{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p

ܩܩࡅ߭ࡐ‌ܫܘ



آسمان سئول ابری بود
گرفته و دلگیر!
و غریب

کلارا جلوی درب بزرگ و آهنی مدرسه ایستاد

_از پس این بر میای.. فقط باید درس بخونی
تو می تونی!

وارد شد
وارد مدرسه ای که درس خوندن در اونجا معنی نداشت

اون مدرسه فقط یک قانون داشت، که نانوشته بود
"فقط افراد سطح بالا موفق اند"

کلارا نمی دونست که اومدن به اون مدرسه یعنی وارد شدن به جهنمی که فقط چند چیز اونجا رو کنترل می کرد؛
"پول، ترس، قدرت و خون"

---

پسری با دار و دستش به او نزدیک شدند

"یونگی" پسر بزرگترین مافیای آسیا...

موهای مشکی و چشمانی سرد
کسی که شاید آخرین بار در ۷ سالگی از ته دل خندیده
و دوستانی که همیشه کنار خودش و همکار قلدری هاش بودن

تمام مدرسه ساکت شد.
جو ،سنگینی گرفت!

_ یه دانش آموز انتقالی؟



ߊ‌ܥ‌‌ߊ‌ܩܘ ܥ‌‌ߊ‌ܝ‌ܥ‌‌!





#درخواستی #چند_پارتی #تک_پارتی
دیدگاه ها (۷)

ܩܩࡅ߭ࡐ‌ܫܘp²_کلارا امتازه اومدم یونگی پوزخند زداما به نشانه ی ...

ܩܩࡅ߭ࡐ‌ܫܘ(Last part) p³نامجون با دیدن وضعیت یونگی نگران شداو ...

تـࡎߊ‌ܥ‌‌ܦ̇ܨp³(last part)"من می ترسم ریسک کنم.. اگه به اونی ک...

تـࡎߊ‌ܥ‌‌ܦ̇ܨp²دخترک لبخند ریزی زد؛"مهم نیست. تموم شد"رفت اما ...

دوست پسر قاتل من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط