_____________________
_____________________
☆SILENT HEARTS★
_____________________
★CHAPTER:۷☆
__________________________________________________________________
در بیستوهفت سالگی، ینا شبی دیرهنگام از گالری برگشت.
باران میبارید و خیابانها خیس و براق بودند.
وقتی وارد عمارت شد، دید جونگکوک در سالن ایستاده، با کتِ تیره و نگاهی که انگار منتظر او بوده.
ـ «دیر کردی.»
ینا کفشهایش را درآورد.
ـ «کار داشتم.»
جونگکوک نزدیک شد، آنقدر نزدیک که بوی عطرِ تلخش، هوای میانشان را پر کرد.
ـ «نباید اینقدر دیر تنها برگردی.»
ینا با لحنِ دفاعی گفت:
ـ «من بچه نیستم، جونگکوک.»
او لحظهای مکث کرد؛
بعد، آرام، با صدایی که بیش از حد کنترلشده بود، گفت:
ـ «میدونم. همین مسئلهست.»
ینا گیج شد.
ـ «یعنی چی؟»
جونگکوک نگاهش را دزدید، انگار اگر بیشتر نگاهش کند، همهچیز را لو میدهد.
ـ «هیچی. برو استراحت کن.»
اما وقتی ینا از کنارش رد شد، جونگکوک انگشتانش را مشت کرد.
او داشت میسوخت، و این سوختن را هیچکس نمیدید.
چون از همان شبِ اول فهمیده بود:
عشق به ینا، سادهترین و در عین حال، غیرممکنترین چیزیست که در زندگیاش اتفاق افتاده.
"ادامه دارد..."
"YENAیـــنــــا"
__________________________________________________________________
#فیک #فیکشن #جونگکوک #تهیونگ
#بی_تی_اس #فیک_جونگکوک #چندپارتی
#فیکشن_بی_تی_اس #فیکشن_جونگکوک
#وانشات #چندشاتی #دوپارتی
#تکپارتی #جیمین #بی_تی_اس
#دوشاتی #کیپاپ
#KEEP_SWIMMING
__________________________________________________________________
☆SILENT HEARTS★
_____________________
★CHAPTER:۷☆
__________________________________________________________________
در بیستوهفت سالگی، ینا شبی دیرهنگام از گالری برگشت.
باران میبارید و خیابانها خیس و براق بودند.
وقتی وارد عمارت شد، دید جونگکوک در سالن ایستاده، با کتِ تیره و نگاهی که انگار منتظر او بوده.
ـ «دیر کردی.»
ینا کفشهایش را درآورد.
ـ «کار داشتم.»
جونگکوک نزدیک شد، آنقدر نزدیک که بوی عطرِ تلخش، هوای میانشان را پر کرد.
ـ «نباید اینقدر دیر تنها برگردی.»
ینا با لحنِ دفاعی گفت:
ـ «من بچه نیستم، جونگکوک.»
او لحظهای مکث کرد؛
بعد، آرام، با صدایی که بیش از حد کنترلشده بود، گفت:
ـ «میدونم. همین مسئلهست.»
ینا گیج شد.
ـ «یعنی چی؟»
جونگکوک نگاهش را دزدید، انگار اگر بیشتر نگاهش کند، همهچیز را لو میدهد.
ـ «هیچی. برو استراحت کن.»
اما وقتی ینا از کنارش رد شد، جونگکوک انگشتانش را مشت کرد.
او داشت میسوخت، و این سوختن را هیچکس نمیدید.
چون از همان شبِ اول فهمیده بود:
عشق به ینا، سادهترین و در عین حال، غیرممکنترین چیزیست که در زندگیاش اتفاق افتاده.
"ادامه دارد..."
"YENAیـــنــــا"
__________________________________________________________________
#فیک #فیکشن #جونگکوک #تهیونگ
#بی_تی_اس #فیک_جونگکوک #چندپارتی
#فیکشن_بی_تی_اس #فیکشن_جونگکوک
#وانشات #چندشاتی #دوپارتی
#تکپارتی #جیمین #بی_تی_اس
#دوشاتی #کیپاپ
#KEEP_SWIMMING
__________________________________________________________________
- ۱.۵k
- ۰۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط