سناریو
#سناریو
#چهارپارتی
"پارت ۱"
(وقتی پسرتون...)
*ا.ت و چانگبین ۳ سال بود که ازدواج کرده بودند و به شدت عاشق همدیگر بودند. اونا همیشه مراقب هم بودند و همیشه از هم محافظت میکردند که روزی تصمیم گرفتند بچه دار بشن.*
+چانگبینااا، من پسر میخوام. [با ناز گفت]
_اما من دختر میخوام. [با لجبازی گفت]
+نه، پسر
_دختر باید باشه.
+پسر باشه.
*چانگبین و ا.ت با لجبازی بحث میکردند که بچشون دختر یا پسر باید باشه.*
ویو ا.ت: من قهر کردم و به اتاق رفتم و روی تخت نشستم که چانگبین اومد و در رو پشت سرش قفل کرد بعد روی تخت کنارم نشست و من همچنان نادیده اش گرفتم.
_مهم نیست بچمون دختر میشه یا پسر، مهم اینه تو مادرشی. [با لبخند در گوشم زمزمه کرد]
+واقعا؟ پس بیا زود بچه دار بشیم و دیگه مهم نیست بچمون چی میشه ولی امیدوارم شبیه تو باشه. [با ذوق لب زدم]
*چانگبین بدون معطلی ا.ت رو روی بغلش گذاشت و ا.ت دستاشو دور گردن چانگبین حلقه کرد که هر دو با اشتیاق همدیگر رو بوسیدند و شروع به درآوردن لباساشون کردند ■لطفا با ذهن خلاقتون ادامش بدین.■*
*چند روز بعد*
*ا.ت احساس سرگیجه، حالت تهوع، بزرگی شکم، بی میلی به غذا، خستگی بیش از حد معمول، و...*
*چانگبین به خونه اومد که دید ا.ت روی کاناپه خوابه و آروم لبخند زد بعد به سمتش رفت و با بوسه ای به گونه اش او رو بیدار کرد.*
+بینی؟ میشه بریم دکتر؟ [بت خستگی گفت]
_چرا؟ مریض شدی؟ جاییت صدمه دیده؟ بهم بگو، لطفا. [با ترس و نگرانی لب زد]
+احساس میکنم... حامله هستم ولی باید برم سونوگرافی [با خوابآلودگی پاسخ داد.]
*چانگبین با شنیدن حامله سریع بلند شد و به ا.ت کمک کرد تا سوار ماشین بشه بعد به بیمارستان رفتند و وقتی نوبتشون شد وارد دفتر دکتر شدند.*
#چهارپارتی
"پارت ۱"
(وقتی پسرتون...)
*ا.ت و چانگبین ۳ سال بود که ازدواج کرده بودند و به شدت عاشق همدیگر بودند. اونا همیشه مراقب هم بودند و همیشه از هم محافظت میکردند که روزی تصمیم گرفتند بچه دار بشن.*
+چانگبینااا، من پسر میخوام. [با ناز گفت]
_اما من دختر میخوام. [با لجبازی گفت]
+نه، پسر
_دختر باید باشه.
+پسر باشه.
*چانگبین و ا.ت با لجبازی بحث میکردند که بچشون دختر یا پسر باید باشه.*
ویو ا.ت: من قهر کردم و به اتاق رفتم و روی تخت نشستم که چانگبین اومد و در رو پشت سرش قفل کرد بعد روی تخت کنارم نشست و من همچنان نادیده اش گرفتم.
_مهم نیست بچمون دختر میشه یا پسر، مهم اینه تو مادرشی. [با لبخند در گوشم زمزمه کرد]
+واقعا؟ پس بیا زود بچه دار بشیم و دیگه مهم نیست بچمون چی میشه ولی امیدوارم شبیه تو باشه. [با ذوق لب زدم]
*چانگبین بدون معطلی ا.ت رو روی بغلش گذاشت و ا.ت دستاشو دور گردن چانگبین حلقه کرد که هر دو با اشتیاق همدیگر رو بوسیدند و شروع به درآوردن لباساشون کردند ■لطفا با ذهن خلاقتون ادامش بدین.■*
*چند روز بعد*
*ا.ت احساس سرگیجه، حالت تهوع، بزرگی شکم، بی میلی به غذا، خستگی بیش از حد معمول، و...*
*چانگبین به خونه اومد که دید ا.ت روی کاناپه خوابه و آروم لبخند زد بعد به سمتش رفت و با بوسه ای به گونه اش او رو بیدار کرد.*
+بینی؟ میشه بریم دکتر؟ [بت خستگی گفت]
_چرا؟ مریض شدی؟ جاییت صدمه دیده؟ بهم بگو، لطفا. [با ترس و نگرانی لب زد]
+احساس میکنم... حامله هستم ولی باید برم سونوگرافی [با خوابآلودگی پاسخ داد.]
*چانگبین با شنیدن حامله سریع بلند شد و به ا.ت کمک کرد تا سوار ماشین بشه بعد به بیمارستان رفتند و وقتی نوبتشون شد وارد دفتر دکتر شدند.*
- ۴.۷k
- ۰۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط