「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 164
✦.................................
جونگکوک: اون هیچوقت مستقیم وارد بازی نمیشه همیشه یکی دیگه رو جلو میفرسته... همه فکر میکنن رئیس همونه... درحالی که خودش از دور فقط تماشا میکنه
تهیونگ آرام زمزمه کرد:
_ مثل کای...
جونگکوک سرش را تکان داد
جونگکوک: دقیقاً، کای فقط یه مهره بود مهرهای که اگه میسوخت.. براش مهم نبود.
جیمین با اخم گفت:
جیمین: ما تمام این مدت دنبال آدم اشتباهی بودیم...
جونگکوک تلخ خندید.
جونگکوک: این دقیقاً چیزیه که R میخواست
تهیونگ چند لحظه در سکوت به نقطهای خیره شد تصویر تمام اتفاقات یک ماه گذشته از جلوی چشمش رد شد؛ تهدیدهای ناشناس، فاصله گرفتن ناگهانی آیلین، رفتار های عجیب کای... همه چیز کم کم معنا پیدا میکرد
فکش آرام منقبض شد
_ لعنتی
جیمین نگاهش کرد.
جیمین: چی شده...؟
تهیونگ آرام جواب داد:
_ اون... از همون اول هدفش من نبود
نگاهش آرام تیره شد
_ نقطه ضعفمو پیدا کرده بود
همان لحظه تصویر صورت اشک آلود آیلین، آخرین تماسشان و جملهی «رابطمون تمومه...» در ذهنش زنده شد.
قلبش فشرده شد:
_ آیلین...
جونگکوک نگاهش را پایین انداخت.
جونگکوک: بالاخره فهمیدی... اون دختر هدف اصلی بازیه
اتاق برای چند ثانیه در سکوت فرو رفت بعد تهیونگ ناگهان گوشی اش را از روی میز برداشت.
جیمین متعجب نگاهش کرد
جیمین: فرمانده چیکار میکنی...؟
تهیونگ بدون اینکه سرش را بلند کند، شمارهای را گرفت، همه منتظر ماندند.
یک بوق...
دو بوق...
سه بوق...
هیچ جوابی نیامد، تماس قطع شد تهیونگ دوباره شماره گرفت باز هم بیپاسخ برای اولین بار بعد از مدت ها، اضطراب در نگاه همیشه آرامش دیده میشد
جونگکوک آهسته گفت:
جونگکوک: جواب نمیده... درسته؟
تهیونگ گوشی را پایین آورد، چند ثانیه فقط به صفحهی خاموش آن خیره ماند بعد خیلی آرام گفت:
_ نه...
صدایش آنقدر پایین بود که بیشتر شبیه زمزمه بود، جونگکوک دست هایش را داخل جیبش فرو برد
جونگکوک: اگه واقعاً R تهدیدش کرده باشه...خودش ازت فاصله میگیره نه چون دوستت نداره... چون میترسه.
این جمله، مثل پتکی روی قلب تهیونگ فرود آمد؛ همهی رفتار های آیلین، همهی اشک هایش، همهی سکوت هایش ناگهان رنگ دیگری گرفت
تهیونگ چشم هایش را برای لحظه ای بست، نفس عمیقی کشید. وقتی دوباره چشم باز کرد، آن آرامش همیشگی برگشته بود؛ همان آرامشی که قبل از هر عملیات خطرناک در وجودش شکل میگرفت.
_ جیمین...
جیمین صاف ایستاد
جیمین: بله فرمانده
_ از این لحظه... بیستوچهار ساعته مراقب آیلین باشید بدون اینکه خودش بفهمه.
جیمین سر تکان داد
جیمین: چشم.
تهیونگ نگاهش را به جونگکوک دوخت
_ و تو...
جونگکوک منتظر ماند.
_ امیدوارم... چیزی رو ازم پنهون نکرده باشی
جونگکوک: اگه پنهون کرده بودم امشب اینجا نبودم.
تهیونگ آرام سر تکان داد، بعد به سمت پنجره رفت باران ریزی دوباره شروع شده بود قطره ها آرام روی شیشه می لغزیدند...
ـــــــــــــــــــــ
سه روز بعد
ــــــــــــــــــــــ
سه روز از آن شب گذشته بود؛ آیلین سعی میکرد زندگی اش را مثل قبل ادامه بدهد؛ سر کلاس مینشست، به حرفهای استاد گوش میداد، گاهی با آنیا لبخند کوتاهی رد و بدل میکرد، اما پشت تمام آن لبخند های کمرنگ، خستگی عجیبی پنهان شده بود
هر بار گوشیاش میلرزید، قلبش بیاختیار از جا کنده میشد، از ته دل آرزو میکرد اسم تهیونگ روی صفحه باشد اما هیچوقت نبود.
ــــــــــــ
زنگ آخر که تمام شد، آیلین آرام از مدرسه بیرون آمد؛ نسیم خنکی میان درخت های محوطه میپیچید در همان لحظه، گوشی اش زنگ خورد روی صفحه نوشته بود: کای
آیلین چند ثانیه به صفحه خیره ماند بالاخره تماس را وصل کرد
+ الو...؟
صدای کای برخلاف همیشه، جدی تر بود:
کای: کجایی؟
+ تازه از کلاس اومدم بیرون، چیزی شده؟
آن طرف خط چند ثانیه سکوت شد، بعد کای آرام گفت:
کای: میخوام ببینمت.
آیلین متعجب شد
+ الان...؟
کای: آره.
+ اتفاقی افتاده؟
کای نفس آرامی کشید.
کای: فقط بیا...
ــــــــــــــــــــــــــ
نیم ساعت بعد
ـــــــــــــــــــــــــــ
آیلین وارد کافهی کوچکی شد که کای آدرسش را فرستاده بود؛ کای از قبل آنجا نشسته بود برخلاف همیشه که با دیدنش شوخی میکرد، این بار فقط از جایش بلند شد و صندلی روبه رو را برایش کنار کشید
آیلین همان لحظه فهمید؛ یک چیزی درست نیست، آرام نشست
+ این قیافه چیه...؟
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 164
✦.................................
جونگکوک: اون هیچوقت مستقیم وارد بازی نمیشه همیشه یکی دیگه رو جلو میفرسته... همه فکر میکنن رئیس همونه... درحالی که خودش از دور فقط تماشا میکنه
تهیونگ آرام زمزمه کرد:
_ مثل کای...
جونگکوک سرش را تکان داد
جونگکوک: دقیقاً، کای فقط یه مهره بود مهرهای که اگه میسوخت.. براش مهم نبود.
جیمین با اخم گفت:
جیمین: ما تمام این مدت دنبال آدم اشتباهی بودیم...
جونگکوک تلخ خندید.
جونگکوک: این دقیقاً چیزیه که R میخواست
تهیونگ چند لحظه در سکوت به نقطهای خیره شد تصویر تمام اتفاقات یک ماه گذشته از جلوی چشمش رد شد؛ تهدیدهای ناشناس، فاصله گرفتن ناگهانی آیلین، رفتار های عجیب کای... همه چیز کم کم معنا پیدا میکرد
فکش آرام منقبض شد
_ لعنتی
جیمین نگاهش کرد.
جیمین: چی شده...؟
تهیونگ آرام جواب داد:
_ اون... از همون اول هدفش من نبود
نگاهش آرام تیره شد
_ نقطه ضعفمو پیدا کرده بود
همان لحظه تصویر صورت اشک آلود آیلین، آخرین تماسشان و جملهی «رابطمون تمومه...» در ذهنش زنده شد.
قلبش فشرده شد:
_ آیلین...
جونگکوک نگاهش را پایین انداخت.
جونگکوک: بالاخره فهمیدی... اون دختر هدف اصلی بازیه
اتاق برای چند ثانیه در سکوت فرو رفت بعد تهیونگ ناگهان گوشی اش را از روی میز برداشت.
جیمین متعجب نگاهش کرد
جیمین: فرمانده چیکار میکنی...؟
تهیونگ بدون اینکه سرش را بلند کند، شمارهای را گرفت، همه منتظر ماندند.
یک بوق...
دو بوق...
سه بوق...
هیچ جوابی نیامد، تماس قطع شد تهیونگ دوباره شماره گرفت باز هم بیپاسخ برای اولین بار بعد از مدت ها، اضطراب در نگاه همیشه آرامش دیده میشد
جونگکوک آهسته گفت:
جونگکوک: جواب نمیده... درسته؟
تهیونگ گوشی را پایین آورد، چند ثانیه فقط به صفحهی خاموش آن خیره ماند بعد خیلی آرام گفت:
_ نه...
صدایش آنقدر پایین بود که بیشتر شبیه زمزمه بود، جونگکوک دست هایش را داخل جیبش فرو برد
جونگکوک: اگه واقعاً R تهدیدش کرده باشه...خودش ازت فاصله میگیره نه چون دوستت نداره... چون میترسه.
این جمله، مثل پتکی روی قلب تهیونگ فرود آمد؛ همهی رفتار های آیلین، همهی اشک هایش، همهی سکوت هایش ناگهان رنگ دیگری گرفت
تهیونگ چشم هایش را برای لحظه ای بست، نفس عمیقی کشید. وقتی دوباره چشم باز کرد، آن آرامش همیشگی برگشته بود؛ همان آرامشی که قبل از هر عملیات خطرناک در وجودش شکل میگرفت.
_ جیمین...
جیمین صاف ایستاد
جیمین: بله فرمانده
_ از این لحظه... بیستوچهار ساعته مراقب آیلین باشید بدون اینکه خودش بفهمه.
جیمین سر تکان داد
جیمین: چشم.
تهیونگ نگاهش را به جونگکوک دوخت
_ و تو...
جونگکوک منتظر ماند.
_ امیدوارم... چیزی رو ازم پنهون نکرده باشی
جونگکوک: اگه پنهون کرده بودم امشب اینجا نبودم.
تهیونگ آرام سر تکان داد، بعد به سمت پنجره رفت باران ریزی دوباره شروع شده بود قطره ها آرام روی شیشه می لغزیدند...
ـــــــــــــــــــــ
سه روز بعد
ــــــــــــــــــــــ
سه روز از آن شب گذشته بود؛ آیلین سعی میکرد زندگی اش را مثل قبل ادامه بدهد؛ سر کلاس مینشست، به حرفهای استاد گوش میداد، گاهی با آنیا لبخند کوتاهی رد و بدل میکرد، اما پشت تمام آن لبخند های کمرنگ، خستگی عجیبی پنهان شده بود
هر بار گوشیاش میلرزید، قلبش بیاختیار از جا کنده میشد، از ته دل آرزو میکرد اسم تهیونگ روی صفحه باشد اما هیچوقت نبود.
ــــــــــــ
زنگ آخر که تمام شد، آیلین آرام از مدرسه بیرون آمد؛ نسیم خنکی میان درخت های محوطه میپیچید در همان لحظه، گوشی اش زنگ خورد روی صفحه نوشته بود: کای
آیلین چند ثانیه به صفحه خیره ماند بالاخره تماس را وصل کرد
+ الو...؟
صدای کای برخلاف همیشه، جدی تر بود:
کای: کجایی؟
+ تازه از کلاس اومدم بیرون، چیزی شده؟
آن طرف خط چند ثانیه سکوت شد، بعد کای آرام گفت:
کای: میخوام ببینمت.
آیلین متعجب شد
+ الان...؟
کای: آره.
+ اتفاقی افتاده؟
کای نفس آرامی کشید.
کای: فقط بیا...
ــــــــــــــــــــــــــ
نیم ساعت بعد
ـــــــــــــــــــــــــــ
آیلین وارد کافهی کوچکی شد که کای آدرسش را فرستاده بود؛ کای از قبل آنجا نشسته بود برخلاف همیشه که با دیدنش شوخی میکرد، این بار فقط از جایش بلند شد و صندلی روبه رو را برایش کنار کشید
آیلین همان لحظه فهمید؛ یک چیزی درست نیست، آرام نشست
+ این قیافه چیه...؟
- ۳۱۹
- ۱۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط