ستاره ای در میان تاریکی پارتایمی از ساختمون مدرسه بیرو
ستاره ای در میان تاریکی پارت۳۳🌌ایمی از ساختمون مدرسه بیرون زد هوای عصر خنک بود یجورایی همین باعث شد که ایمی یکمی احساس بهتر کرد اما هنوز همون حجم خستگی روی دوشش بود
سوار مترو شد این هفته بیکار بود چون بخاطر ازمون از دنیل برا یه هفته مرخصی خواست برای همین مستقیم سمت خونه رفت
خونه مثل همیشه ساکت و سوتو کور بود حسابی خسته بود برا ی همین بدون معطلی به اتاقش رفت
روی تخت نشست و برای چند لحظه فقط به سکوت اتاق گوش داد.
سکوتی که اینبار عجیبتر از همیشه به نظر میرسید
نه آرام، نه امن...
فقط خالی
خستگی از شانههایش آویزان بود، اما خواب هنوز دور مانده بود
مثل همیشه
لبش را گزید و نگاهش را به تاریکی دوخت
بعضی شبها، ذهنش خودش شروع میکرد به باز کردن درهایی که او مدتها سعی کرده بود قفل نگه دارد.
و امشب، یکی از همان شبها بود.
تصویر یتیمخانه آرام و بیرحم بالا آمد
راهروهای سرد
چراغهای کمنور
صدای قدمهایی که هیچوقت برای آرامش نزدیک نمیشدند
و تختهایی که هرچقدر هم نرم بودند، باز هم حس خانه نمیدادند
ایمی از بچگی فهمیده بود که بعضی جاها، حتی وقتی سقف بالای سرت هست، باز هم «جای امن» نیستند
آنجا شبها طولانیتر میشدند
نه به خاطر تاریکی
بلکه به خاطر تنهایی
بچههای دیگر شاید میخوابیدند،
اما او نه او معمولاً بیدار میماند، خیره به سقف، با گوشهایی که به هر صدا حساس بود
حتی وقتی وانمود میکردی خوابت برده، هنوز بخشی از وجودت بیدار میماند اون از همون بچگی مشکل خواب داشت و نمیتونست بخوابه بری همین عادت کرده و میتونست چند روز رو فقط با سه چهار ساعت خوابیدن تحمل کنه
چون بعضی شبها، خوابیدن شبیه بیدفاع شدن بود.
و ایمی خیلی زود یاد گرفته بود که بیدفاع بودن میتواند دردناک باشد.
دباره چشم هاش رو بست
چشمهایش را بست.
بوی تختهای قدیمی، دیوارهای سرد، و آن حسِ آشنای تنها ماندن دوباره در ذهنش زنده شد. کسی نبود که بگوید «شب بخیر». کسی نبود که اگر از کابوس بیدار شد، کنارش بنشیند.
کسی نبود که دست روی موهایش بکشد و بگوید همهچیز خوب است،
چون راستش... خیلی وقتها هیچچیز خوب نبود
تنهایی برای او فقط یک احساس نبود؛
یک عادت بود چیزی که آنقدر باهاش زندگی کرده بود که گاهی حتی وقتی کسی اطرافش بود، باز هم حس میکرد تنهاست.
همین تنهایی بود که بیخوابیاش را ساخت نه یک شب، نه دو شب...
سالها
سالهایی که در آن، خواب برایش تبدیل شده بود به چیزی مشکوک.
چیزی که میآمد تا او را از دنیایی جدا کند که در آن باید مراقب میبود.
و وقتی بچهای در محیطی بزرگ میشود که نمیتواند به آن اعتماد کند،
ذهنش یاد میگیرد شب را بیدار بماند.
یاد میگیرد که تاریکی یعنی گوش دادن یعنی آماده بودن
یعنی تنها ماندن با افکاری که کسی نمیشنود اورثینک اورثینک اورثینک
ایمی آهسته نفس کشید.
زیر لب، خیلی آهسته گفت:
«برای همین نمیتونم راحت بخوابم...»صدایش لرز نداشت فقط خسته بود.
بعد نگاهش را پایین انداخت فکرش برگشت به همان تصمیمی که امروز گرفته بود واگذاری امتیازات
عقب کشیدن از چیزی که شاید میتوانست او را به جایی بهتر برساند
اما میدانست که آن شب، همانقدر که از تصمیمش میترسید، از سکوت خودش هم میترسید و اینبار، در اتاق خودش، با تخت خودش، با دیوارهای آشنای خودش، باز هم همان حس برگشته بود
تنها ماندن با خودش
ایمی دستش را روی چشمانش گذاشت و آهی کشید.
دلش میخواست بالاخره یک شب، فقط یک شب، ذهنش آرام بگیرد و بدنش اجازه بدهد فرو برود در خواب
او آرام به پشت روی تخت دراز کشید و به سقف زلزد
تاریکی اطرافش نرم و سنگین بود
و برای اولین بار آن شب، به جای پرسیدن «آیا کار درستی کردم؟»
فقط به این فکر کرد که:
«من هنوز هم گاهی همون بچهام... همون بچهای که شبها نمیتونست بخوابه، چون میترسید اگر چشمهاش رو ببنده، تنهایی بیشتر حس بشه
این فکر، تلخ بود اما واقعی
و گاهی حقیقت، از هر دروغی مهربانتر نیست؛ فقط صادقتر است.
*گذر زمان یه هفته بعد:*......
سوار مترو شد این هفته بیکار بود چون بخاطر ازمون از دنیل برا یه هفته مرخصی خواست برای همین مستقیم سمت خونه رفت
خونه مثل همیشه ساکت و سوتو کور بود حسابی خسته بود برا ی همین بدون معطلی به اتاقش رفت
روی تخت نشست و برای چند لحظه فقط به سکوت اتاق گوش داد.
سکوتی که اینبار عجیبتر از همیشه به نظر میرسید
نه آرام، نه امن...
فقط خالی
خستگی از شانههایش آویزان بود، اما خواب هنوز دور مانده بود
مثل همیشه
لبش را گزید و نگاهش را به تاریکی دوخت
بعضی شبها، ذهنش خودش شروع میکرد به باز کردن درهایی که او مدتها سعی کرده بود قفل نگه دارد.
و امشب، یکی از همان شبها بود.
تصویر یتیمخانه آرام و بیرحم بالا آمد
راهروهای سرد
چراغهای کمنور
صدای قدمهایی که هیچوقت برای آرامش نزدیک نمیشدند
و تختهایی که هرچقدر هم نرم بودند، باز هم حس خانه نمیدادند
ایمی از بچگی فهمیده بود که بعضی جاها، حتی وقتی سقف بالای سرت هست، باز هم «جای امن» نیستند
آنجا شبها طولانیتر میشدند
نه به خاطر تاریکی
بلکه به خاطر تنهایی
بچههای دیگر شاید میخوابیدند،
اما او نه او معمولاً بیدار میماند، خیره به سقف، با گوشهایی که به هر صدا حساس بود
حتی وقتی وانمود میکردی خوابت برده، هنوز بخشی از وجودت بیدار میماند اون از همون بچگی مشکل خواب داشت و نمیتونست بخوابه بری همین عادت کرده و میتونست چند روز رو فقط با سه چهار ساعت خوابیدن تحمل کنه
چون بعضی شبها، خوابیدن شبیه بیدفاع شدن بود.
و ایمی خیلی زود یاد گرفته بود که بیدفاع بودن میتواند دردناک باشد.
دباره چشم هاش رو بست
چشمهایش را بست.
بوی تختهای قدیمی، دیوارهای سرد، و آن حسِ آشنای تنها ماندن دوباره در ذهنش زنده شد. کسی نبود که بگوید «شب بخیر». کسی نبود که اگر از کابوس بیدار شد، کنارش بنشیند.
کسی نبود که دست روی موهایش بکشد و بگوید همهچیز خوب است،
چون راستش... خیلی وقتها هیچچیز خوب نبود
تنهایی برای او فقط یک احساس نبود؛
یک عادت بود چیزی که آنقدر باهاش زندگی کرده بود که گاهی حتی وقتی کسی اطرافش بود، باز هم حس میکرد تنهاست.
همین تنهایی بود که بیخوابیاش را ساخت نه یک شب، نه دو شب...
سالها
سالهایی که در آن، خواب برایش تبدیل شده بود به چیزی مشکوک.
چیزی که میآمد تا او را از دنیایی جدا کند که در آن باید مراقب میبود.
و وقتی بچهای در محیطی بزرگ میشود که نمیتواند به آن اعتماد کند،
ذهنش یاد میگیرد شب را بیدار بماند.
یاد میگیرد که تاریکی یعنی گوش دادن یعنی آماده بودن
یعنی تنها ماندن با افکاری که کسی نمیشنود اورثینک اورثینک اورثینک
ایمی آهسته نفس کشید.
زیر لب، خیلی آهسته گفت:
«برای همین نمیتونم راحت بخوابم...»صدایش لرز نداشت فقط خسته بود.
بعد نگاهش را پایین انداخت فکرش برگشت به همان تصمیمی که امروز گرفته بود واگذاری امتیازات
عقب کشیدن از چیزی که شاید میتوانست او را به جایی بهتر برساند
اما میدانست که آن شب، همانقدر که از تصمیمش میترسید، از سکوت خودش هم میترسید و اینبار، در اتاق خودش، با تخت خودش، با دیوارهای آشنای خودش، باز هم همان حس برگشته بود
تنها ماندن با خودش
ایمی دستش را روی چشمانش گذاشت و آهی کشید.
دلش میخواست بالاخره یک شب، فقط یک شب، ذهنش آرام بگیرد و بدنش اجازه بدهد فرو برود در خواب
او آرام به پشت روی تخت دراز کشید و به سقف زلزد
تاریکی اطرافش نرم و سنگین بود
و برای اولین بار آن شب، به جای پرسیدن «آیا کار درستی کردم؟»
فقط به این فکر کرد که:
«من هنوز هم گاهی همون بچهام... همون بچهای که شبها نمیتونست بخوابه، چون میترسید اگر چشمهاش رو ببنده، تنهایی بیشتر حس بشه
این فکر، تلخ بود اما واقعی
و گاهی حقیقت، از هر دروغی مهربانتر نیست؛ فقط صادقتر است.
*گذر زمان یه هفته بعد:*......
- ۵۰۸
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط