_____________________
_____________________
☆SILENT HEARTS★
_____________________
★CHAPTER:۵☆
__________________________________________________________________
سالها میگذشتند و ینا و جونگکوک، در سکوتی مشترک، بزرگ میشدند؛
کنارِ هم، اما دور از هم.
مثل دو ستاره که در یک آسماناند، اما هرگز اعتراف نمیکنند که نورِ یکی، دیگری را زنده نگه میدارد.
در نوزده سالگی، ینا هنوز هم بهندرت لبخند میزد.
اما وقتی جونگکوک وارد اتاق میشد، نگاهش ناخودآگاه نرمتر میشد.
و جونگکوک...
او مردی شده بود با چهرهای سرد، حضوری سنگین و سکوتی که بیشتر از هر حرفی، آدم را درگیر میکرد.
اما تنها کسی که میتوانست پشتِ آن دیوارِ یخ را کمی گرم کند، ینا بود.
یک شبِ زمستانی، برقِ عمارت رفت.
در تاریکیِ ناگهانی، ینا از خواب پرید و بیاختیار نامِ او را صدا زد:
ـ «جونگکوک...؟»
چند ثانیه بعد، درِ اتاق آرام باز شد و صدای قدمهای آشنا به گوش رسید.
ـ «اینجام.»
ینا در تاریکی، فقط سایهی او را دید، اما همان هم کافی بود تا آرام بگیرد.
ـ «از تاریکی خوشم نمیاد...»
جونگکوک کنار تخت نشست.
ـ «میدونم.»
صدایش آنقدر آرام بود که انگار میترسید شب بشکند.
ـ «آروم باش. من اینجام.»
و برای اولینبار، ینا فهمید که بعضی جملهها، از هزاران اعتراف عاشقانه هم عمیقترند.
"ادامه دارد..."
"YENAیـــنــــا"
__________________________________________________________________
#فیک #فیکشن #جونگکوک #تهیونگ
#بی_تی_اس #فیک_جونگکوک #چندپارتی
#فیکشن_بی_تی_اس #فیکشن_جونگکوک
#وانشات #چندشاتی #دوپارتی
#تکپارتی #جیمین #بی_تی_اس
#دوشاتی #کیپاپ
#KEEP_SWIMMING
__________________________________________________________________
☆SILENT HEARTS★
_____________________
★CHAPTER:۵☆
__________________________________________________________________
سالها میگذشتند و ینا و جونگکوک، در سکوتی مشترک، بزرگ میشدند؛
کنارِ هم، اما دور از هم.
مثل دو ستاره که در یک آسماناند، اما هرگز اعتراف نمیکنند که نورِ یکی، دیگری را زنده نگه میدارد.
در نوزده سالگی، ینا هنوز هم بهندرت لبخند میزد.
اما وقتی جونگکوک وارد اتاق میشد، نگاهش ناخودآگاه نرمتر میشد.
و جونگکوک...
او مردی شده بود با چهرهای سرد، حضوری سنگین و سکوتی که بیشتر از هر حرفی، آدم را درگیر میکرد.
اما تنها کسی که میتوانست پشتِ آن دیوارِ یخ را کمی گرم کند، ینا بود.
یک شبِ زمستانی، برقِ عمارت رفت.
در تاریکیِ ناگهانی، ینا از خواب پرید و بیاختیار نامِ او را صدا زد:
ـ «جونگکوک...؟»
چند ثانیه بعد، درِ اتاق آرام باز شد و صدای قدمهای آشنا به گوش رسید.
ـ «اینجام.»
ینا در تاریکی، فقط سایهی او را دید، اما همان هم کافی بود تا آرام بگیرد.
ـ «از تاریکی خوشم نمیاد...»
جونگکوک کنار تخت نشست.
ـ «میدونم.»
صدایش آنقدر آرام بود که انگار میترسید شب بشکند.
ـ «آروم باش. من اینجام.»
و برای اولینبار، ینا فهمید که بعضی جملهها، از هزاران اعتراف عاشقانه هم عمیقترند.
"ادامه دارد..."
"YENAیـــنــــا"
__________________________________________________________________
#فیک #فیکشن #جونگکوک #تهیونگ
#بی_تی_اس #فیک_جونگکوک #چندپارتی
#فیکشن_بی_تی_اس #فیکشن_جونگکوک
#وانشات #چندشاتی #دوپارتی
#تکپارتی #جیمین #بی_تی_اس
#دوشاتی #کیپاپ
#KEEP_SWIMMING
__________________________________________________________________
- ۱.۵k
- ۰۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط