chapter 2

chapter 2
p9
ماشین با ترمز دستی کشیده شده جلوی یه ساختمون متروکه توی حاشیه‌ی شهر ایستاد. اینجا بیمارستان نبود، یه سلاخ‌خونه‌ی مدرن بود که فقط آدم‌کش‌ها و مهره‌های اصلی باند می‌شناختنش.

نامجون، تهیونگِ نیمه‌جون رو که مثل یه تیکه گوشتِ بی‌حس روی صندلی عقب افتاده بود، کشید بیرون. کوک با چشم‌های سرخ و عصبی، اسلحه رو پشتِ کمرش چک کرد و با لگد درِ آهنی رو باز کرد.

کوک: دکتر لی! کجایی لعنتی؟ اگه تا دو ثانیه دیگه نباشی، خودم با گلوله میارمت بیرون!

صدای بمِ نامجون توی راهروهای نمورِ اون کلینیکِ مخفی پیچید. چند لحظه بعد، پیرمردی با دستکش‌های خونی و عینکی که روی نوکِ بینیش بود، با ترس و لرز بیرون دوید. دیدنِ چهره‌یِ رنگ‌پریده‌ی تهیونگ همانا و سفید شدنِ صورتِ دکتر همانا.

دکتر لی تهیونگ رو سریع برد تو اتاقِ عملِ زیرزمینی. نیم ساعتِ تمام، صدای فریادهای نامجون و راه رفتن‌های عصبیِ کوک تو راهرو می‌پیچید. وقتی دکتر در رو باز کرد، قیافه‌اش جوری بود که انگار مرگ رو به چشم دیده.

کوک یقه‌ی روپوشِ دکتر رو گرفت و چسبوندش به دیوار:

کوک: چشه؟ چرا حرف نمی‌زنی؟ اگه بلایی سرش بیاد، اول تورو تیکه تیکه می‌کنم، بعد اون باندِ کوفتیت رو به آتیش می‌کشم!

دکتر لی نفس‌نفس‌زنان، با صدایی که می‌لرزید گفت:

لی:آروم باش پسر! این بشر… این بشر یه بمبِ ساعتیه! مغزش… خدا لعنتش کنه، فشارِ عصبیِ چند سال رو تو یه شب خالی کرده. سادیسمِ توی خونش، الان داره از داخل می‌سوزونتش. اگه یه ساعت دیرتر می‌رسیدین، مغزش براثرِ فشارِ روانیِ شدید، خودش رو خاموش می‌کرد.

نامجون مشتش رو کوبید به دیوارِ آجری:

نامی: خب چیکار کنیم؟ بگو!

دکتر لی عرقِ پیشونی‌اش رو پاک کرد و با ترس ادامه داد:

دکی:قضیه فقط فشارِ عصبی نیست! اون مدام داره یه اسمی رو زیرِ سرم تو هذیون‌هاش تکرار می‌کنه. انگار یه تصویرِ ذهنیِ سمی از یه دختر داره که هرچی بیشتر بهش فکر می‌کنه، ضربانِ قلبش بالاتر میره. اگه اون منبعِ استرس از زندگیش حذف نشه، دفعه‌ی بعد که اینطوری بشه، یا یه آدمِ دیگه رو زنده زنده تکه‌تکه می‌کنه، یا خودش رو تو اون حالِ جنون، به کشتن میده. اون الان تو یه وضعیتِ “فروپاشیِ مطلق” قرار داره. یه تیکه دیگه از این فشار وارد بشه، دیگه هیچ‌کدومتون نمی‌تونید مهارش کنید. اون دیگه تهیونگی که می‌شناختید نیست… اون الان یه هیولایِ زنجیر گسیخته‌ست!

کوک دستش رو از یقه دکتر ول کرد. نگاهش تاریک شد. نامجون همون‌جا خشکش زد. این دفعه قضیه جدی‌تر از همیشه بود.

عاهاهاهاهاهاها دیدن چه دکتری ام
نگران نباشید جبران میکنم این ۴ روز رو که نزاشتم....۲۳ پارت آماده کردم
دیدگاه ها (۲)

### پارت ۸: خنجرِ پنهان در تاریکیبارون به شدت به شیشه‌هایِ ع...

ازدواج اجباری part : 13 ویو کوک داشتم از ملودی و اون سینه ها...

رقص مرگ و عشقp¹¹هنوز بخارِ آب تویِ حمام بود. جونگکوک یه حوله...

چند پارتی

نقطه زنی خیبرشکن: ۵ متریه چادر شش نفره رو تو رزمایش زدقبلا م...

پارت ۴۳

قسمت ۴ «ات» با آرامش لبخند کمرنگی زد و مستقیم به چشم‌های جون...

پارت: 30 (بخش2) **زاویه دید: زین**میسون حتی یه میلی‌متر هم ن...

عنوان: به عنوانِ دوست پسرت (یوتا اوکوتسو)وقتی با هم راه می‌ر...

وقتی که پسرا داشتن آهنگ تولدت مبارک رو میخوندن، تهیونگ یه قس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط