شماره آزمایشگاه
شماره ۷ آزمایشگاه
فصل ۲ پارت ۱۰
ویو یوری
داشتم میرفتم خونه ی اون لوتی تا از دخترش که حالا دختر خواهر من و خواهر زادم هست مراقبت کنم
رفتم داخل خونه و انیا رو صدا زدم ولی جواب نداد
همه جارو گشتم ولی نبود که نبود
ذهن یوری{نههه کجاست؟کجاستتت؟اگه اتفاقی براش بیفته خواهر فکر میکنه من بدرد نخورم و ازم متنفر میشه!!}
خلاصه کل اون منطقه رو تنهایی بررسی میکنه ولی انیا رو پیدا نمیکنه!!
یوری سریع میره سمت مرکز پلیس مخفی ها و به رئیسش همچی رو میگه و با چندتا از همکاراش میره همه جارو بگرده!!
ویو دامیان
بعد از اینکه از مدرسه اومدم رفتم شام خوردم و رفتم اتاقم تا درس بخونم!
نمیدونم چقدر گذشت که یه حس بدی گرفتم!
انگار قرار بود یه اتفاق بدی بیفته!
ویو یور
سوار قطار شده بودیم و داشتیم میرفتیم که گوشیم زنگ خورد.
برداشتمش که دیدم ملینداست!
جوابشو دادم
یور:الو،سلام
ملیندا:سلام یور چان ،خوبی؟
یور:اره ممنون،شما خوبین!؟
ملیندا:اوه یور لازم نیست رسمی حرف بزنی!
یور:باشه،کاری داشتی زنگ زدی؟!
ملیندا:اره ،خواستم شمارو یعنی تو و اقای فورجر و انیا رو به تولد دامیان دعوت کنم!
یور:عه چه خوب تولدش کی هست؟!
ملیندا:اخر هفته!
یور:خب راستش مطمئن نیستم چون الان با همسرم رفتیم مسافرت و قراره تا اخر هفته برگردیم پس تلاشمونو میکنیم به موقع به تولد دامیان جان برسیم!
ملیندا:باشه پس اگه زود برگشتید حتما بیاید!
یور:باشه،کاری نداری؟
ملیندا:نه ممنون،سفر خوش بگذره خداحافظ
یور:خداحافظ
فصل ۲ پارت ۱۰
ویو یوری
داشتم میرفتم خونه ی اون لوتی تا از دخترش که حالا دختر خواهر من و خواهر زادم هست مراقبت کنم
رفتم داخل خونه و انیا رو صدا زدم ولی جواب نداد
همه جارو گشتم ولی نبود که نبود
ذهن یوری{نههه کجاست؟کجاستتت؟اگه اتفاقی براش بیفته خواهر فکر میکنه من بدرد نخورم و ازم متنفر میشه!!}
خلاصه کل اون منطقه رو تنهایی بررسی میکنه ولی انیا رو پیدا نمیکنه!!
یوری سریع میره سمت مرکز پلیس مخفی ها و به رئیسش همچی رو میگه و با چندتا از همکاراش میره همه جارو بگرده!!
ویو دامیان
بعد از اینکه از مدرسه اومدم رفتم شام خوردم و رفتم اتاقم تا درس بخونم!
نمیدونم چقدر گذشت که یه حس بدی گرفتم!
انگار قرار بود یه اتفاق بدی بیفته!
ویو یور
سوار قطار شده بودیم و داشتیم میرفتیم که گوشیم زنگ خورد.
برداشتمش که دیدم ملینداست!
جوابشو دادم
یور:الو،سلام
ملیندا:سلام یور چان ،خوبی؟
یور:اره ممنون،شما خوبین!؟
ملیندا:اوه یور لازم نیست رسمی حرف بزنی!
یور:باشه،کاری داشتی زنگ زدی؟!
ملیندا:اره ،خواستم شمارو یعنی تو و اقای فورجر و انیا رو به تولد دامیان دعوت کنم!
یور:عه چه خوب تولدش کی هست؟!
ملیندا:اخر هفته!
یور:خب راستش مطمئن نیستم چون الان با همسرم رفتیم مسافرت و قراره تا اخر هفته برگردیم پس تلاشمونو میکنیم به موقع به تولد دامیان جان برسیم!
ملیندا:باشه پس اگه زود برگشتید حتما بیاید!
یور:باشه،کاری نداری؟
ملیندا:نه ممنون،سفر خوش بگذره خداحافظ
یور:خداحافظ
- ۲.۳k
- ۲۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط