「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 166
✦.................................
قلب آیلین آرام فرو ریخت، بی اختیار نگاهش میان محوطهی مدرسه چرخید صدای خندهی چند دانشجو از دور به گوش میرسید، عدهای با عجله از کنارشان رد میشدند و زندگی، درست مثل چند دقیقهی قبل، عادی جریان داشت
اما برای آیلین... انگار ناگهان همهی آدمها غریبه شده بودند؛ نگاهش دوباره روی صورت کای نشست؛ اخم های کمرنگی که روی پیشانیاش افتاده بود، برای اولین بار خسته تر از همیشه به نظر میرسید
کای چند لحظه سکوت کرد. انگشت هایش آرام دور لیوان کاغذی قهوه جمع شد، بعد نفس کوتاهی کشید و نگاهش را به آیلین دوخت
کای: فقط یه خواهش دارم
آیلین با تردید پلک زد
+ چی...؟
کای نگاهش را از او نگرفت
کای: هر اتفاقی افتاد...
مکث کوتاهی کرد انگار گفتن ادامهی جمله برایش سخت بود:
کای: تا وقتی خودم نگفتم به تهیونگ چیزی نگو.
آیلین با ناباوری چند لحظه فقط نگاهش کرد
+ چرا...؟
صدایش آرام بود، اما نگرانی میان تک تک کلماتش شنیده میشد
+ اون میتونه کمکمون کنه
لبخند محوی روی لب های کای نشست؛ لبخندی که بیشتر به درد شبیه بود تا آرامش. نگاهش را پایین انداخت و خیلی آرام سر تکان داد
کای: دقیقاً...
چند ثانیه سکوت کرد، بعد زیر لب ادامه داد:
کای: به خاطر همین نباید بدونه.
آیلین چیزی نگفت فقط اخم هایش عمیق تر شد حس میکرد هرچه کای بیشتر حرف میزند، راز بزرگ تری پشت آن پنهان است
در همان لحظه، صدای لرزش گوشی سکوت میانشان را شکست؛ کای بیاختیار گوشی را بیرون آورد شمارهای ناشناس، رنگ از صورتش پرید برای چند ثانیه فقط به صفحه خیره ماند آنقدر که انگار حتی نفس کشیدن را هم فراموش کرده بود
بعد، بدون اینکه تماس را جواب بدهد، دکمهی رد تماس را لمس کرد و گوشی را با عجله داخل جیبش گذاشت.
آیلین تمام آن تغییر رنگ و اضطراب را دیده بود
+ کی بود...؟
کای نگاهش را از او دزدید، فکش برای لحظهای منقبض شد:
کای: باید برم.
آیلین یک قدم به سمتش برداشت.
+ کای...
او چند قدم دور شد، اما ناگهان ایستاد چند ثانیه همانطور پشت به آیلین ماند؛ بعد، بدون اینکه برگردد، با صدایی که خستگی از آن میبارید، گفت:
کای: اگه یه روز...
مکث کرد.
کای: دیدی همه علیه تهیونگ حرف میزنن...
لب هایش به سختی از هم فاصله گرفت
کای: فقط... تو باورش کن
آیلین با تعجب نگاهش کرد
+ چرا این حرفو میزنی...؟
کای چشم هایش را آرام بست انگار تصویر تلخی از گذشته، برای لحظهای از ذهنش عبور کرده بود وقتی دوباره پلک باز کرد، دیگر حتی سعی هم نکرد لبخند بزند.
کای: چون اون روز...
صدایش از همیشه آرام تر شده بود:
کای: نزدیک تر از چیزیه که فکر میکنی.
دیگر منتظر واکنش آیلین نماند، قدم هایش را تند کرد و میان جمعیت گم شد آنقدر سریع که چند ثانیه بعد، فقط سایهای دور میان آدم ها بود.
آیلین همانجا ایستاده بود؛ نسیم ملایمی از میان موهایش گذشت و چند تار مو را روی صورتش ریخت، اما حتی حوصلهی کنار زدنشان را هم نداشت، نگاهش هنوز به مسیری بود که کای رفته بود و قلبش بیوقفه میکوبید.
برای اولین بار حس کرد کای چیزی را از او پنهان نمیکند نه، انگار تمام این مدت، از گفتن حقیقت میترسیده و هرچه آن حقیقت بود در نگاه لرزان کای، ترسناک تر از خودِ R به نظر میرسید.
آهسته نفسش را بیرون داد، گوشی را از کیفش بیرون آورد و بیاختیار صفحهی مخاطب هایش را بالا کشید، انگشتش روی اسم تهیونگ مکث کرد
گلویش تلخ شد، فقط کافی بود یک بار دکمهی تماس را لمس کند فقط یک بار اما تصویر همان مرد نقاب دار، مثل سایه ای سیاه از ذهنش گذشت: «اگه بهش چیزی بگی... این بار مستقیم میمیره.»
چشم هایش را محکم بست، بعد، با دست لرزان صفحهی گوشی را خاموش کرد.
+ ببخشید...
زمزمهاش آنقدر آرام بود که خودش هم به سختی شنید
همان ساعت...
داخل ساختمان فرماندهی، سکوت عجیبی حکم فرما بود، پرونده های قطور یکی یکی روی میز تهیونگ قرار میگرفتند، اما نگاه او از پنجرهی اتاق جدا نمیشد
ویلیام پوشهای را روی میز گذاشت
ویلیام: گزارش بندر اینچئون.
تهیونگ بدون اینکه برگردد، گفت:
_ نتیجه.
ویلیام پوشه را باز کرد
ویلیام: انباری که دنبالش بودیم خالی بوده
چند ثانیه سکوت کرد و ادامه داد:
ویلیام: ولی...
این بار نگاه تهیونگ آرام به او برگشت
_ ادامه بده
ویلیام نفس عمیقی کشی.
ویلیام: قبل از اینکه نیرو هامون برسن، یکی همهی مدارک رو سوزونده
تهیونگ اخم کرد
_ دوربین ها؟
ویلیام پوشه را جلوتر هل داد
ویلیام: همه از داخل هک شدن.
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 166
✦.................................
قلب آیلین آرام فرو ریخت، بی اختیار نگاهش میان محوطهی مدرسه چرخید صدای خندهی چند دانشجو از دور به گوش میرسید، عدهای با عجله از کنارشان رد میشدند و زندگی، درست مثل چند دقیقهی قبل، عادی جریان داشت
اما برای آیلین... انگار ناگهان همهی آدمها غریبه شده بودند؛ نگاهش دوباره روی صورت کای نشست؛ اخم های کمرنگی که روی پیشانیاش افتاده بود، برای اولین بار خسته تر از همیشه به نظر میرسید
کای چند لحظه سکوت کرد. انگشت هایش آرام دور لیوان کاغذی قهوه جمع شد، بعد نفس کوتاهی کشید و نگاهش را به آیلین دوخت
کای: فقط یه خواهش دارم
آیلین با تردید پلک زد
+ چی...؟
کای نگاهش را از او نگرفت
کای: هر اتفاقی افتاد...
مکث کوتاهی کرد انگار گفتن ادامهی جمله برایش سخت بود:
کای: تا وقتی خودم نگفتم به تهیونگ چیزی نگو.
آیلین با ناباوری چند لحظه فقط نگاهش کرد
+ چرا...؟
صدایش آرام بود، اما نگرانی میان تک تک کلماتش شنیده میشد
+ اون میتونه کمکمون کنه
لبخند محوی روی لب های کای نشست؛ لبخندی که بیشتر به درد شبیه بود تا آرامش. نگاهش را پایین انداخت و خیلی آرام سر تکان داد
کای: دقیقاً...
چند ثانیه سکوت کرد، بعد زیر لب ادامه داد:
کای: به خاطر همین نباید بدونه.
آیلین چیزی نگفت فقط اخم هایش عمیق تر شد حس میکرد هرچه کای بیشتر حرف میزند، راز بزرگ تری پشت آن پنهان است
در همان لحظه، صدای لرزش گوشی سکوت میانشان را شکست؛ کای بیاختیار گوشی را بیرون آورد شمارهای ناشناس، رنگ از صورتش پرید برای چند ثانیه فقط به صفحه خیره ماند آنقدر که انگار حتی نفس کشیدن را هم فراموش کرده بود
بعد، بدون اینکه تماس را جواب بدهد، دکمهی رد تماس را لمس کرد و گوشی را با عجله داخل جیبش گذاشت.
آیلین تمام آن تغییر رنگ و اضطراب را دیده بود
+ کی بود...؟
کای نگاهش را از او دزدید، فکش برای لحظهای منقبض شد:
کای: باید برم.
آیلین یک قدم به سمتش برداشت.
+ کای...
او چند قدم دور شد، اما ناگهان ایستاد چند ثانیه همانطور پشت به آیلین ماند؛ بعد، بدون اینکه برگردد، با صدایی که خستگی از آن میبارید، گفت:
کای: اگه یه روز...
مکث کرد.
کای: دیدی همه علیه تهیونگ حرف میزنن...
لب هایش به سختی از هم فاصله گرفت
کای: فقط... تو باورش کن
آیلین با تعجب نگاهش کرد
+ چرا این حرفو میزنی...؟
کای چشم هایش را آرام بست انگار تصویر تلخی از گذشته، برای لحظهای از ذهنش عبور کرده بود وقتی دوباره پلک باز کرد، دیگر حتی سعی هم نکرد لبخند بزند.
کای: چون اون روز...
صدایش از همیشه آرام تر شده بود:
کای: نزدیک تر از چیزیه که فکر میکنی.
دیگر منتظر واکنش آیلین نماند، قدم هایش را تند کرد و میان جمعیت گم شد آنقدر سریع که چند ثانیه بعد، فقط سایهای دور میان آدم ها بود.
آیلین همانجا ایستاده بود؛ نسیم ملایمی از میان موهایش گذشت و چند تار مو را روی صورتش ریخت، اما حتی حوصلهی کنار زدنشان را هم نداشت، نگاهش هنوز به مسیری بود که کای رفته بود و قلبش بیوقفه میکوبید.
برای اولین بار حس کرد کای چیزی را از او پنهان نمیکند نه، انگار تمام این مدت، از گفتن حقیقت میترسیده و هرچه آن حقیقت بود در نگاه لرزان کای، ترسناک تر از خودِ R به نظر میرسید.
آهسته نفسش را بیرون داد، گوشی را از کیفش بیرون آورد و بیاختیار صفحهی مخاطب هایش را بالا کشید، انگشتش روی اسم تهیونگ مکث کرد
گلویش تلخ شد، فقط کافی بود یک بار دکمهی تماس را لمس کند فقط یک بار اما تصویر همان مرد نقاب دار، مثل سایه ای سیاه از ذهنش گذشت: «اگه بهش چیزی بگی... این بار مستقیم میمیره.»
چشم هایش را محکم بست، بعد، با دست لرزان صفحهی گوشی را خاموش کرد.
+ ببخشید...
زمزمهاش آنقدر آرام بود که خودش هم به سختی شنید
همان ساعت...
داخل ساختمان فرماندهی، سکوت عجیبی حکم فرما بود، پرونده های قطور یکی یکی روی میز تهیونگ قرار میگرفتند، اما نگاه او از پنجرهی اتاق جدا نمیشد
ویلیام پوشهای را روی میز گذاشت
ویلیام: گزارش بندر اینچئون.
تهیونگ بدون اینکه برگردد، گفت:
_ نتیجه.
ویلیام پوشه را باز کرد
ویلیام: انباری که دنبالش بودیم خالی بوده
چند ثانیه سکوت کرد و ادامه داد:
ویلیام: ولی...
این بار نگاه تهیونگ آرام به او برگشت
_ ادامه بده
ویلیام نفس عمیقی کشی.
ویلیام: قبل از اینکه نیرو هامون برسن، یکی همهی مدارک رو سوزونده
تهیونگ اخم کرد
_ دوربین ها؟
ویلیام پوشه را جلوتر هل داد
ویلیام: همه از داخل هک شدن.
- ۷۴۶
- ۱۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط