رززخمیمن
#رز_زخمی_من
part. 99
*بعد از مهمانی، سکوت سنگینی بین جونگکوک و ات حاکم بود. هر دو در ماشین نشسته بودند، اما فاصلهی بینشان بیشتر از چند متر بود؛ فاصلهای که از جنس دلخوری و تردید بود.
جونگکوک بالاخره سکوت را شکست:*
جونگکوک. ات، میدونم که حرفهای هلنا اذیتت کرده. ولی خواهش میکنم باور کن، اون هیچوقت برای من بیشتر از یه دوست نبوده. اون گذشتهای که میگه، وجود نداره.
*ات به پنجرهی تاریک ماشین خیره شده بود. صدایش گرفته بود*
ات. میدونم. ولی... وقتی دیدم چطور نگاهت میکرد، چطور از خاطرات مشترک حرف میزد... سخت بود. انگار... انگار چیزی رو ازم پنهان کرده بودی.
*جونگکوک دستش را به سمت دست ات دراز کرد، اما ات کمی عقب کشید. این حرکت کوچک، قلب جونگکوک را فشرد.*
جونگکوک. هیچوقت، هیچوقت چیزی رو ازت پنهان نکردم. هلنا فقط سعی میکنه با حرفهای دروغ، ما رو از هم دور کنه. اون حسادت میکنه، چون میدونه که من...
*حرفش را خورد. میدانست که گفتن "چون میدونم که من عاشقتم" در این لحظه، شاید برای ات کافی نباشد. ات سرش را تکان داد.*
ات. میفهمم. ولی... یه لحظه احساس کردم شاید همهچی اونطور که من فکر میکنم نباشه.
*وقتی به هتل رسیدند، ات مستقیماً به اتاق رفت. جونگکوک پشت سرش رفت، و در را بست.*
جونگکوک. ات، خواهش میکنم. به من اعتماد کن.
*صدای ات خسته و گرفته بود:*
ات فقط... فقط میخوام فضا داشته باشم.
*جونگکوک اروم وارد شد، و روی دور ترین نقطه نسبت به ات ایستاد، به ات نگاه میکرد که با تنش دارد لباس هایش را عوض میکند.
در همین حال، هلنا در خانهی خودش، با لبخندی رضایتبخش به تصویر جونگکوک در ذهنش فکر میکرد. او میدانست که شکاف کوچکی ایجاد کرده است، شکافی که اگر به درستی از آن استفاده کند، میتواند به یک درهی عمیق تبدیل شود.
او گوشیاش را برداشت و پیام جدیدی را تایپ کرد، پیامی برای یکی از دوستان مشترکشان:*
"امشب حسابی سرگرم شدم. امیدوارم ات خوب باشه. گاهی حقیقت تلخه، مگه نه؟"
#فیک
part. 99
*بعد از مهمانی، سکوت سنگینی بین جونگکوک و ات حاکم بود. هر دو در ماشین نشسته بودند، اما فاصلهی بینشان بیشتر از چند متر بود؛ فاصلهای که از جنس دلخوری و تردید بود.
جونگکوک بالاخره سکوت را شکست:*
جونگکوک. ات، میدونم که حرفهای هلنا اذیتت کرده. ولی خواهش میکنم باور کن، اون هیچوقت برای من بیشتر از یه دوست نبوده. اون گذشتهای که میگه، وجود نداره.
*ات به پنجرهی تاریک ماشین خیره شده بود. صدایش گرفته بود*
ات. میدونم. ولی... وقتی دیدم چطور نگاهت میکرد، چطور از خاطرات مشترک حرف میزد... سخت بود. انگار... انگار چیزی رو ازم پنهان کرده بودی.
*جونگکوک دستش را به سمت دست ات دراز کرد، اما ات کمی عقب کشید. این حرکت کوچک، قلب جونگکوک را فشرد.*
جونگکوک. هیچوقت، هیچوقت چیزی رو ازت پنهان نکردم. هلنا فقط سعی میکنه با حرفهای دروغ، ما رو از هم دور کنه. اون حسادت میکنه، چون میدونه که من...
*حرفش را خورد. میدانست که گفتن "چون میدونم که من عاشقتم" در این لحظه، شاید برای ات کافی نباشد. ات سرش را تکان داد.*
ات. میفهمم. ولی... یه لحظه احساس کردم شاید همهچی اونطور که من فکر میکنم نباشه.
*وقتی به هتل رسیدند، ات مستقیماً به اتاق رفت. جونگکوک پشت سرش رفت، و در را بست.*
جونگکوک. ات، خواهش میکنم. به من اعتماد کن.
*صدای ات خسته و گرفته بود:*
ات فقط... فقط میخوام فضا داشته باشم.
*جونگکوک اروم وارد شد، و روی دور ترین نقطه نسبت به ات ایستاد، به ات نگاه میکرد که با تنش دارد لباس هایش را عوض میکند.
در همین حال، هلنا در خانهی خودش، با لبخندی رضایتبخش به تصویر جونگکوک در ذهنش فکر میکرد. او میدانست که شکاف کوچکی ایجاد کرده است، شکافی که اگر به درستی از آن استفاده کند، میتواند به یک درهی عمیق تبدیل شود.
او گوشیاش را برداشت و پیام جدیدی را تایپ کرد، پیامی برای یکی از دوستان مشترکشان:*
"امشب حسابی سرگرم شدم. امیدوارم ات خوب باشه. گاهی حقیقت تلخه، مگه نه؟"
#فیک
- ۶.۹k
- ۲۳ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط