{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گفت: «اعلام کن همه جمع بشن می خوام براشون صحبت کنم»

گفت: «اعلام کن همه جمع بشن می خوام براشون صحبت کنم»
نگران گفتم: «آقامهدی حرف از موندن بزنی، خودت رو سبک کردیا...
این بنده های خدا از بس سختی کشیدن و برای عملیات امروز و فردا شنیدن، خسته شدن خدا نکرده حرفت رو زمین میزنن شما فرمانده لشکری، خوب نیست اعتبارت رو از دست بدی» ...
یک لبخند روی لبهایش کاشت دست روی شانه ام زد و گفت: «من از خدا یه آبرو گرفتم، همون رو هم خرج راه خودش می کنم تو نگران نباش»...
والسلام علیکم را گفته و نگفته، صدای #صلوات دشت را پر کرد در یک چشم به هم زدن، دورش شلوغ شد؛ شلوغ و شلوغ تر از دور، هرچه چشم چرخاندم نتوانستم ببینمش داشتم نگران می شدم که دیدم روی شانه بلندش کردند بردندش توی دل جمعیت همانهایی که یکصدا ساز رفتن می زدند، حالا یک صدا شعار می دادند:
"فرمانده آزاده، آماده ایم، آماده
فرمانده آزاده، آماده ایم، آماده"
از آن روز دو ماه گذشت تا اولین نیروها رفتند مرخصی...

#شهید_مهدی_زین‌الدین

#خاکیان_خدایی
دیدگاه ها (۱)

#مدافعانہ#رهبرانہبا یڪ دست احترام نظامے داددلش آرام نگرفت......

هم‌اکنون؛ سومین شب عزاداری ایام شهادت حضرت زهرا سلام‌الله‌عل...

#دست_خط...پیکر یکی از شهدا به نام « #احمدزاده» را که براساس ...

تکمیلی/#سید_حسن_نصرالله : انقلاب ایران یک انقلاب ملی و در تم...

دشمن امن من

آرزوی دیدارت را دارم.. پارت 54["ویو تهیونگ"]_"سلین!سلین...!"...

Part 15 | Queen of My Heartآخر هفته...لیانا از هیجان، از صبح...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط