𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫
𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫
𝐏𝐚𝐫𝐭 : ²³
چند دقیقه از ورودشان به اردوگاه گذشته بود. تهیونگ کنار چند سرباز ایستاده بود. اسلحه، بیسیم و تمام وسایل نظامیاش تحویل گرفته شده بود، هرچند برایش اهمیتی هم نداشت ، ذهنش جای دیگری بود ؛ پیش جونگکوک. جونگکوک را به بخش مخصوص اسرا برده بودند. تهیونگ نمیدانست با او چه خواهند کرد. همین فکر کافی بود تا برای اولین بار از لحظهی دستگیری، نگرانی در چهرهاش دیده شود. ناگهان یکی از سربازها با عجله نزدیک شد.
سرباز : جناب فرمانده
تهیونگ برگشت
سرباز : فرمانده ارشد دستور دادن شما رو پیش ایشون ببریم
تهیونگ آرام سر تکان داد
تهیونگ : باشه
.......
مقابل چادر فرماندهی ایستاد. سرباز پردهی چادر را کنار زد.
سرباز : جناب فرمانده، فرمانده کیم اینجاست
_ بفرستش داخل
تهیونگ وارد شد. پیر مرد پشت میز نشسته بود و مشغول بررسی چند پرونده بود. همین که سرش را بالا آورد، نگاهش برای چند ثانیه روی تهیونگ ثابت ماند.
_ بالاخره پیدات کردن
تهیونگ چیزی نگفت. فرمانده ارشد به صندلی روبهرو اشاره کرد
_ بشین
تهیونگ نشست. مرد چند لحظه نگاهش کرد. بعد با همان لحن آشنای همیشگی گفت
_ ۱۶ ساله میشناسمت، کیم
تهیونگ لبخند خیلی کمرنگی زد
تهیونگ : میدونم
_ و توی این ۱۶ سال هیچوقت بدون برنامه ناپدید نشدی ، اونم با یه اسیر !
لحظه ای مکث کرد
_ حالا بهم بگو چرا از اردوگاه فرار کردی؟
تهیونگ نگاهش را پایین انداخت
تهیونگ : لازم بود
_ برای چی؟
سکوت . فرمانده ارشد آهی کشید
_ تهیونگ...من اینجا دشمن تو نیستم. باهام حرف بزن
چند ثانیه سکوت
تهیونگ : جونگکوک
فرمانده ارشد ابرو بالا انداخت
اون اسیر کره ای؟!
تهیونگ سر تکان داد
_ خب ؟ برای چی با خودت بردیش؟
تهیونگ جواب نداد.
_ ازش بازجویی کردی؟
تهیونگ : .....اره
_ چیزی گفت؟
تهیونگ : نه
_ خب ؟
تهیونگ نفس عمیقی کشید
تهیونگ : دیگه نتونستم...مثل قبل باهاش رفتار کنم
فرمانده ارشد چند لحظه ساکت ماند
_ چرا؟
تهیونگ به نقطهای روی زمین خیره شد
تهیونگ : چون...
صدایش پایین آمد
تهیونگ : عاشقش شدم
با تردید زمزمه کرد . سکوت سنگینی داخل چادر افتاد. فرمانده ارشد چیزی نگفت. تهیونگ سعی کرد خودش را کنترل کند اما چشمهایش کمکم خیس شدند
تهیونگ : نمیدونم از کی شروع شد...
صدایش لرزید
تهیونگ : فقط میدونم....از یه جایی به بعد ، دیگه نتونستم بهش مثل یه اسیر نگاه کنم
و قطره اشکی از گوشهی چشمش پایین افتاد. تهیونگ سریع صورتش را برگرداند. انگار میخواست اشکش را پنهان کند . فرمانده بهش تگاه کرد ، ۱۶ سال بود که تهیونگ را میشناخت ولی این... اولین بار بود که اشکهایش را میدید. از جایش بلند شد و کنار تهیونگ نشست. دستش را آرام روی شانهی او گذاشت.
_ هی...
تهیونگ چیزی نگفت
_ لازم نیست جلوی من قوی باشی ، میفهمم چرا ترسیدی.
تهیونگ بالاخره نگاهش کرد
تهیونگ : اگه باهاش بدرفتاری کنن...
صدایش دوباره شکست
تهیونگ : نمیتونم تحمل کنم
فرمانده لبخند کمرنگی زد
_ نگران نباش ، باهاش بدرفتاری نمیکنن. تا وقتی من اینجام هیچکس اجازه نداره بهش آسیب بزنه
تهیونگ چند ثانیه فقط نگاهش کرد
تهیونگ : قول میدی؟
_ قول میدم
تهیونگ بالاخره نفس عمیقی کشید و اشکهای روی صورتش را پاک کرد. چند لحظهای در سکوت گذشت. تهیونگ هنوز کنار فرمانده ارشد نشسته بود ، چشمهایش دیگر خیس نبود اما نگرانی از صورتش محو نشده بود.
تهیونگ : حالا....جونگکوک کجاست؟
فرمانده نگاهی به او انداخت
_ جاش امنه
تهیونگ : کجاست؟
_ فعلاً نمیتونم بهت بگم
تهیونگ اخم کرد
تهیونگ : چرا؟
_ چون ممکنه دوباره غیب بشی
با خنده گفت
تهیونگ : من فقط یه بار فرار کردم
_ همون یه بار برای یه فرمانده کافی بود
تهیونگ زیر لب خندید
_ ولی واقعاً نگران نباش ، بهت قول دادم
تهیونگ سر تکان داد
تهیونگ : میدونم
_ هیچکس بهش آسیب نمیزنه. بازجویی میشه، همین. نه بیشتر
تهیونگ نفس راحتی کشید
تهیونگ : ممنون
وقتی سکوت دوباره برگشت، نگاه تهیونگ ناخودآگاه به سمت در چادر رفت. فکرش هنوز پیش جونگکوک بود. و تنها چیزی که میخواست بداند این بود که آیا واقعاً حالش خوب است یا نه.
.....ادامه دارد
𝐏𝐚𝐫𝐭 : ²³
چند دقیقه از ورودشان به اردوگاه گذشته بود. تهیونگ کنار چند سرباز ایستاده بود. اسلحه، بیسیم و تمام وسایل نظامیاش تحویل گرفته شده بود، هرچند برایش اهمیتی هم نداشت ، ذهنش جای دیگری بود ؛ پیش جونگکوک. جونگکوک را به بخش مخصوص اسرا برده بودند. تهیونگ نمیدانست با او چه خواهند کرد. همین فکر کافی بود تا برای اولین بار از لحظهی دستگیری، نگرانی در چهرهاش دیده شود. ناگهان یکی از سربازها با عجله نزدیک شد.
سرباز : جناب فرمانده
تهیونگ برگشت
سرباز : فرمانده ارشد دستور دادن شما رو پیش ایشون ببریم
تهیونگ آرام سر تکان داد
تهیونگ : باشه
.......
مقابل چادر فرماندهی ایستاد. سرباز پردهی چادر را کنار زد.
سرباز : جناب فرمانده، فرمانده کیم اینجاست
_ بفرستش داخل
تهیونگ وارد شد. پیر مرد پشت میز نشسته بود و مشغول بررسی چند پرونده بود. همین که سرش را بالا آورد، نگاهش برای چند ثانیه روی تهیونگ ثابت ماند.
_ بالاخره پیدات کردن
تهیونگ چیزی نگفت. فرمانده ارشد به صندلی روبهرو اشاره کرد
_ بشین
تهیونگ نشست. مرد چند لحظه نگاهش کرد. بعد با همان لحن آشنای همیشگی گفت
_ ۱۶ ساله میشناسمت، کیم
تهیونگ لبخند خیلی کمرنگی زد
تهیونگ : میدونم
_ و توی این ۱۶ سال هیچوقت بدون برنامه ناپدید نشدی ، اونم با یه اسیر !
لحظه ای مکث کرد
_ حالا بهم بگو چرا از اردوگاه فرار کردی؟
تهیونگ نگاهش را پایین انداخت
تهیونگ : لازم بود
_ برای چی؟
سکوت . فرمانده ارشد آهی کشید
_ تهیونگ...من اینجا دشمن تو نیستم. باهام حرف بزن
چند ثانیه سکوت
تهیونگ : جونگکوک
فرمانده ارشد ابرو بالا انداخت
اون اسیر کره ای؟!
تهیونگ سر تکان داد
_ خب ؟ برای چی با خودت بردیش؟
تهیونگ جواب نداد.
_ ازش بازجویی کردی؟
تهیونگ : .....اره
_ چیزی گفت؟
تهیونگ : نه
_ خب ؟
تهیونگ نفس عمیقی کشید
تهیونگ : دیگه نتونستم...مثل قبل باهاش رفتار کنم
فرمانده ارشد چند لحظه ساکت ماند
_ چرا؟
تهیونگ به نقطهای روی زمین خیره شد
تهیونگ : چون...
صدایش پایین آمد
تهیونگ : عاشقش شدم
با تردید زمزمه کرد . سکوت سنگینی داخل چادر افتاد. فرمانده ارشد چیزی نگفت. تهیونگ سعی کرد خودش را کنترل کند اما چشمهایش کمکم خیس شدند
تهیونگ : نمیدونم از کی شروع شد...
صدایش لرزید
تهیونگ : فقط میدونم....از یه جایی به بعد ، دیگه نتونستم بهش مثل یه اسیر نگاه کنم
و قطره اشکی از گوشهی چشمش پایین افتاد. تهیونگ سریع صورتش را برگرداند. انگار میخواست اشکش را پنهان کند . فرمانده بهش تگاه کرد ، ۱۶ سال بود که تهیونگ را میشناخت ولی این... اولین بار بود که اشکهایش را میدید. از جایش بلند شد و کنار تهیونگ نشست. دستش را آرام روی شانهی او گذاشت.
_ هی...
تهیونگ چیزی نگفت
_ لازم نیست جلوی من قوی باشی ، میفهمم چرا ترسیدی.
تهیونگ بالاخره نگاهش کرد
تهیونگ : اگه باهاش بدرفتاری کنن...
صدایش دوباره شکست
تهیونگ : نمیتونم تحمل کنم
فرمانده لبخند کمرنگی زد
_ نگران نباش ، باهاش بدرفتاری نمیکنن. تا وقتی من اینجام هیچکس اجازه نداره بهش آسیب بزنه
تهیونگ چند ثانیه فقط نگاهش کرد
تهیونگ : قول میدی؟
_ قول میدم
تهیونگ بالاخره نفس عمیقی کشید و اشکهای روی صورتش را پاک کرد. چند لحظهای در سکوت گذشت. تهیونگ هنوز کنار فرمانده ارشد نشسته بود ، چشمهایش دیگر خیس نبود اما نگرانی از صورتش محو نشده بود.
تهیونگ : حالا....جونگکوک کجاست؟
فرمانده نگاهی به او انداخت
_ جاش امنه
تهیونگ : کجاست؟
_ فعلاً نمیتونم بهت بگم
تهیونگ اخم کرد
تهیونگ : چرا؟
_ چون ممکنه دوباره غیب بشی
با خنده گفت
تهیونگ : من فقط یه بار فرار کردم
_ همون یه بار برای یه فرمانده کافی بود
تهیونگ زیر لب خندید
_ ولی واقعاً نگران نباش ، بهت قول دادم
تهیونگ سر تکان داد
تهیونگ : میدونم
_ هیچکس بهش آسیب نمیزنه. بازجویی میشه، همین. نه بیشتر
تهیونگ نفس راحتی کشید
تهیونگ : ممنون
وقتی سکوت دوباره برگشت، نگاه تهیونگ ناخودآگاه به سمت در چادر رفت. فکرش هنوز پیش جونگکوک بود. و تنها چیزی که میخواست بداند این بود که آیا واقعاً حالش خوب است یا نه.
.....ادامه دارد
- ۳۷۹
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط