قصهای از مرگ، از وقتی سرمان را برگرداندیم و دیدیم او دیگ
قصهای از مرگ، از وقتی سرمان را برگرداندیم و دیدیم او دیگر نیست
شما میدانید مرگ از کدام در میآید؟
اولینباری که با مرگ روبهرو شدم توی شش سالگیام بود. عمه مامان ۹۰ ساله بود که مُرد. من و مامان یک روز قبل از مردنش رفته بودیم سه راهِ افسریه ببینیمش. خانهاش توی یکی از آن کوچههای باریکی بود که جوبِ هفتی از وسطش میگذشت و همیشه بوی لجن میداد. پیرزن کلا دو وجب و نیم هم نمیشد. تصویرها حالا خیلی واضح نیستند برایم، اما یاد دارم آن روز همان طور خمیده که از مستراحِ کنجِ حیاط بیرون آمد سرِ چاهک وسطِ حیاط ایستاد و خون قِی کرد.
سرطانِ معده داشت. مامان میگوید معدهاش را یک سال قبل از آن در آورده بودند، اما من توی کتم نمیرود. اینها فقط اصطلاحاتِ پزشکی است. طوری بندِ مامان بودم که روز خاکسپاری اجبارا پایم به قبرستان وا شد. بهشتِ زهرا بود گمانم. فامیل دورِ یک گودالی وسطِ برِ بیابان جمع شده بودند. مداح داشت روضهاش را میخواند و هر چه در لحظه به ذهنش میرسید به هم میبافت و لابه میکرد.
مامان و چند تایی از نوههای عمه بیشتر از بقیه بیقراری میکردند. من از لای جمعیت داشتم چشم میچرخاندم دنبال آشناهای خودم. میفهمیدم مرگ یعنی چه، اما درکی نداشتم. میدانستم مثل یک جور سفر کردن است که برگشتی توی کارش نیست. این را دایی حالیام کرده بود. جز آن ازش وحشت هم داشتم و گمانم این دیگر توی ذاتِ خودم بود.
دیدنِ گریه مامان برایم جذابیتی نداشت، بارها دیده بودم که گریه میکند؛ وقتی نامههای حمید از دهلران میآمد یا وقتی گاه و بیگاه با بابا دعوایشان میشد. بیشتر پی بابا بودم. میخواستم ببینم او چه کار میکند. تا آن موقع هیچ ندیده بودم گریه کند. جنازه را روی دست بلند کرده بودند و داشتند سرازیرش میکردند توی گودال که بالاخره بابا را کمی آن طرفتر از جمعیت پیدا کردم. کنارِ دستش شوهر خالهام ایستاده بود.
از دور معلوم بود حرفشان حسابی گل انداخته. بابا شوفرِ اتوبوس بود و عمو کاووس راننده بیابان. حرفشان برای هم محل داشت. گمانم یکی دوباری هم خندیدند. جنازه را که توی گودال خواباندند، زنها حسابی شیون کردند. بعد دور و برش خلوت شد. رفتم جلوتر و نگاهی انداختم. هیچ چیزی نبود. فقط یک تلِ خاک بود که دسته گلِ بزرگی رویش گذاشته بودند.
آدم نمیداند ترسهایش از کجا میآیند. آن ساعت و دقیقهای که اولین بار یک ترسی پا میگذارد توی زندگی هر کسی هیچ وقت خدا جایی ثبت نشده. ترس از گربه، ترس از ارتفاع، ترس از امتحان، ترس از تاریکی، و ترس از مرگ.
من از وقتی یادم میآید این ترس از مرگ را با خودم حمل میکردهام. مدام نگران بودم. نگرانِ مرگِ مادرم. خب نمیتوانم بگویم این نگرانیها دقیقا از کی شروع شدند، اما میتوانم بگویم از چه روزی بیخ پیدا کردند.
سال اول دبستان بودم. یک روزِ جمعه که داشتیم پای سفره ناهار فیلمِ کسلکننده بعدازظهرِ تلویزیون را میدیدیم، یکباره چیزی پرید توی گلوی مامان و دوید سمتِ دستشویی. خواهرم و دو تا از برادرهام دنبالش رفتند. من سرجایم میخکوب ایستاده بودم کنار دیوارِ سالن و خیره نگاهشان میکردم. نفسش بند آمده بود. یک لحظه بعد با چند تا سرفهای که توی کاسه دستشویی کرد، نفسش جا آمد و همه با هم برگشتند پای فیلمشان. اما ماجرا برای من آنجا تمام نشد. جلو و جلوتر رفت. مامان بیحال افتاد کفِ دستشویی و مثلِ توی یکی از فیلمهایی که پیشتر دیده بودم از دهانش کف بیرون آمد. بعد چشمهاش از حدقه بیرون زد و رنگش سیاه شد. اینها را همانطور که گوشه سالن ایستاده بودم میدیدم. در حالی که مامان برگشته بود روبروی تلویزیون و مشغولِ دیدنِ ادامه فیلمش بود. اما انگار کسی من را منگنه کرده بود به دیوار و نمیگذاشت جُم بخورم. ترس از مرگی که خیلی هم چیزی ازش نمیدانستم از همان روز پهن شد توی زندگیام. نقشِ اول تمام خیالات و اوهامِ این ترس هم، مامان بود. مرگ انگار اصلا برای او ساخته شده بود و فقط دور و بر او میپلکید. هر وقت میرفت حمام یا دستشویی، تا کارش تمام شود و بیرون بیاید، یک لنگه پا پشت در میایستادم و با هر باری که توی دستشویی، چه میدانم مثلا مامان سرفهای میکرد، محکم میکوبیدم به در و میگفتم: «مامان خوبی؟»
کم کم این طور رفتارهایم به حدی رسیده بود که کلافهاش میکرد. مثلا گاهی شبها از خواب بیدار میشدم و میرفتم از لای درِ اتاقِ خوابشان برای چند دقیقه خیره میشدم به پتویی که مامان رویش میکشید یا اگر صورتش پیدا بود به دهانش. وقتی بالا و پایین رفتن پتو را میدیدم یا صدای خُرخُرِ خفیفی که از دهانش خارج میشد را میشنیدم، از اینکه مادرم هنوز زنده است و دارد نفس میکشد خیالم راحت میشد و برمیگشتم توی تختم.قسمت 1
شما میدانید مرگ از کدام در میآید؟
اولینباری که با مرگ روبهرو شدم توی شش سالگیام بود. عمه مامان ۹۰ ساله بود که مُرد. من و مامان یک روز قبل از مردنش رفته بودیم سه راهِ افسریه ببینیمش. خانهاش توی یکی از آن کوچههای باریکی بود که جوبِ هفتی از وسطش میگذشت و همیشه بوی لجن میداد. پیرزن کلا دو وجب و نیم هم نمیشد. تصویرها حالا خیلی واضح نیستند برایم، اما یاد دارم آن روز همان طور خمیده که از مستراحِ کنجِ حیاط بیرون آمد سرِ چاهک وسطِ حیاط ایستاد و خون قِی کرد.
سرطانِ معده داشت. مامان میگوید معدهاش را یک سال قبل از آن در آورده بودند، اما من توی کتم نمیرود. اینها فقط اصطلاحاتِ پزشکی است. طوری بندِ مامان بودم که روز خاکسپاری اجبارا پایم به قبرستان وا شد. بهشتِ زهرا بود گمانم. فامیل دورِ یک گودالی وسطِ برِ بیابان جمع شده بودند. مداح داشت روضهاش را میخواند و هر چه در لحظه به ذهنش میرسید به هم میبافت و لابه میکرد.
مامان و چند تایی از نوههای عمه بیشتر از بقیه بیقراری میکردند. من از لای جمعیت داشتم چشم میچرخاندم دنبال آشناهای خودم. میفهمیدم مرگ یعنی چه، اما درکی نداشتم. میدانستم مثل یک جور سفر کردن است که برگشتی توی کارش نیست. این را دایی حالیام کرده بود. جز آن ازش وحشت هم داشتم و گمانم این دیگر توی ذاتِ خودم بود.
دیدنِ گریه مامان برایم جذابیتی نداشت، بارها دیده بودم که گریه میکند؛ وقتی نامههای حمید از دهلران میآمد یا وقتی گاه و بیگاه با بابا دعوایشان میشد. بیشتر پی بابا بودم. میخواستم ببینم او چه کار میکند. تا آن موقع هیچ ندیده بودم گریه کند. جنازه را روی دست بلند کرده بودند و داشتند سرازیرش میکردند توی گودال که بالاخره بابا را کمی آن طرفتر از جمعیت پیدا کردم. کنارِ دستش شوهر خالهام ایستاده بود.
از دور معلوم بود حرفشان حسابی گل انداخته. بابا شوفرِ اتوبوس بود و عمو کاووس راننده بیابان. حرفشان برای هم محل داشت. گمانم یکی دوباری هم خندیدند. جنازه را که توی گودال خواباندند، زنها حسابی شیون کردند. بعد دور و برش خلوت شد. رفتم جلوتر و نگاهی انداختم. هیچ چیزی نبود. فقط یک تلِ خاک بود که دسته گلِ بزرگی رویش گذاشته بودند.
آدم نمیداند ترسهایش از کجا میآیند. آن ساعت و دقیقهای که اولین بار یک ترسی پا میگذارد توی زندگی هر کسی هیچ وقت خدا جایی ثبت نشده. ترس از گربه، ترس از ارتفاع، ترس از امتحان، ترس از تاریکی، و ترس از مرگ.
من از وقتی یادم میآید این ترس از مرگ را با خودم حمل میکردهام. مدام نگران بودم. نگرانِ مرگِ مادرم. خب نمیتوانم بگویم این نگرانیها دقیقا از کی شروع شدند، اما میتوانم بگویم از چه روزی بیخ پیدا کردند.
سال اول دبستان بودم. یک روزِ جمعه که داشتیم پای سفره ناهار فیلمِ کسلکننده بعدازظهرِ تلویزیون را میدیدیم، یکباره چیزی پرید توی گلوی مامان و دوید سمتِ دستشویی. خواهرم و دو تا از برادرهام دنبالش رفتند. من سرجایم میخکوب ایستاده بودم کنار دیوارِ سالن و خیره نگاهشان میکردم. نفسش بند آمده بود. یک لحظه بعد با چند تا سرفهای که توی کاسه دستشویی کرد، نفسش جا آمد و همه با هم برگشتند پای فیلمشان. اما ماجرا برای من آنجا تمام نشد. جلو و جلوتر رفت. مامان بیحال افتاد کفِ دستشویی و مثلِ توی یکی از فیلمهایی که پیشتر دیده بودم از دهانش کف بیرون آمد. بعد چشمهاش از حدقه بیرون زد و رنگش سیاه شد. اینها را همانطور که گوشه سالن ایستاده بودم میدیدم. در حالی که مامان برگشته بود روبروی تلویزیون و مشغولِ دیدنِ ادامه فیلمش بود. اما انگار کسی من را منگنه کرده بود به دیوار و نمیگذاشت جُم بخورم. ترس از مرگی که خیلی هم چیزی ازش نمیدانستم از همان روز پهن شد توی زندگیام. نقشِ اول تمام خیالات و اوهامِ این ترس هم، مامان بود. مرگ انگار اصلا برای او ساخته شده بود و فقط دور و بر او میپلکید. هر وقت میرفت حمام یا دستشویی، تا کارش تمام شود و بیرون بیاید، یک لنگه پا پشت در میایستادم و با هر باری که توی دستشویی، چه میدانم مثلا مامان سرفهای میکرد، محکم میکوبیدم به در و میگفتم: «مامان خوبی؟»
کم کم این طور رفتارهایم به حدی رسیده بود که کلافهاش میکرد. مثلا گاهی شبها از خواب بیدار میشدم و میرفتم از لای درِ اتاقِ خوابشان برای چند دقیقه خیره میشدم به پتویی که مامان رویش میکشید یا اگر صورتش پیدا بود به دهانش. وقتی بالا و پایین رفتن پتو را میدیدم یا صدای خُرخُرِ خفیفی که از دهانش خارج میشد را میشنیدم، از اینکه مادرم هنوز زنده است و دارد نفس میکشد خیالم راحت میشد و برمیگشتم توی تختم.قسمت 1
- ۹۱
- ۰۶ خرداد ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط