وقتی جهان ساکت شد
«وقتی جهان ساکت شد...»
صدای زنگ که قطع میشه، سکوت همهجا رو میگیره.
یه سکوت سنگین که انگار حتی هوا هم نمیخواد تکون بخوره.
تو آروم به یانگ-می نزدیک میشی و میگی:
– هر چی که اون سایه هست، با هم میریم سمتش.
– نمیذارم تنها باشی.
یانگ-می لبخند محوی میزنه، اما تو نگاهش ترسی هست…
نه از سایهها، نه از زیرزمین،
از خودش.
سونهو درِ پشتی سالن مدرسه رو باز میکنه.
راه پلهای قدیمی، نمور، و پر از تار عنکبوت پایین میره…
همون راهی که هیچکس از وجودش خبر نداشت.
جز اونایی که قراره دیگه ازش برنگردن.
همه پشت سر هم حرکت میکنین.
هائه جون یه چراغ قوه کوچیک از جیبش درمیاره و جلوتر میره.
یانگ-می وسطه، تو پشت سرش.
یه لحظه، دستتو دراز میکنی و آروم شونهشو لمس میکنی.
– من اینجام… فقط یادت باشه.
اون هیچ نمیگه، فقط سرشو پایین میندازه.
پلهها تموم میشن.
یه در فلزی جلوتونه… زنگ زده، بسته، و با قفلهایی که معلومه سالها باز نشده.
سونهو خم میشه و با وسایلی که همراهشه، آروم قفل رو باز میکنه.
صدای "تق" قفل که میاد، همه ناخودآگاه نفسشونو حبس میکنن.
در باز میشه.
اونجا تاریکه… نه فقط از نبودن نور،
تاریکیه یه جوریه که انگار خودِ هوا سیاهه.
و اون وسط، یه صدای زمزمهوار، خیلی آروم، ولی خیلی واضح میگه:
– بالاخره اومدی، یانگ-می.
همهی شما وایمیستین.
یانگ-می قدم برنمیداره.
سونهو سرشو بالا میگیره.
تو فقط یه جمله میگی:
– این صدای همونه… نه؟
یانگ-می آروم میگه:
– همونه.
و بعد زیر لب اضافه میکنه:
– ولی من نمیترسم… چون دیگه تنها نیستم.
تو همون لحظه متوجه یه چیزی میشی…
یه تصویر، یه حرکت.
تو دیوار کناری، یه آینه هست.
و توی آینه… خودت نیستی.
بلکه یه نسخهی دیگه ازته، با چشمایی بیاحساس و تاریک.
و اون لبخند میزنه.
ادامه دارد...•
صدای زنگ که قطع میشه، سکوت همهجا رو میگیره.
یه سکوت سنگین که انگار حتی هوا هم نمیخواد تکون بخوره.
تو آروم به یانگ-می نزدیک میشی و میگی:
– هر چی که اون سایه هست، با هم میریم سمتش.
– نمیذارم تنها باشی.
یانگ-می لبخند محوی میزنه، اما تو نگاهش ترسی هست…
نه از سایهها، نه از زیرزمین،
از خودش.
سونهو درِ پشتی سالن مدرسه رو باز میکنه.
راه پلهای قدیمی، نمور، و پر از تار عنکبوت پایین میره…
همون راهی که هیچکس از وجودش خبر نداشت.
جز اونایی که قراره دیگه ازش برنگردن.
همه پشت سر هم حرکت میکنین.
هائه جون یه چراغ قوه کوچیک از جیبش درمیاره و جلوتر میره.
یانگ-می وسطه، تو پشت سرش.
یه لحظه، دستتو دراز میکنی و آروم شونهشو لمس میکنی.
– من اینجام… فقط یادت باشه.
اون هیچ نمیگه، فقط سرشو پایین میندازه.
پلهها تموم میشن.
یه در فلزی جلوتونه… زنگ زده، بسته، و با قفلهایی که معلومه سالها باز نشده.
سونهو خم میشه و با وسایلی که همراهشه، آروم قفل رو باز میکنه.
صدای "تق" قفل که میاد، همه ناخودآگاه نفسشونو حبس میکنن.
در باز میشه.
اونجا تاریکه… نه فقط از نبودن نور،
تاریکیه یه جوریه که انگار خودِ هوا سیاهه.
و اون وسط، یه صدای زمزمهوار، خیلی آروم، ولی خیلی واضح میگه:
– بالاخره اومدی، یانگ-می.
همهی شما وایمیستین.
یانگ-می قدم برنمیداره.
سونهو سرشو بالا میگیره.
تو فقط یه جمله میگی:
– این صدای همونه… نه؟
یانگ-می آروم میگه:
– همونه.
و بعد زیر لب اضافه میکنه:
– ولی من نمیترسم… چون دیگه تنها نیستم.
تو همون لحظه متوجه یه چیزی میشی…
یه تصویر، یه حرکت.
تو دیوار کناری، یه آینه هست.
و توی آینه… خودت نیستی.
بلکه یه نسخهی دیگه ازته، با چشمایی بیاحساس و تاریک.
و اون لبخند میزنه.
ادامه دارد...•
- ۱.۵k
- ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط