{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رززخمیمن

#رز_زخمی_من

part. 98

*وقتی دوباره وارد سالن شد، نورهای رنگی چشم‌هاش رو زد. آهنگ عوض شده بود، جمعیت وسط سالن می‌خندیدن و می‌رقصیدن. جونگکوک کنار دیوار ایستاده بود، لیوانی در دست داشت اما نگاهش فقط دنبال ات می‌گشت. وقتی دید برگشته، لبخند زد؛ لبخندی محتاط، از اون لبخندهایی که تهش اضطراب پنهونه.*

ات. منتظرم بودی؟

جونگکوک. فقط می‌خواستم مطمئن شم خوبی.

*ات سرش رو تکون داد، ولی لبخند نزد. نگاهش از روی مردم رد شد تا روی هلنا ایستاد که از دور داشت با یکی از مهمون‌ها حرف می‌زد، اما چشمش گاهی سمت اون‌ها می‌اومد.هلنا جلو اومد. لبخندش مثل همیشه پر از اعتماد‌به‌نفس بود.*

هلنا. خب، بالاخره پیداتون کردم. جونگکوک، اون آهنگی که همیشه دوتایی گوش می‌دادیم رو پخش کردن! یادت میاد؟

*ات لحظه‌ای خشک شد. جمله هلنا، مستقیم خورد وسط خاطراتی که جونگکوک قبلاً گفته بود، اینکه هیچ‌وقت با کسی نبوده.*

*آرام و سرد*
جونگکوک. اون آهنگ رو ما دوتایی گوش نمی‌دادیم، هلنا.

هلنا. خب، تو همیشه فراموش‌کاری.

جونگکوک. نه، فقط دلم نمی‌خواد کسی چیزایی بسازه که وجود نداشته.

*ات لبش رو گاز گرفت، ولی نگاهش رو ازشون برداشت و سمت میز نوشیدنی رفت. سعی کرد آرامش خودش رو حفظ کنه، اما هر بار که اسم هلنا رو می‌شنید انگار چیزی توی سینه‌اش فرو می‌ریخت.
بعد از چند دقیقه هلنا دوباره نزدیکش شد، در ظاهر صمیمی، اما زیرکانه گفت:*

هلنا. می‌دونم سخته، وقتی آدم بفهمه معشوقش یه گذشته‌ی پنهون داره... ولی خب، مردها معمولاً همه‌چی رو نمی‌گن.

*با خونسردی *
ات. من به کسی که باهاش‌ام اعتماد دارم، هلنا.

*با لبخند شیطنت‌آمیز*
هلنا. امیدوارم اعتماد بهت خیانت نکنه.

*ات لبش رو به‌زور بالا آورد و گفت:*
ات. من از اونایی نیستم که با حرف مردم تصمیم بگیرم.

*جونگکوک که از دور صحنه رو می‌دید، جلو اومد، بازوی ات رو گرفت و گفت:*

جونگکوک. بیا بریم. دیگه وقتمون اینجا تموم شده.

*در مسیر ماشین، هیچ‌کدوم حرفی نزدن. صدای قدم‌هاشون روی سنگ‌فرش مثل تپش قلبی خسته و سنگین بود.
جونگکوک ساکت ماشین رو روشن کرد و گفت*

جونگکوک. اون چیزایی که هلنا گفت دروغه. من هیچ‌وقت باهاش نبودم، فقط چند تا معاشرت ساده داشتیم، همین.

ات. لازم نیست توضیح بدی... گفتم که باور دارم.

*اما لحنش خشک بود، انگار هر واژه رو می‌بلعید تا گریه نکنه.
جونگکوک نگاهش کرد. چشماش پر از حرف بود، ولی سکوت کرد. چون می‌دونست "باور دارم" ات یعنی دقیقاً برعکسش.*
#فیک
دیدگاه ها (۲)

#رز_زخمی_من part. 99*بعد از مهمانی، سکوت سنگینی بین جونگکوک ...

#رز_زخمی_من part. 100*ات یهو پشیمون شد و رفت حموم،بعد از با ...

#رز_زخمی_من part. 97*هوای حیاط سرد بود. ات روی نیمکت کنار اس...

#رز_زخمی_من part. 96*ات جلوی آینه ایستاده بود و آخرین جزئیات...

#رز_زخمی_من part. 89هلنا. تو چرا اینجایی؟*دستشو رپی بازوی جو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط