فک کنم نون برنجی ها کار خودشونو کردن..
فک کنم نون برنجی ها کار خودشونو کردن..
لینو/ا.ت
P:3
باهم حرف زدید و نوشیدنی خوردید و خندید تا اینکه تو با یه لبخند شیطانی رو به سونگمین گفتی که میری سرویس..
از جات بلند شدی و از اون دونفر دور شدی..
حداقل امیدواری سونگمین در نبودت خجالت رو کنار بزاره و بلاخره اعتراف کنه!
.
.
وقتی برگشتی دیدی سونگمین دست لنا رو گرفته و با انگشت دستش رو نوازش میکنه..
بلاخره خیالت راحت شد و نفس راحتی کشید و به سمتشون رفتی..
کنارشون نشستی و دوباره مشغول شدید..
ساعت از نه شب میگذشت و سونگمین گفت که دیگه باید برگردید..
اینبار موقع برگشت تو لنا رو فرستادی جلو و خودت عقب نشستی.
سونگمین اول لنا رو رسوند خونشون و بعد از اون هم به طرف خونه خودتون حرکت کرد..
.
.
فردای اون روز زمانی که از خواب بیدار شدی و رفتی پایین برای صبحونه مادرت گفت که خونه بقلی شما که تا الان خالی بود به فروش رفته و امروز صاحبخونه جدید به اون خونه میاد.
چیزی نگفتی و فقط به خوردن صبحونت ادامه دادی..
بعد از ظهر وسایل نقاشیتو جمع کردی و به سمت حیاط خونتون رفتی..
بوم نقاشی رو گذاشتی رو زمین و یه سه پایه کوچیک کنارش گذاشتی تا بتونی رنگ ها و قلمو هاتو روش بزاری..
یه صندلی هم برای خودت جلوی بوم گذاشتی و نشستی روش و شروع کردی به نقاشی کشیدن..
.
.
(این تیکه رو از دیدگاه مینهو مینویسم)
امروز قرار بود به یه خونه جدید بریم..واقعا دلم نمیخواد این خونه رو ترک کنم راستش خاطره های زیادی اینجا دارم..
اما خب متاسفانه بخاطر شغل پدرم مجبور بودیم به یه محله دیگه بریم..
پدرم رئیس یکی از معروف ترین و بزرگترین شرکت های کره بود، اون از زمانی که بیست سالش بود به عنوان رئیس این شرکت انتخاب شد. رو همین حساب اون از زمانی که نوجوون بودم همه چیز رو درمورد شرکت و اداره کردنش و... بهم گفته بود، که وقتی بزرگ شدم و به سن بیست سالگی رسیدم بتونم جانشین پدرم بشم و تو کارای شرکت نقش موثر تری داشته باشم..
من یه دوست صمیمی دارم به اسم جیسونگ..از وقتی که کوچیک بودم یادمه باهم بازی میکردیم حتی دوران مدرسهمون هم باهم گذروندیم.
واقعا باورم نمیشه که الان باید از پیشش برم..
اون روزی که بهش گفتم قرارخ خونمون رو عوض کنیم اون خیلی ناراحت شد امیدوارم منو ببخشه..
بهرحال بیاید بیخیال این داستان بشیم باید یچیز دیگه رو بهتون بگم..
دیروز همراه جیسونگ و چان رفتیم بار، شاید باورتون نشه ولی من.. همون مینهویی که تو دوران مدرسه و دانشگاه به هیچ دختری نگاه نکرد و همه کسایی که بهش اعتراف کردن رو پس زد تو همون بار، تو همون نگاه اول عاشق دختری شد که مطمئن نبود بعدا دوباره میتونه اونو ببینه یا نه!
دیشب جیسونگ و چان هیونگ خیلی دست انداختنم ولی جدا از اونا بهم گفتن که حداقل شانسمو امتحان کنم و برم بهش اعتراف کنم اما من احمق بازی درآوردم و نرفتم🙂
مامان مینهو: مینهوو زود باش بیا پایین باید بریم!
اوه مثل اینکه باید برم..
برای آخرین بار به اطرافش نگاه کرد..به اتاقی که توش زندگی کرده بود نگاه کرد و سعی کرد تک تک جزئیاتش رو بخاطر بسپاره..
با صدای دوباره مادرش از افکارش خارج شد و از اتاق بیرون رفت و در رو به روی گذشتهش بست..!
.
.
نزدیک یک ساعت بعد ماشین جلوی یه خونه بزرگ و مجلل ایستاد..
همه از ماشین پیاده شدن و به طرف خونه رفتن..
بعد از مستقر شدن تو خونه پدر مینهو، بهش یه ظرف پر از نون برنجی داد و ازش خواست تا اون ظرف رو برای همسایه دیوار به دیوارشون ببره..
مینهو اول شوک شد چون.. به عنوان پسر یه فرد پولدار بردن همچین چیزی به خونه همسایه چیز واقعا ضایعهای براش بود.
بلاخره با کلی کلنجار رفتن با خودش تونست مغزش و درونش رو راضی کنه تا اون ظرف نون برنجی رو ببره..
.
.
اون با یه ظرف پر از نون برنجی از خونه بیرون رفت و به طرف خونه همسایه بقلیشون حرکت کرد..
همه خونه های این محوطه حیاط داشتن و بخاطر همون دور تا دور خونه با میله های آهنی پوشیده میشد و همین باعث میشد که مینهو به راحتی بتونه تو خونه بقل خونه خودشون رو ببینه..!
جلوی در آهنی ایستاد و زمانی که دستش رو برد سمت زنگ با صدای آروم دختری متوقف شد.
ا.ت: ببخشید آقا..شما کاری دارید؟
لینو/ا.ت
P:3
باهم حرف زدید و نوشیدنی خوردید و خندید تا اینکه تو با یه لبخند شیطانی رو به سونگمین گفتی که میری سرویس..
از جات بلند شدی و از اون دونفر دور شدی..
حداقل امیدواری سونگمین در نبودت خجالت رو کنار بزاره و بلاخره اعتراف کنه!
.
.
وقتی برگشتی دیدی سونگمین دست لنا رو گرفته و با انگشت دستش رو نوازش میکنه..
بلاخره خیالت راحت شد و نفس راحتی کشید و به سمتشون رفتی..
کنارشون نشستی و دوباره مشغول شدید..
ساعت از نه شب میگذشت و سونگمین گفت که دیگه باید برگردید..
اینبار موقع برگشت تو لنا رو فرستادی جلو و خودت عقب نشستی.
سونگمین اول لنا رو رسوند خونشون و بعد از اون هم به طرف خونه خودتون حرکت کرد..
.
.
فردای اون روز زمانی که از خواب بیدار شدی و رفتی پایین برای صبحونه مادرت گفت که خونه بقلی شما که تا الان خالی بود به فروش رفته و امروز صاحبخونه جدید به اون خونه میاد.
چیزی نگفتی و فقط به خوردن صبحونت ادامه دادی..
بعد از ظهر وسایل نقاشیتو جمع کردی و به سمت حیاط خونتون رفتی..
بوم نقاشی رو گذاشتی رو زمین و یه سه پایه کوچیک کنارش گذاشتی تا بتونی رنگ ها و قلمو هاتو روش بزاری..
یه صندلی هم برای خودت جلوی بوم گذاشتی و نشستی روش و شروع کردی به نقاشی کشیدن..
.
.
(این تیکه رو از دیدگاه مینهو مینویسم)
امروز قرار بود به یه خونه جدید بریم..واقعا دلم نمیخواد این خونه رو ترک کنم راستش خاطره های زیادی اینجا دارم..
اما خب متاسفانه بخاطر شغل پدرم مجبور بودیم به یه محله دیگه بریم..
پدرم رئیس یکی از معروف ترین و بزرگترین شرکت های کره بود، اون از زمانی که بیست سالش بود به عنوان رئیس این شرکت انتخاب شد. رو همین حساب اون از زمانی که نوجوون بودم همه چیز رو درمورد شرکت و اداره کردنش و... بهم گفته بود، که وقتی بزرگ شدم و به سن بیست سالگی رسیدم بتونم جانشین پدرم بشم و تو کارای شرکت نقش موثر تری داشته باشم..
من یه دوست صمیمی دارم به اسم جیسونگ..از وقتی که کوچیک بودم یادمه باهم بازی میکردیم حتی دوران مدرسهمون هم باهم گذروندیم.
واقعا باورم نمیشه که الان باید از پیشش برم..
اون روزی که بهش گفتم قرارخ خونمون رو عوض کنیم اون خیلی ناراحت شد امیدوارم منو ببخشه..
بهرحال بیاید بیخیال این داستان بشیم باید یچیز دیگه رو بهتون بگم..
دیروز همراه جیسونگ و چان رفتیم بار، شاید باورتون نشه ولی من.. همون مینهویی که تو دوران مدرسه و دانشگاه به هیچ دختری نگاه نکرد و همه کسایی که بهش اعتراف کردن رو پس زد تو همون بار، تو همون نگاه اول عاشق دختری شد که مطمئن نبود بعدا دوباره میتونه اونو ببینه یا نه!
دیشب جیسونگ و چان هیونگ خیلی دست انداختنم ولی جدا از اونا بهم گفتن که حداقل شانسمو امتحان کنم و برم بهش اعتراف کنم اما من احمق بازی درآوردم و نرفتم🙂
مامان مینهو: مینهوو زود باش بیا پایین باید بریم!
اوه مثل اینکه باید برم..
برای آخرین بار به اطرافش نگاه کرد..به اتاقی که توش زندگی کرده بود نگاه کرد و سعی کرد تک تک جزئیاتش رو بخاطر بسپاره..
با صدای دوباره مادرش از افکارش خارج شد و از اتاق بیرون رفت و در رو به روی گذشتهش بست..!
.
.
نزدیک یک ساعت بعد ماشین جلوی یه خونه بزرگ و مجلل ایستاد..
همه از ماشین پیاده شدن و به طرف خونه رفتن..
بعد از مستقر شدن تو خونه پدر مینهو، بهش یه ظرف پر از نون برنجی داد و ازش خواست تا اون ظرف رو برای همسایه دیوار به دیوارشون ببره..
مینهو اول شوک شد چون.. به عنوان پسر یه فرد پولدار بردن همچین چیزی به خونه همسایه چیز واقعا ضایعهای براش بود.
بلاخره با کلی کلنجار رفتن با خودش تونست مغزش و درونش رو راضی کنه تا اون ظرف نون برنجی رو ببره..
.
.
اون با یه ظرف پر از نون برنجی از خونه بیرون رفت و به طرف خونه همسایه بقلیشون حرکت کرد..
همه خونه های این محوطه حیاط داشتن و بخاطر همون دور تا دور خونه با میله های آهنی پوشیده میشد و همین باعث میشد که مینهو به راحتی بتونه تو خونه بقل خونه خودشون رو ببینه..!
جلوی در آهنی ایستاد و زمانی که دستش رو برد سمت زنگ با صدای آروم دختری متوقف شد.
ا.ت: ببخشید آقا..شما کاری دارید؟
- ۹۵
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط