من نیز چون خدا که ز زن دیده برگرفت
من نیز چون خدا که ز زن دیده برگرفت
دیری است دیده از رخ زن برگرفته ام
پرسد کس از خدا که تو بی زن چگونه ای
همچون خدای، شیوه دیگر گرفته ام
هر زن که آفریده من بود و شعر من
از من رمید و خفت در آغوش دیگری
شد خواستار نغمه ز لبهای من ولی
لب برنهاد بر لب خاموش دیگری
جز در خیال من که بهشت من است و بس
دیگر زنی نمانده که لب بر لبم نهد ... ... بس روی دلفریب که آراستم به شعر
سوگند می خورم که زنی آنچنان نبود
در شعر من شکفت اگر خنده ای شکفت
لبخند دلربای زنی هرگز آن نبود
ارادتمند تو ماهی بانو ...
دیری است دیده از رخ زن برگرفته ام
پرسد کس از خدا که تو بی زن چگونه ای
همچون خدای، شیوه دیگر گرفته ام
هر زن که آفریده من بود و شعر من
از من رمید و خفت در آغوش دیگری
شد خواستار نغمه ز لبهای من ولی
لب برنهاد بر لب خاموش دیگری
جز در خیال من که بهشت من است و بس
دیگر زنی نمانده که لب بر لبم نهد ... ... بس روی دلفریب که آراستم به شعر
سوگند می خورم که زنی آنچنان نبود
در شعر من شکفت اگر خنده ای شکفت
لبخند دلربای زنی هرگز آن نبود
ارادتمند تو ماهی بانو ...
- ۳۴۲
- ۱۵ بهمن ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط