{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گفت : "حمید"

گفت : "حمید"
بریم بیرون بگردیم؟
گفتم : الان که بیرونیم!
گفت : نه!
بریم یه جا که خیلی آروم باشه،
یه جایه قشنگ
یه جایی که دلمو قرص کنه...
همینطور که ماشینو تو کوچه های تنگ و شلوغ میروندم...
شروع کردم به فکر کردن...
کجا می تونستم ببرمش؟!
جایی که هم قشنگ باشه
هم دلشو قرص کنه
و هم بنزین ماشینم تموم نشه

یواش سرشو خم کرد
گذاشت رو شونه ام
بزور می تونستم دنده رو عوض کنم
چندبار صورتش رو روی شونه ی راستم ، عقب و جلو کشید...
تا خوب جاگیر شه؛

بعد آروم گفت :
"رسیدیم"



"حمید جدیدی"
دیدگاه ها (۱)

دلبرِ چشم‌قشنگِ من…بورکِ نازِ من 🧿بعضی آدما یه جوری وارد زند...

داستان زندگی منپارت:19+رسیدیم کره رفتم خونه تهیونگ هم اصلا خ...

P28بعد از ورزش زنگ خونه خورد انیا تو راه خوابگاه بود که در ا...

~𝐇𝐔𝐍𝐓𝐄𝐑~#پارت11*شـکـارچـی* بعد از کمی رانندگی به پل رسیدن.جی...

فردا صبح ساعت ۴ توی همون کلاس چشامو باز کردم و با صدای ته به...

the lost leaves/رمان جیمین

★彡   Part 37 彡★ "خسته نشدی؟""هنوز نه.""جدی میگم، من حالم خوب...

رقص مرگ و عشقp¹²مدرسه، تنها جایی بود که می‌تونستم نفس بکشم. ...

عشقی حقیقی

dark life = 39

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط