سناریو
#سناریو
#چهارپارتی
"پارت ۳"
(وقتی پسرتون...)
*چند ماه بعد*
*ا.ت الان ۹ ماهه باردار است و چانگبین خیلی از او مراقبت میکند تا آسیب نبینه و ا.ت و بچه سالم بمونند.اونا الان میدونن که بچشون چه جنسیتی داره و هر دو بسیار خوشحالند چون فرزندشون پسره، همونطور که ا.ت میخواست.*
*چند روز دیگه ا.ت نوبت زایمان داره و چانگبین مرخصی گرفته تا با همسر و فرزندش باشد و از اونا مراقبت کند.*
_عزیزم، آماده ای؟ باید بریم بیمارستان بستری بشی. نمیتونم صبر کنم برای به دنیا اومدن پسر کوچولومون. [با ذوق گفت و وسایل رو برداشت]
+من آمادم. بریم بریم، فقط دو روز مونده تا پسرمون رو ببینیم. [با بی صبری لب زد]
*اونا به بیمارستان رفتند و ا.ت بستری شد که ساعت ۷ عصر شد و پرستارها ا.ت رو به اتاق عمل بردند و وقت زایمان ا.ت بود که چانگبین بیرون منتظر مونده بود.*
ویو چانگبین: بعد از یک ساعت پرستاران ا.ت و پسرمون رو از اتاق عمل بیرون آوردند و به سمت اتاق خصوصی بردند که منم دنبالشون رفتم و وقتی کارشون رو کردند ازشون تشکر کردم و روی کاناپه نشستم و منتظر ماندم تا ا.ت به هوش بیاد.
ویو ا.ت: من به هوش اومدم که چانگبین به سمتم اومد و بغلم کرد که من لبخند زدم.
+چانگبینا، پسرمون کجاست؟ [با نگرانی لب زدم]
_او در گهوارهاش است، عزیزم. میخوای بغلش کنی؟ [با لبخند زمزمه کرد]
+آره... آره میخوام بغلش کنم. [با هیجان زمزمه کردم]
*چانگبین پسر کوچولوشون رو به ا.ت داد و ا.ت با ملایمت او را بغل کرد و سرش را بوسید.*
ویو چانگبین: وقتی دیدم فرزندم در بغل همسرم خوابه یک لبخند زدم و پیشونی ا.ت رو بوسیدم و آروم با خنده لب زدم.
_پسرمون مثل مامانش کوچولو و ریزهمیزه است. [با خنده گفت]
#چهارپارتی
"پارت ۳"
(وقتی پسرتون...)
*چند ماه بعد*
*ا.ت الان ۹ ماهه باردار است و چانگبین خیلی از او مراقبت میکند تا آسیب نبینه و ا.ت و بچه سالم بمونند.اونا الان میدونن که بچشون چه جنسیتی داره و هر دو بسیار خوشحالند چون فرزندشون پسره، همونطور که ا.ت میخواست.*
*چند روز دیگه ا.ت نوبت زایمان داره و چانگبین مرخصی گرفته تا با همسر و فرزندش باشد و از اونا مراقبت کند.*
_عزیزم، آماده ای؟ باید بریم بیمارستان بستری بشی. نمیتونم صبر کنم برای به دنیا اومدن پسر کوچولومون. [با ذوق گفت و وسایل رو برداشت]
+من آمادم. بریم بریم، فقط دو روز مونده تا پسرمون رو ببینیم. [با بی صبری لب زد]
*اونا به بیمارستان رفتند و ا.ت بستری شد که ساعت ۷ عصر شد و پرستارها ا.ت رو به اتاق عمل بردند و وقت زایمان ا.ت بود که چانگبین بیرون منتظر مونده بود.*
ویو چانگبین: بعد از یک ساعت پرستاران ا.ت و پسرمون رو از اتاق عمل بیرون آوردند و به سمت اتاق خصوصی بردند که منم دنبالشون رفتم و وقتی کارشون رو کردند ازشون تشکر کردم و روی کاناپه نشستم و منتظر ماندم تا ا.ت به هوش بیاد.
ویو ا.ت: من به هوش اومدم که چانگبین به سمتم اومد و بغلم کرد که من لبخند زدم.
+چانگبینا، پسرمون کجاست؟ [با نگرانی لب زدم]
_او در گهوارهاش است، عزیزم. میخوای بغلش کنی؟ [با لبخند زمزمه کرد]
+آره... آره میخوام بغلش کنم. [با هیجان زمزمه کردم]
*چانگبین پسر کوچولوشون رو به ا.ت داد و ا.ت با ملایمت او را بغل کرد و سرش را بوسید.*
ویو چانگبین: وقتی دیدم فرزندم در بغل همسرم خوابه یک لبخند زدم و پیشونی ا.ت رو بوسیدم و آروم با خنده لب زدم.
_پسرمون مثل مامانش کوچولو و ریزهمیزه است. [با خنده گفت]
- ۴.۶k
- ۰۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط