chapter 2
chapter 2
p11
ویو بیمارستان (مخفیگاه)
نامجون یه قدم اومد جلو. نورِ ضعیفِ لامپِ بالای سرش، سایهی سیاهی روی صورتش انداخته بود. نگاهش اونقدر تیز بود که انگار داشت لایههای پوستِ ا.ت رو میشکافت تا ببینه پشتِ اون چشمها چی میگذره.
نامجون با صدایی که بیشتر شبیه به غرشِ آرومِ یه حیوونه بود، لب زد:
نامی: اومدی که چی رو ببینی؟ اومدی ببینی چطور قهرمانِ خیالیت داره توی بسترِ مرگ دست و پا میزنه؟
ا.ت جواب نداد. نگاهش هنوز روی صورتِ بیخونِ تهیونگ بود. دستاش رو توی جیبِ پالتوش مشت کرد تا لرزششون معلوم نشه.
نامجون پوزخندِ تلخی زد و نزدیکتر شد، جوری که بویِ تندِ سیگارِ تلخِ توی نفسهاش رو حس کرد:
نامی: خیلی جالبه… نیمهشب، اونم ۴ صبح، یه دختر تنها تو این خرابشده چیکار میکنه؟ کی بهت خبر داد که تهیونگ اینجاست؟ نکنه هنوز اونقدر نفوذ داری که کلِ دار و دستهی ما رو زیر نظر گرفتی؟
ا.ت نگاهش رو از تهیونگ گرفت و مستقیم تو چشمهای نامجون زل زد. صدایش نلرزید، هرچند گلوش از بغضِ ناخواسته سوخته بود:
ا.ت: هیچکس رو زیر نظر ندارم، نامجون. یه پیام ناشناس داشتم. فقط یه لوکیشن بود… هیچی بیشتر.
نامجون یه لحظه سکوت کرد. چشماش رو باریک کرد، انگار داشت دنبالِ ردی از دروغ تو صورتِ ا.ت میگشت. بعد با صدایی که از سردیِ زیاد میلرزید، گفت:
نامی: پیامِ ناشناس؟ خندهداره. کسی که اینقدر دسترسی داره که تو رو تا این قبرستون بکشونه، یعنی همهچیز رو دربارهی ما میدونه. شاید هم… تو قراره اون “ضربه نهایی” باشی که حالِ رفیقم رو اینطور خراب کرده.
نامجون به سمتِ تختِ تهیونگ اشاره کرد:
نامی : میدونی چی به سرش اومده؟ میدونی این بدنِ سردی که میبینی، مالِ همون آدمییه که تا دیروز با یه نگاهش همه رو به زانو در میآورد؟ همهش به خاطرِ توعه. به خاطرِ اون بازیِ احمقانهای که تهیونگ راه انداخته و اون دخترِ لجبازی که به هیچ صراطی مستقیم نمیشه.
ا.ت حس کرد دیوارها دارن بهش نزدیک میشن. دوباره به تهیونگ نگاه کرد. اون آدمی که با اون همه غرور و سادیسمِ وحشتناک، حالا مثل یه تکه یخ روی تخت افتاده بود، فقط به خاطرِ… اون؟
نامجون با لحنی که بویِ تهدید میداد، اضافه کرد:
نامی: بهتره دعا کنی اون پیامدهندهی ناشناس، دشمنِ ما نباشه… چون اگه پات به اینجا باز شده، یعنی الان دیگه راهِ برگشتی نداری. تهیونگ اگه چشماش رو باز کنه و تو رو اینجا ببینه… ممکنه همون بلایی که سرِ خودش آورده رو سرِ تو بیاره.
ا.ت آب دهنش رو قورت داد. میدونست نامجون داره پیازداغش رو زیاد میکنه تا اونو بترسونه، ولی اون نگاهِ وحشتزدهای که تو چشمهای نامجون بود، بهش میگفت این بار قضیه با همیشه فرق داره.
تهیونگ روی تخت تکونی خورد. صدای لرزشِ دستگاهِ مانیتورِ قلب، توی سکوتِ اتاق طنینانداز شد.
نامجون با خشونت گفت:
–نامی: داری نگاه میکنی؟ همینه. این نتیجهی حضورِ توئه. حالا بگو ببینم… هنوزم فکر میکنی میتونی از این بازی بری بیرون
p11
ویو بیمارستان (مخفیگاه)
نامجون یه قدم اومد جلو. نورِ ضعیفِ لامپِ بالای سرش، سایهی سیاهی روی صورتش انداخته بود. نگاهش اونقدر تیز بود که انگار داشت لایههای پوستِ ا.ت رو میشکافت تا ببینه پشتِ اون چشمها چی میگذره.
نامجون با صدایی که بیشتر شبیه به غرشِ آرومِ یه حیوونه بود، لب زد:
نامی: اومدی که چی رو ببینی؟ اومدی ببینی چطور قهرمانِ خیالیت داره توی بسترِ مرگ دست و پا میزنه؟
ا.ت جواب نداد. نگاهش هنوز روی صورتِ بیخونِ تهیونگ بود. دستاش رو توی جیبِ پالتوش مشت کرد تا لرزششون معلوم نشه.
نامجون پوزخندِ تلخی زد و نزدیکتر شد، جوری که بویِ تندِ سیگارِ تلخِ توی نفسهاش رو حس کرد:
نامی: خیلی جالبه… نیمهشب، اونم ۴ صبح، یه دختر تنها تو این خرابشده چیکار میکنه؟ کی بهت خبر داد که تهیونگ اینجاست؟ نکنه هنوز اونقدر نفوذ داری که کلِ دار و دستهی ما رو زیر نظر گرفتی؟
ا.ت نگاهش رو از تهیونگ گرفت و مستقیم تو چشمهای نامجون زل زد. صدایش نلرزید، هرچند گلوش از بغضِ ناخواسته سوخته بود:
ا.ت: هیچکس رو زیر نظر ندارم، نامجون. یه پیام ناشناس داشتم. فقط یه لوکیشن بود… هیچی بیشتر.
نامجون یه لحظه سکوت کرد. چشماش رو باریک کرد، انگار داشت دنبالِ ردی از دروغ تو صورتِ ا.ت میگشت. بعد با صدایی که از سردیِ زیاد میلرزید، گفت:
نامی: پیامِ ناشناس؟ خندهداره. کسی که اینقدر دسترسی داره که تو رو تا این قبرستون بکشونه، یعنی همهچیز رو دربارهی ما میدونه. شاید هم… تو قراره اون “ضربه نهایی” باشی که حالِ رفیقم رو اینطور خراب کرده.
نامجون به سمتِ تختِ تهیونگ اشاره کرد:
نامی : میدونی چی به سرش اومده؟ میدونی این بدنِ سردی که میبینی، مالِ همون آدمییه که تا دیروز با یه نگاهش همه رو به زانو در میآورد؟ همهش به خاطرِ توعه. به خاطرِ اون بازیِ احمقانهای که تهیونگ راه انداخته و اون دخترِ لجبازی که به هیچ صراطی مستقیم نمیشه.
ا.ت حس کرد دیوارها دارن بهش نزدیک میشن. دوباره به تهیونگ نگاه کرد. اون آدمی که با اون همه غرور و سادیسمِ وحشتناک، حالا مثل یه تکه یخ روی تخت افتاده بود، فقط به خاطرِ… اون؟
نامجون با لحنی که بویِ تهدید میداد، اضافه کرد:
نامی: بهتره دعا کنی اون پیامدهندهی ناشناس، دشمنِ ما نباشه… چون اگه پات به اینجا باز شده، یعنی الان دیگه راهِ برگشتی نداری. تهیونگ اگه چشماش رو باز کنه و تو رو اینجا ببینه… ممکنه همون بلایی که سرِ خودش آورده رو سرِ تو بیاره.
ا.ت آب دهنش رو قورت داد. میدونست نامجون داره پیازداغش رو زیاد میکنه تا اونو بترسونه، ولی اون نگاهِ وحشتزدهای که تو چشمهای نامجون بود، بهش میگفت این بار قضیه با همیشه فرق داره.
تهیونگ روی تخت تکونی خورد. صدای لرزشِ دستگاهِ مانیتورِ قلب، توی سکوتِ اتاق طنینانداز شد.
نامجون با خشونت گفت:
–نامی: داری نگاه میکنی؟ همینه. این نتیجهی حضورِ توئه. حالا بگو ببینم… هنوزم فکر میکنی میتونی از این بازی بری بیرون
- ۱۲۴
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط