باشه؟»
پسر بچه شونه بالا انداخت «نمیدونم، حرفاشو اصلاً نمیفهمم»
ایزابلا چند لحظه به پسر بچه نگاه کرد و بعد پرسید«چرا انقدر جدّی هستی؟ ذوق نداری بیای اینجا؟ اینجا خیلی قشنگه، وسایل بازی داره، رنگ داره، خمیر بازی داره...»
پسر بچه به اسباب‌بازی‌های رنگی نگاه کرد، تو چشمهاش نه ذوق بود، نه کنجکاوی فقط یه خستگی عجیب
پسر بچه«من با این چیزا بازی نمیکنم»
ایزابلا«چرا؟»
پسر بچه«بابام میگه بازی کردن وقت تلف کردن»
ایزابلا با اخم بچگونه ای گفت«بابات خیلی بدجنسه»
پسر بچه برای اولین بار لبخند زد، لبخند کوچیکی که فقط چند ثانیه موند
پسر بچه«اسم منو میخوای بدونی؟»
ایزابلا«آره!»
پسر بچه یه لحظه فکر کرد،بعد آروم گفت«...بعداً میگم»
ایزابلا«چرا بعداً؟»
پسر بچه جواب نداد،فقط نگاهش رو به پنجره دوخت، بیرون برف میومد
روزهای بعد اون پسر هر روز میومد مهدکودک،هیچ وقت با بچه‌های دیگه بازی نمیکرد، فقط میومد کنار ایزابلا مینشست، گاهی ساعتها هیچکدوم حرف نمیزدند،فقط سکوت میکردند کنار هم
ایزابلا خیلی زود فهمید اون پسر با بقیه فرق داره ،یک روز ایزابلا داشت با خمیر بازی یه گل درست میکرد، پسر کنارش نشسته بود و نگاه میکرد
این بار یه گردنبند عجیب توی دست های پسر بچه بود
ایزابلا با کنجکاوی بچگونه اش پرسید«این چیه؟ »
پسر بچه«مال مامانم بود»
ایزابلا با گیجی «بود؟!».......

‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
دیدگاه ها (۱۶)

╭╌┄ Illegal marriage┄┉✿┉┄ ۳۹ ایزابلا که...

╭╌┄ Illegal marriage┄┉✿┉┄ ۴۰ اون پسر ب...

╭╌┄ Illegal marriage┄┉✿┉┄ 37 ایزابلا خن...

╭╌┄ Illegal marriage┄┉✿┉┄ 36 آنا «دست ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط