You are paying back karma پارت²
You are paying back karma پارت²
¹³:⁴⁵
«ویو جونگ کوک»
رسیدم دم خونشون..از ماشین پیاده شدم و سریع رفتم زنگ در رو زدم و تهیونگ در رو باز کرد، اومدم داخل و بقلش کردم...
چشمم به اون سه تا آلفایی که روی مبل نشسته بودن و با سرد ترین حالت ممکن داشتن بهم نگاه میکردن افتاد
سرم رو خم کردم و سلام کردم
دست تهیونگ و گرفتم و روبه روشون نشستیم
یونگی: پس تو جفت حقیقی داداش کوچولوی مایی؟
جونگ کوک: بله خودم هستم
نامجون: موافقی که تهیونگ باید بچه رو سقط کنه؟
جونگ کوک: خب تهیونگ حتی مارکم نداره و ما ازدواجم نکردیم
وقت واسه بچه دار شدن زیاده بنظر من باید سقطش کنه
جیهوپ: کی گفته قراره ازدواج کنین؟ در جریان هستی که اگه پدرمون بفهمه سرتو قطع میکنه؟
جونگ کوک: میدونم تقصیر خودم بوده..ولی بیاین روشن فکر باشیم، تهیونگ بچه رو سقط میکنه و من خودم به پدرتون میگم که جفت حقیقی تهیونگم
یونگی: انتظار نداری که برادر کوچیکمون و همینطوری دودستی تقدیمت کنیم؟
جونگ کوک: من انتظار هیچی از شما ندارم...ولی انتظار دارم که فهمیده باشین چقدر تهیونگ و دوست دارم!
یونگی: همه بلدن بگن دوست دارم ولی فقط بعضیا واقعا دوست دارن!
جونگ کوک: شما درک نمیکنین چون خودتون جفت ندارین اگه داشتین مطمئنم خوب حال منو درک میکردین..دنیای من بدون تهیونگ سیاه و سفیده...این تهیونگ بود که باعث شد زندگی من رنگ بگیره
یونگی: آره من جفت ندارم و زندگی من سیاه و سفیده
نامجون: تمومش کنین!!
اون فریاد برادر بزرگتر باعث شد همه ساکت بشن
نامجون: تهیونگ فردا میریم و اون بچه رو سقط میکنی
بدون اینکه کسی بفهمه..هفته بعد پدر از سفر کاری میاد اونموقع خودت یه کاریش کن اگه خیلی دوسش داری
فردا صبح ¹¹:²⁵ سئول گانگنام [روز بارونی]
تنها کسی که اون روز این موقع از خواب بیدار شده بود
یونگی بود..به آرومی از جاش بلند شد و رفت به دستشویی و آب سرد رو به صورتش زد...مثل همیشه صبحشو با یه قهوه تلخ شروع کرد...لباساشو پوشید و از اونجایی که نیاز داشت کمی هوا بخوره و ذهنشو از همه چی دور بکنه تصمیم گرفت پیاده زیر بارون قدم برداره چترشو برداشت و راه افتاد
توی راه بوی وانیل غلیظی دماغشو قلقلک داد
خودشم دلیلشو نمیدونست ولی از ته دلش میخاست بورو دنبال کنه..همینطوری که راه میرفت به منبع اون بوی وانیل رسید
و....
¹³:⁴⁵
«ویو جونگ کوک»
رسیدم دم خونشون..از ماشین پیاده شدم و سریع رفتم زنگ در رو زدم و تهیونگ در رو باز کرد، اومدم داخل و بقلش کردم...
چشمم به اون سه تا آلفایی که روی مبل نشسته بودن و با سرد ترین حالت ممکن داشتن بهم نگاه میکردن افتاد
سرم رو خم کردم و سلام کردم
دست تهیونگ و گرفتم و روبه روشون نشستیم
یونگی: پس تو جفت حقیقی داداش کوچولوی مایی؟
جونگ کوک: بله خودم هستم
نامجون: موافقی که تهیونگ باید بچه رو سقط کنه؟
جونگ کوک: خب تهیونگ حتی مارکم نداره و ما ازدواجم نکردیم
وقت واسه بچه دار شدن زیاده بنظر من باید سقطش کنه
جیهوپ: کی گفته قراره ازدواج کنین؟ در جریان هستی که اگه پدرمون بفهمه سرتو قطع میکنه؟
جونگ کوک: میدونم تقصیر خودم بوده..ولی بیاین روشن فکر باشیم، تهیونگ بچه رو سقط میکنه و من خودم به پدرتون میگم که جفت حقیقی تهیونگم
یونگی: انتظار نداری که برادر کوچیکمون و همینطوری دودستی تقدیمت کنیم؟
جونگ کوک: من انتظار هیچی از شما ندارم...ولی انتظار دارم که فهمیده باشین چقدر تهیونگ و دوست دارم!
یونگی: همه بلدن بگن دوست دارم ولی فقط بعضیا واقعا دوست دارن!
جونگ کوک: شما درک نمیکنین چون خودتون جفت ندارین اگه داشتین مطمئنم خوب حال منو درک میکردین..دنیای من بدون تهیونگ سیاه و سفیده...این تهیونگ بود که باعث شد زندگی من رنگ بگیره
یونگی: آره من جفت ندارم و زندگی من سیاه و سفیده
نامجون: تمومش کنین!!
اون فریاد برادر بزرگتر باعث شد همه ساکت بشن
نامجون: تهیونگ فردا میریم و اون بچه رو سقط میکنی
بدون اینکه کسی بفهمه..هفته بعد پدر از سفر کاری میاد اونموقع خودت یه کاریش کن اگه خیلی دوسش داری
فردا صبح ¹¹:²⁵ سئول گانگنام [روز بارونی]
تنها کسی که اون روز این موقع از خواب بیدار شده بود
یونگی بود..به آرومی از جاش بلند شد و رفت به دستشویی و آب سرد رو به صورتش زد...مثل همیشه صبحشو با یه قهوه تلخ شروع کرد...لباساشو پوشید و از اونجایی که نیاز داشت کمی هوا بخوره و ذهنشو از همه چی دور بکنه تصمیم گرفت پیاده زیر بارون قدم برداره چترشو برداشت و راه افتاد
توی راه بوی وانیل غلیظی دماغشو قلقلک داد
خودشم دلیلشو نمیدونست ولی از ته دلش میخاست بورو دنبال کنه..همینطوری که راه میرفت به منبع اون بوی وانیل رسید
و....
- ۱.۰k
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط