{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چو عاشق می شدم ، گفتم : ربودم گوهر مقصود ، ندانستم که این

چو عاشق می شدم ، گفتم : ربودم گوهر مقصود ، ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد .

چشم بر هم ننهاده گردش دوران گذشت
بهر یک کَس سخت و بهر دیگری آسان گذشت
روزگاری خواهد آمد با خودت نجوا کنی
یاد باد آن روزگارانی که با یاران گذشت . . .
دیدگاه ها (۱)

چشم بر هم ننهاده گردش دوران گذشت بهر یک کَس سخت و بهر دیگری ...

ای صبا با تو چه گفتند که خاموش شدی / چه شرابی به تو دادند که...

گاهی اوقات آرزو می کنم ای کاش تک پرنده ی عاشقی بودم که میان ...

يک لحظه نشد خيالم آزاد از تو يک روز نگشت خاطرم شاد از تو دان...

𝐈𝐭 𝐰𝐚𝐬 𝐩𝐨𝐬𝐬𝐢𝐛𝐥𝐞 𝐧𝐨𝐭 𝐭𝐨 𝐰𝐚𝐧𝐭 𝐢𝐭. ## پارت اول: سایه‌های سئولسئ...

همانند هوا شب شد ،، از اینکه این کتاب طراحی را داشت خیلی خوش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط