چو عاشق می شدم ، گفتم : ربودم گوهر مقصود ، ندانستم که این

چو عاشق می شدم ، گفتم : ربودم گوهر مقصود ، ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد .

چشم بر هم ننهاده گردش دوران گذشت
بهر یک کَس سخت و بهر دیگری آسان گذشت
روزگاری خواهد آمد با خودت نجوا کنی
یاد باد آن روزگارانی که با یاران گذشت . . .
دیدگاه ها (۱)

اشعار یزدان رستمی اصل و محمدمهدی عسگری فکور

چشم بر هم ننهاده گردش دوران گذشتبهر یک کَس سخت و بهر دیگری آ...

چشم بر هم ننهاده گردش دوران گذشت بهر یک کَس سخت و بهر دیگری ...

چشـم بـر هــم نهادیـم گـردش دوران گذشـت بـر یکــی سخـت و بـ...

‌ ‌ چو عاشق می شدم گفتم که بردم گوهر مقصودندانستم که این دری...

چو عاشق می‌شدم گفتم که بُردم گوهر مقصودندانستم که این دریا چ...

چو عاشق می‌شدم گفتم که بردم گوهر مقصودندانستم که این دریا چه...

چو عاشق می شدم،گفتم که بردم گوهر مقصود!ندانستم که این دریا چ...

تاآخرببینید

چو عاشق می‌شدم گفتمکه بردم گوهر مقصودندانستم که این دریاچه م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط