{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عاشقت نیستم 🥀

عاشقت نیستم 🥀
پارت 28


بعدش که بلند شد مات و مبهوت بودم ولی باهمدیگه صبحونه خوردیم
مقدار زیادی از درد هام یادم رفته بود و این خیلی خوشایند بود یکی که توی خونه منتظر توعع یکی که با تو صبحونه بخوره یکی که شب باهات بخوابه یکی که چشمای درخشان و خنده های از ته دلب رو به تو میده بهش احتیاج دارم میدوریا از من موبایلش رو خواست و من مطمئن شدم که اون میخواد دیگه بره به خونشون بعد از صحبتش با مادرش قرار شد بعد از ظهر بره به خونشون و من ناراحت بودم که چرا باهم دیگه اشتی کردن و همش دنبال راه حلی بوپم که بیشتر پیشش باشم تا اینکه یچیزی به ذهنم رسید وقتی میدو یا خواست بره دنبالش رفتم و بهش پیشنهاد دادم که باهمدیگه بریم به فروشگاه تا لباس فرم مدرسه رو بخریم.. فکرشو میکردم که توی بدنش زیبا باشن ولی وقعیتش از رویاش زیبا تر بود انقدر زیبا بود که میخواستم همه لباس های اون فروشگاه رو برای میدوریا بخرم وقتی نوبت به لباس قهرمانی شد به موهای سبزه تیره و چشمای رمزآلودش خیره شدم و مطابیت با اونها برای اون لباس سفارش دادم هنوز خودمم توی تنش ندیدم ولی مطمئنم خیلی بهش میاد هر چقدر که فکر کردم چطوری بیشتر پیش خودم باسه جیزی به ذهنم نرسید پس دیکه باهم دیگه خدافظی کردیم خیلی نگذشته بود ولی من دلم برای میدوریا تنگ شده بود وقتی رسیدم به خونه تا کمی استراحت کنم بلاخره بعد از مدت ها برادرم رو دیدم که دم در منتظر منه خیلی متعجب شده بودم و همش داشتم نگاهش میکردم گفت نمیخوای درو باز کنی؟!
درو براش باز کردم و هر دو رفتیم داخل بدون مقدمه چینی رفت سر اصل مطلب
داداش: شنیدم دیشب با یه پسر خوابیدی این درسته؟! تاکی میخوای اینکارو انجام بدی؟! خب حالا قبلا بهتر بود چون با دخترا میخوابیدی ولی این الان دیگه زیادیه! تو گی شدی؟!
شوتو: تو از کجا میدونی که من باکی خوابیدم؟! برام بپا گذاشتی؟!
ـــ اینش دیکه مهم نیست باید از اون پسره فاصله بگیری خودت که بهتر میدونی کوچیک ترین کاری انجام بدی بابا پوستتو میکنه
ـــ از کی تاحالا برات مهمه که بابا با من چیکار میکنه؟!
ـــ احمق نباش دارم برای خودت میگم البته که برای اون پسرم مهمه تو که نمیخوای اونو وارد ماجرا های خوتو پدرت کنی؟!
خوب به حرفام فکر کن و بهترین تصمیم ممکن رو بگیر
بعد از اینکه برادرم رفت احساس خیلی پوچی بهم دست داد که نمیتونستم خودمو خالی کنم میخواستم گریه کنم ولی انگاری نای گریه کردن نداشتم دست و پاهام خالی شده بودن و در یک لحظه روی زمین پهن شدم خیلی به حرف های برادرم فکر کردم و تصمیم گرفتم همین کارو انجام بدم و از میدوریا دور بشم ولی نتونستم روژ اول مدرسه خیلی سعی داشتم ازش دور باشم ولی طاقتم کم بود وقتی دیر اومد و با یه لبخند همه جیو جمع و جور کرد واقعا دلم میخواست بیوفتم روش دلم میخواست پیش من بشینی ولی نمیشد پس همه دور من رو پر کرده بودند تو پیش اون کاچان نشستی و من داشتم از حسودی میمردم کاچان همون حرومی که وقتی توی تخت من بودی اسمشو اوردی یجای دیکه هرجایی بجز اونجا چرا جای کیریشیما ننشستی؟! چرا بابد حتما اون حرومی همه ی این شانس هارو باهم داشته باشه؟!
دیدگاه ها (۰)

چند وقت فعالیت کم میکنم امتحان دارم دیکه😔💫عاشقت نیستم 🥀پارت ...

عاشقت نیستم 🥀پارت 26خدایی اگه تا اینجا خوندی من دیگه نگم صحن...

عاشقت نیستم 🥀پارت 9خیلی خوب من دیگه برم خونه ساعت 16:00 شده ...

عاشقت نیستم 🥀پارت 2بعد راه میوفته و به یه شرور بر خورد میکنه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط