ܩܩࡅ߭ࡐ‌ܫܘ

ܩܩࡅ߭ࡐ‌ܫܘ

p¹

آسمان سئول ابری بود
گرفته و دلگیر!
و غریب

کلارا جلوی درب بزرگ و آهنی مدرسه ایستاد

_از پس این بر میای.. فقط باید درس بخونی
تو می تونی!

وارد شد
وارد مدرسه ای که درس خوندن در اونجا معنی نداشت

اون مدرسه فقط یک قانون داشت، که نانوشته بود
"فقط افراد سطح بالا موفق اند"

کلارا نمی دونست که اومدن به اون مدرسه یعنی وارد شدن به جهنمی که فقط چند چیز اونجا رو کنترل می کرد؛
"پول، ترس، قدرت و خون"

---

پسری با دار و دستش به او نزدیک شدند

"یونگی" پسر بزرگترین مافیای آسیا...

موهای مشکی و چشمانی سرد
کسی که شاید آخرین بار در ۷ سالگی از ته دل خندیده
و دوستانی که همیشه کنار خودش و همکار قلدری هاش بودن

تمام مدرسه ساکت شد.
جو ،سنگینی گرفت!

_ یه دانش آموز انتقالی؟



ߊ‌ܥ‌‌ߊ‌ܩܘ ܥ‌‌ߊ‌ܝ‌ܥ‌‌!





#درخواستی #چند_پارتی #تک_پارتی
دیدگاه ها (۷)

ܦ̈ܣܝ ܩߊ ࡅ߭ـــــ ࡎ߭ܫࡅ࡙ــــܦ̇ߺܙ ܭܠߊ ܢܚـــــ✯🍷

تـࡎߊ‌ܥ‌‌ܦ̇ܨp²دخترک لبخند ریزی زد؛"مهم نیست. تموم شد"رفت اما ...

p¹شاید اگه پدرش ازدواج نمی کرد این اتفاقات داخل زندگی اش نمی...

ܥ݆ࡅ߭ܥ‌‌ ܢ݆ߺߊ‌ܝ‌ࡅ߳ܨ ܥ‌‌ܝ‌ܟܿࡐ‌ߊ‌ܢܚࡅ߳ܨ ܥ݆ܢܚ݅ܩߊ‌ܔ ࡅ߳و "𝑝𝑎𝑟𝑡:1"...

p²"در آینه نگاه تو، خودم را گم می کنم و در تو پیدا..نفهمیدم ...

وقتی برات قلدری میکرد ولی...قدم هاتو به سمت مدرسه برداشتی‌ خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط