{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رززخمیمن

#رز_زخمی_من

part. 97


*هوای حیاط سرد بود. ات روی نیمکت کنار استخری که نور مهتاب در آبش می‌درخشید نشسته بود. صدای جشن از دور می‌آمد، اما دلش انگار کیلومترها از آن فضا فاصله داشت.
چند دقیقه بعد صدای قدم‌های آشنا شنیده شد. جونگکوک نزدیک شد، با مکث کنار ات ایستاد.*

جونگکوک: چرا اینجایی؟

ات: فقط خواستم هوای تازه بخورم.

*سعی کرد لبخند بزند، اما لبخندش بی‌ حس بود.*

جونگکوک. هلنا قصد بی‌احترامی نداشت.

*ات به آب خیره شد*

ات. گفتم که مشکلی نیست... مهم نیست.

جونگکوک. ولی از قیافت معلومه ناراحتی.

ات: من فقط خسته‌ام.

*سکوتی بینشان افتاد. باد آرام موهای ات را تکان داد و صدای موج آرام آب با ضربان دلش یکی شد.
جونگکوک نشست، سعی کرد دستش را بگیرد، اما ات وانمود کرد که دارد موبایلش را چک می‌کند. طوری رفتار می‌کرد که انگار هیچ چیز بینشان تغییر نکرده، اما سردی در لحنش موج می‌زد.*

جونگکوک. ات... من نمی‌خوام بینمون حتی یه سوءتفاهم به وجود بیاد.

ات. سوءتفاهم؟ کدوم سوءتفاهم؟

جونگکوک. اون چیزی که دیدی، اون گذشته‌ست، فقط گذشته. من فقط تو رو دارم.

ات. باور دارم. واقعا باور دارم...

*اما نگاهش به زمین بود، نه به چشم‌های او.
جونگکوک نفسش را آهی کرد، دستش را به پشت گردنش کشید و گفت:*

جونگکوک. بیا برگردیم داخل.

ات. تو برو، من بعداً میام. نمی‌خوام کسی فکر کنه بحثمون شده.

*جونگکوک برای چند ثانیه نگاهش کرد. آن‌قدر طولانی که حتی نفس کشیدنش را فراموش کرد. بعد آرام رفت. ات در سکوت به انعکاس چهره‌اش روی آب نگاه کرد. چهره‌ای که هنوز لبخند داشت اما برقش خاموش شده بود.
از دور، هلنا از پنجره اتاق طبقه دوم نگاهشان می‌کرد. لبخند پیروزمندانه‌ای روی لبش نشست و زیر لب گفت*

هلنا. از همین شکاف کوچیک، شروع می‌کنم.
#فیک
دیدگاه ها (۲)

#رز_زخمی_من part. 98*وقتی دوباره وارد سالن شد، نورهای رنگی چ...

#رز_زخمی_من part. 99*بعد از مهمانی، سکوت سنگینی بین جونگکوک ...

#رز_زخمی_من part. 96*ات جلوی آینه ایستاده بود و آخرین جزئیات...

#رز_زخمی_من part. 95*جونگکوک و ات دراز کشیدن،جونگکوک پشت ات ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط